8 - 03 - 2018
آخر خط
بعد از اینکه بازنشسته شدم، چون کارم فنی و رشته تحصیلیای برق و الکترونیک بود، یک مغازه باز کردم و به کار تعمیرات رادیو و تلویزیون و لوازم برقی پرداختم. سرم گرم کارم بود و به قول کاسبها، نان و پنیر و بوقلمونی حاصل میشد. تلویزیونهای تعمیر شده را روشن میکردم تا کار کند که اگر ایرادی هست بر طرف شود. یک روز که سرگرم تعمیر یک ویدئوی تی سون بودم، صدای قیژقیژ قلمنی هنگام آموزش خوشنویسی از تلویزیون نظرم را جلب کرد، دیدم که استاد خوشنویس با یک قلمنی معمولی و مرکب سیاه ارزانقیمت چقدر زیبایی میآفریند، رقص قلمش روی کاغذ و خطوط به جا مانده از آن چنان مسحورم کرده بود که ناخودآگاه دست از کار کشیده و محو تماشای خطوط زیبای نستعلیق شدم و به فکر فرو رفتم…. «آیا میشه من هم این هنر رو یاد بگیرم»… نفیر نی استاد همچنان در افکارم نقش میزد و مرا با خود به دنیای هنر زیبای خطاطی میبرد. فورا به مغازه لوازمالتحریرفروشی رفتم و وسایل کار خطاطی را خریدم و شروع کردم به خوشنویسی. بعد از مدتی متوجه شدم که آموختن این کار به همین سادگی نیست، چون هم هنر و هم صنعت و آمیختهای از هر دو. من آدم پیگیری هستم، دست از کار نکشیدم ودر هر فرصتی خط مینوشتم، اما پیشرفتم بسیار کند بود. چون هنر خوشنویسی با شعر وادبیات رابطه مستقیمی دارد، روزی که مشغول نوشتن این شعر از مولانا بودم که میفرماید: «هیچ کس از پیش خود چیزی نشد / هیچ آهن دشنه تیزی نشد. . . هیچ قنادی نشد استادِ کار / تا که شاگردِ شکر ریزی نشد.داشتم به مفهوم این ابیات فکر میکردم و با خودم گفتم « چرا که نه » میروم نزد یک استاد خطاط وآموزش میبینم. با کمی تحقیق و بررسی، جوانی را یافتم که استاد این رشته بود و در ضمن دانشجوی رشته حقوق، که حالا از قاضیان سرشناس کشور است. در کلاسش ثبتنام کردم و مانند سایر اعضا که اغلب جوانان کم سن وسالی بودند به تلمذ پرداختم. در جلسه دوم استادم گفت: شما نزد چه کسی خوشنویسی آموختید؟ با تبختر گفتم: نزد خودم! کمی فکر کرد و گفت: هرآنچه که آموختید از اصل غلط واشتباه بوده و دست شما به صورت نادرستی حرکت میکند، و ظرافت در کار خطاطی شما نیست. شغل شما چیست؟ گفتم کار فنی انجام میدهم و با آچار و پیچ گوشتی سر و کار دارم! استاد گفت: باید از صفر شروع کنید و همه آموختههای پیش خود را فراموش نمایید و به کلاس مبتدیها بروید!!! کمی فکر کردم و با خود گفتم این همه زحمت کشیدم و برای خودم نیمچه خطاط شدم، حالا همه را کنار بگذارم؟ چارهای نبود، قبول کردم وبا کلاس اولیها که خیلی کم سن بودند در یک کلاس نشستم، بچههای تیزهوشی بودند، واغلب زیرچشمی به من پیرمرد نگاه میکردند و میخندیدند .به هر حال به هر زحمتی که بود، از الف به قامت سه نقطه، باسرمشق استاد از پایه شروع کردم. سخت بود، آنچه را که درفایلهای ذهنم ثبت شده بود باید دیلیت میشد و به جایش سرمشق استاد مینشست . در کامپیوتر این کار در کسری از ثانیه انجام میگیرد اما در ذهن انسان خیر… خیلی طول کشید تا به آنجا که میخواستم برسم، اما درست و مطابق اصول خوشنویسی، بدون فشار مضاعف بر قلمنی، به نرمی بهطوریکه قیژقیژ قلم موسیقی لذت بخشی برایم بود . پس از یکی دوسال روزی استادم گفت که میتوانی در آزمون انجمن خوشنویسان شرکت کنی، بسیار خوشحال شدم، مدارک مورد نیاز را فراهم، و در روز موعود همراه با سایر شرکتکنندگان در امتحان شرکت کردم. بعد از مدتی انجمن نام مرا در زمره خوشنویسان اعلام کرد و مدرک خوشنویسی را برایم فرستادند… از آن روز تا به حال دیگر دست به قلم نبردم . انگار که اینجا آخر خط بود!
لطفاً براي ارسال دیدگاه، ابتدا وارد حساب كاربري خود بشويد