1 - 02 - 2018
سفرت سلامت
سحر باباخانی – سال ۸۴ که یک فارغالتحصیل پر اشتیاق و بیتجربه بودم با یه پوشه باریک از نمونه کارهام به روزنامه تازه تاسیس آینده نو معرفی شدم. اونجا بود که برای اولین بار اردلان عطارپور رو دیدم. کسی که با خونسردی تمام بهم گفت که هنوز حتی اول راه هم نیستم و نگاهی به کفشهای نیمه فانتزیم کرد و گفت شما اگر میخوای خبرنگار بشی یه جفت کفش طبی بپوش که راحت باشی. راست میگفت.
مثل خودش که انگار هیچ چیز دنیا براش جدی نبود ولی تو دنیای جدی اخبار و فلسفه و شعر و مقاله زندگی میکرد. وقتی آینده نو بسته شد به اولین بنبست رسانهای رسیدم ولی عطارپور با همون لبخند یکنواخت همیشگی گفت تازه اولشه باباخانی و از اونجا همکاریمو باهاش تو روزنامه «جهان صنعت» ادامه دادم تا دنیای اقتصاد و …. الان سالها از اون داستانها و خاطرات میگذره و من از همه چیز دور دورم.
ولی هنوز کتاب پیامبر کفرگورو تو گنجه کتابهای خونه دارم. هنوز اون صدای بم یکنواخت آقای عطارپور که میگفت خانم…. مکث میکرد و بعد… امروز برای گزارش یک چی داری ؟ تو سرمه. دیروز شنیدم تهران برف اومده. سنگین و سرد. اونقدر سرد که انگار سرماش تمام اون گذشتههای پر جنبوجوش و تو خودش گرفته. اونقدر سنگین که انگار پلکهای اردلان عطارپور رو تا همیشه بسته و الان اسم و خاطراتش شده تیتر یک صفحه یک ذهن تمام همکارانی که باهاش خاطرهسازی و همراهی کردند. کفشهای راحتی و قلمش بعد از سالها بیحرکت موندن اما برای من اون همیشه یک استاد و نویسنده و روزنامهنگار و سردبیر پرجنب و جوشه که رفتنش حتی مثل بقیه نبود. غیرمترقبه و آروم و اما خبرساز. اولین خبری که هممون آرزو میکردیم دروغ باشه.

لطفاً براي ارسال دیدگاه، ابتدا وارد حساب كاربري خود بشويد