24 - 05 - 2020
عصای جادویی!
مجید عابدینیراد- به آقارضا گفتم داداش تو اگه امروز به جای آقای همتی بالاترین جایگاه سیاست پولی و ارزی کشور رو داشتی با چه ترفند و هنری به جنگ مشکلات فعلی میرفتی؟
گفت: عابد این هم از اون سوالهای سختجوابه ها!
– آخه این آقا رضا که توی یه مسافرخونه سرچهارراه مختاری ولیعصر کار میکنه هم فکر روشنی داره و هم خیلی آدم درستکاریه!
من بیشتر شبا چون خونم همون دور و برهاست میشینم باهاش به گفتوگو روی وضع و اوضاع ایران و دنیا و آدمهاش …
کاری نداریم گفت: باشه هر چی توی فکرم میآد رو بدون طفره رفتن بهت میگم.
اول از همه صرافیها رو راه میانداختم تا هم مردم بتونند ارزهاشون رو راحت بفروشند و دلالهای اخلالگر و غیربرانداز هم بتونند توشون راحت معامله کنند! خلاصه با تزریق ارز مدیریت بازار رو به دست میگرفتم!
بعد هم اعلام میکردم خرید و فروش از این پس آزاده و مامورهای امنیتی رو هم جمع میکردم.
مردم رو هم تشویق به فروش میکردم تا فردا یه گوشه دیگهای از مالشون باز دود نشه بره هوا!
وقتی خرید و فروش تو اون بازار رونق میگرفت پام رو به کل از بازار بیرون میکشیدم!
بعد هم به چار تا از خبرهها میگفتم راهی پیدا کنند که ارز ایران بر اساس درهم امارات قیمتگذاری نشه! چون یه موشک که اونجا اصابت کنه ریال هم ازش ضربه میبینه!
بعد با خنده گفت: البته عصای من به کارسازی مال موسی که نیست ولی روی این قضیه بازم راه حل دارم!
با تعجب گفتم: حالا بگو سیاست پولی رو چه جوری سامان میدادی؟
گفت: والا به رییسجمهور میگفتم سه تا قوه متحد بشن که تصویب بشه هم سازمان برنامه و بودجه و هم بانک مرکزی از این پس مستقل بشن و فقط هم آدمهای حرفهای در رأسشون قرار بگیرن! تا از یک طرف جوابگوی کاراشون باشن! و از اون طرف هیچ مقامی هم بهشون نتونه فشار بیاره!
اگر هم سرم توی این راه به سنگ میخورد ول میکردم و برمیگشتم همینجا پیش حاجی توی مسافرخونه خودمون!
چون اول گره سیستم رو باید گشود، قربونت برم!
دودی از سیگارم گرفتم و گفتم: رضا اوضاع چون خطیره، یعنی احتمال جا انداختن این پیشنهاد متین تو برای رییسجمهور میتونه وجود داشته باشه؟
بعد از پکی دوباره پرسیدم: حالا در مورد بانکها و مشکل نقدینگی چیکار میکردی!؟
رضا گفت: کار اولم میشد تصویب بهره تا سقف ٣٠ درصد و آزاد گذاشتن بانکها برای تعیینش.
بعد هم میرفتم روی سیاست ادغام بانکها و….
این برنامه برای جذب نقدینگی میشه تا بعد هدایتش کنم به سمت تولید…
و آخر سر با چهره گشاده همیشگیش گفت: عابد دستم انداختی ها! حالا تو بگو.
سیگارم رو خاموش کردم و گفتم: والا من صاف و پوستکنده به مردم میگفتم: بلد نیستم! نه میدونم و نه راهی دارم! راهمو میکشیدم و میرفتم، خلاص!
لطفاً براي ارسال دیدگاه، ابتدا وارد حساب كاربري خود بشويد