24 - 10 - 2024
سکوت معنادار چین
محمدرضا ستاری*
در طول یکسال گذشته که به واسطه جنگ غزه اوضاع خاورمیانه روزبهروز پیچیدهتر شده و هر لحظه بر شدت تنشها نیز افزوده میشود، چینیها به عنوان یک قدرت بینالمللی نهتنها اقدام خاصی انجام ندادهاند بلکه حالا که درگیریها به شدت تشدید شده، سکوت معناداری را نیز در پیش گرفتهاند. در همین رابطه سوال مهم این است که چرا چینیها اینچنین منفعل و ساکت در قبال تحولات خاورمیانه هستند؟ مگر از چین به عنوان دومین اقتصاد بزرگ دنیا و همچنین یک ابرقدرت بینالمللی یاد نمیشود؟ مگر آنها در خاورمیانه منافع سیاسی و اقتصادی ندارند؟ مگر بر کسی پوشیده است… که به واسطه سرمایهگذاریهای کلان اقتصادی چین در منطقه، هرگونه تشدید تنش و جنگ بیش از آنکه به ایالاتمتحده و غرب آسیب وارد کند به ضرر چینیها تمام میشود؟
برای پاسخ به این سوالات ابتدا لازم است نگاهی به سیاست کلان قدرتهای بزرگ در قبال مناطق مختلف جهان داشته باشیم. به طور خلاصه برای قدرتهای بینالمللی، مناطق جهان به سه دسته تقسیمبندی میشوند؛ نخست منطقهای که منافع قدرتهای بزرگ در آنجا همپوشانی دارند مانند خاورمیانه که در راستای آن بازیگران بزرگ در خاورمیانه با یکدیگر به رقابت یا همکاری میپردازند. دوم مناطقی که در آنجا یک یا دو قدرت بینالمللی منافع قطعی دارند؛ مانند آمریکای مرکزی برای ایالاتمتحده. منطقه سوم نیز مناطقی هستند که از لحاظ راهبردی ارزش چندانی ندارند مانند صحرای آفریقا.
در چنین شرایطی در حالی بسیاری از کارشناسان چین را نهتنها به عنوان قدرت اقتصادی بلکه به عنوان یک بازیگر نظمساز در آینده جهان تلقی میکنند که در بحرانیترین شرایط خاورمیانه که چین در آن منافع اساسی و استراتژیک دارد، شاهد سکوت و نوعی بیعملی از سوی مقامات پکن هستیم بنابراین در خصوص نوع رفتار چین در قبال تحولات حساس خاورمیانه دو سناریو را میتوان در نظر گرفت؛ نخست اینکه شاید چینیها تصمیم گرفتهاند در تنشهای کنونی منطقه که روزبهروز تشدید میشود، تنها نظارهگر باشند تا با تعیینتکلیف نهایی وضعیت در خاورمیانه، آنگاه به عنوان یک قدرت بینالمللی و بدون پرداخت هزینه سیاسی و اقتصادی وارد ماجرا شده و منافع خود را در بینظمی ایجادشده تامین کنند.
دومین سناریو اما این است که پکن هرچند میخواهد به عنوان یک بازیگر بینالمللی نقشی اساسی در قبال تحولات منطقه داشته باشد ولی شرایط به گونهای رقم خورده که آنها توانایی لازم را برای توقف مناقشات و همچنین روندسازی ندارند. این سناریو از آنجا حائزاهمیت میشود که بدانیم چین از زمان آغاز جنگ غزه بر لزوم آتشبس تاکید داشته و حتی چند ماه قبل در اقدامی مهم به عنوان میانجی باعث توافقی میان رهبران فتح و حماس در پکن شد.
با این حال چنین توافقی و مذاکراتی هر چند در نوع خود مهم تلقی میشد اما فاقد نتیجه خاصی بود و عملا بعد از آن رژیم اسرائیل نهتنها به لبنان حمله کرده بلکه دامنه تنشها به گونهای افزایش یافته که تهران و تلآویو عملا به رویارویی مستقیم در قبال یکدیگر پرداختهاند. به همین دلیل میتوان نتیجه گرفت برخلاف تمامی مواردی که از سوی کارشناسان درخصوص قدرت بینالمللی و قابلیت نظمسازی چین تا پیش از این مطرح میشد، پکن هنوز فاقد ورود و تاثیرگذاری در فرآیندهای حساس و بحرانی جهان است. البته شاید برخی کارشناسان معتقد باشند که پکن استراتژی جهانی خود را بر پایه بازیگری اقتصادی قرار داده و فعلا قصد ندارد به فرآیندهای ژئوپلیتیکی و ژئواستراتژیکی کلان جهانی ورود کند. در همین راستا برای پاسخ به چنین تحلیلی میتوان گفت این گزاره براساس نظریه چرخه قدرت (POWER CYCLE) ابطالپذیر است زیرا مطابق با این نظریه یک بازیگر زمانی که از منظر اقتصادی تقویت شود برای ایفای نقش بینالمللی نیاز دارد به عرصههای مهم سیاسی و دیپلماتیک بینالمللی نیز ورود کند چراکه در غیر این صورت هرچقدر هم که قدرت اقتصادی و نظامی داشته باشد، تا زمانی که توان بهرهبرداری از آنها در فرآیندهای بینالمللی را نداشته باشد، به عنوان بازیگر اثرگذار جهانی به رسمیت شناخته نشده و در عمل به عنوان یک قدرت منطقهای مطرح میشود.

لطفاً براي ارسال دیدگاه، ابتدا وارد حساب كاربري خود بشويد