14 - 12 - 2019
بزرگ داستان
سیدمجتبی آقابُزرگ علوی شهرتیافته به آقا بزرگ علوی و بزرگ علوی ۱۳ بهمنماه ۱۲۸۲ (سوم فوریه ۱۹۰۴) در تهران متولد شد. پدر او حاج سیدابوالحسن و پدربزرگش حاج سیدمحمد صراف نماینده نخستین دوره مجلس شورای ملی بود. مادر وی نوه آیتالله طباطبایی بود.
بزرگ علوی به همراه برادرش مرتضی علوی در سال ۱۹۲۰ (۱۲۹۹-۱۲۹۸ شمسی) جهت تحصیل روانه آلمان شد و دوران دبیرستان را در شهرهای مختلف از جمله شهری که امروزه در لهستان قرار گرفته گذراند. او در دوران اقامت در آلمان چند اثر ادبی آلمانی را به فارسی برگرداند. در سال ۱۹۲۷ (۱۳۰۵ و ۱۳۰۶ شمسی) پدر وی با یک شکست بزرگ تجاری تاب نیاورد و خودکشی کرد. یک سال پس از این اتفاق علوی از دانشگاه مونیخ فارغالتحصیل شد و به ایران بازگشت.
در آن زمان یک بورس تحصیلی برای ادامه تحصیل در آلمان به وی تعلق میگرفت اما با این وجود علاقهای نشان نداد و در شیراز به عنوان معلم در خدمت معارف قرار گرفت. در این شهر بود که او نخستین کار ادبی را با ترجمه قطعهای از آثار شیلر تحت عنوان «دوشیزه اورلئان» آغاز کرد. علوی در آن سالیان قرار ماندن در یک جا نداشت و در شهرهای گوناگونی در شمال در رفتوآمد بود که گاهی هم برای مدتی به تهران میرفت. این سرگردانیها و ناآرامیها با استخدام برای معلمی در هنرستان صنعتی تهران پایان یافت. او در سال ۱۹۳۱ (۱۰–۱۳۰۹) کار در هنرستان را آغاز کرد و در همین دوران به گروهی از روشنفکران سوسیالیست و به رهبری تقی ارانی پیوست.
یکی از ویژگیهای زندگی علوی نزدیکی و محشور بودن او با صادق هدایت است. این داستان از زبان خودش چنین آغاز میشود: «در دوران مدرسه ابتدایی با آقای غلامعلی فریور که یکی از رجال پاک و وارسته دوران ماست همکلاسی بودم. چون هر دوی ما کوتاهقد بودیم روی نیمکت جلوی کلاس پهلوی هم مینشستیم. این همکلاس بودن به دوستی انجامید…»
وقتی علوی در سال ۱۹۲۸ از آلمان به تهران میآید، به جستوجوی دوست قدیمی خود غلامعلی فریور میپردازد و به مصداق «عاقبت جوینده یابنده بود» او را مییابد. روزی در خانه غلامعلی فریور کتاب «پروین دختر ساسان» به دستش میافتد. آن را میخواند و میبیند که با کتابهای موجود آن دوران همسطح نیست و از نظر شکل و محتوا چیز دیگری است. از آقای فریور میپرسد: «نویسنده این کتاب کیست؟»، آقای فریور در پاسخ میگوید: «جوان خوب و خوشمزهای است، باید با او آشنا شوی…» مدتی پس از این گفتوگو روزی علوی و فریور در خیابان ناصریه آن زمان و ناصر خسروی بعدی، به کتابخانه معرفت میروند و تصادفا صادق هدایت هم آنجا بوده که فریور میگوید: «این همان آقاست». این سرآغاز آشنایی این دو دوست است که بعدها «مسعود فرزاد» و «مجتبی مینوی» نیز به آنها میپیوندند و جمعی به وجود میآید که بعدها ربعه نامیده شد.
محمد بهارلو در این باره گفت: منظور از ادبیات اجتماعی بهدستدادن احساس خاص زمان نویسنده از حیث اجتماعی و تاریخی و فرهنگی است؛ بهاین معنی که خواننده حس کند نویسنده در کانون یک صحنه عمومی، یک کشمکش، ظاهر شده و دارد شهادت میدهد و بنای این شهادت بر انتقاد اجتماعی است. در نوشتههای دوره دوم نویسندگی علوی- بعد از مجموعه داستان «چمدان»- در آثاری مانند «ورقپارههای زندان» و «نامهها»، این تمایل یا گرایش کاملا محسوس است و در خاطرات رمانگونه او «پنجاهوسه نفر» به اوج خود میرسد. در این آثار آنچه تازگی دارد نوشتن درباره زندان است. از زندانی و زندانبان و خاطرات ایام حبس؛ چیزی که میتوان آن را «ادبیات زندان» نامید و علوی مُبدع آن است.
بنا بر گفته بهارلو، احمد محمود و نسیم خاکسار و علیاشرف درویشیان از بزرگ علوی تاثیر گرفتند. او گفته که علوی در واپسین سالهای زندگی، خود را قربانی سیاست میدانسته و در یکی از آخرین مقالههایش با عنوان «میخواستم نویسنده شوم» توضیح میدهد که مدتها میان دو گروه نوسان میکرده یا در واقع سرگردان بودهاست؛ یکی گروه پنجاهوسه نفر و مبارزان سیاسی به رهبری تقی ارانی و دیگری گروه «ربعه» و روشنفکران ادبی به رهبری صادق هدایت. او با تاسف و حسرت آشکاری مینویسد که کاش صرفا در جرگه هدایت سر میکرد و قادر بود در همان فضای ادبی جولان بدهد و زندگی خود را وقف نوشتن کند.
جمال میرصادقی بیان کرده که بزرگ علوی همواره روحیه مبارزهجویانه خود را در آثارش حفظ کرده و از این حیث به کلی با هدایت متفاوت است. آثار هدایت رو به ناامیدی است، ولی علوی در داستانهایش نگاهی منفعل ندارد و آدمهای داستانیاش مانند شخصیتهای هدایت سرخورده نیستند. جمال میرصادقی او را همراه احمد محمود و صادق چوبک، تنها سه نویسنده مورد علاقه خود بیان کرد. بزرگ علوی به سبک واقعگرایی اجتماعی میپرداخت و در داستانهایش به نابسامانیهای اجتماعی روی میآورد.
چمدان، چشمهایش، سالاریها، میرزا، موریانه، گیله مرد و روایت از آثار داستانی بزرگ علوی هستند. او نیز کتاب حماسه ملی ایران نوشته تئودور نولدکه، دوشیزه اورلئان از فریدریش شیلر؛ باغ آلبانو از آنتون چخوف و کسبوکار میسیز وارن از جرج برنارد شاو را ترجمه کرد. همچنین برخی از آثار هدایت و آثار کلاسیک ایرانی را به آلمانی برگرداند و کتاب تاریخ و توسعه ادبیات معاصر فارسی را به آلمانی نگاشت و با اچ. یونگر در تالیف فرهنگ فارسی-آلمانی همکاری داشت.
بریدههایی از رمان چشمهایش را در زیر میخوانیم.
«تو و امثال تو نمیتوانید این دستگاه را به هم بزنید. مگر این دستگاه به روی پای خودش ایستاده که شماها بتوانید واژگونش کنید؟
آنهایی که نگهش میدارند، از قایمموشک بازیهای شما هراسی ندارند. این دیو احتیاج به قربانیهای زیاد دارد. اما من کسی را مرد میدان نمیبینم. میترسم عوض اینکه او را ضعیفتر کنید، از خونخواری پروارتر بشود و بیپروا به شما بتازد…»
«درباره گذشته قضاوت کردن کار آسانی است. اما وقتی خودتان در جریان طوفان میافتید و سیل غران زندگی شما را از صخرهای در دهان امواج مخوف پرتاب میکند، آنجا اگر توانستید همت به خرج دهید، آنجا اگر ایستادگی کردید، اگر از خطر، واهمهای به خود راه ندادید، بله، آن وقت در دوران آرامش، لذت هستی را میچشید.»
«برای بالا رفتن از نردبان بلند هنر، سر نترس و پشتکار لازم بود که من در خود سراغ نداشتم. نمیتوانستم ساعتها، ماهها، سالها بنشینم و سر چیزی که مایل بودم با رنگ و خط به صورت انسانفهم درآورم، کار کنم. این حوصله به من داده نشده بود. من همیشه راه سهلتر را انتخاب میکردم. دیگران با ثبات بودند و من این را میفهمیدم. به خودم صدمه میرساندم، کار هم میکردم، اما بالاخره ناتمام میماند. تفریح و سرگرمی بر من غلبه داشت و مرا به عالم دمدمی می انداخت.»

لطفاً براي ارسال دیدگاه، ابتدا وارد حساب كاربري خود بشويد