23 - 11 - 2023
آخرین چریک وفادار به آرمان کمونیسم
حسین صدرعضدی* – به دنبال ظهور جنبشهای استقلالطلبی و انقلابهای کمونیستی، در نیمه دوم قرن بیستم، انقلاب کوبا به عنوان نخستین انقلاب سوسیالیستی در قاره آمریکا به رهبری فیدل کاستروی جوان به پیروزی رسید.
چهار قرن استعمار اسپانیا و به دنبال آن چندین دهه استعمار آمریکا که خشم و نفرت بومیان کوبا را به همراه داشت، بستر تمایل به اندیشههای کمونیستی در میان مردم رنجدیده را فراهم کرد. رویای رهایی از چنگال نظام سرمایهداری در قالب یک نظام سوسیالیتی، با شعارها و سخنرانیهای مسحورکننده رهبری توانا، جوانههای استقلال و آزادی را برای جامعه کوبا به تصویر کشید.
وعده رهایی از نابرابریهای اجتماعی، فراهم آوردن جامعهای بیطبقه و یکدست که در آن همگان از رفاه عمومی، آموزش، بهداشت و دارایی یکسان برخوردار میشوند، سبب گسیل خیل عظیم تودهها، به طرفداری از مبارزات چریکی دو یار وفادار، کاسترو و چهگوارا در برابر دیکتاتوری ژنرال باتیستا شد.
ساده زیستی، سخنوری و گام نهادن در مکتب ایدئولوژی سوسیالیسم، ابزار لازم را برای رهبری یک انقلاب فراهم کرد تا اولین نظام کمونیستی مغرب زمین به نتیجه برسد. فیدل و چهگوارا سرمست از این پیروزی بزرگ، مانند سلف روسی خود، ولادیمیر لنین با این پیشفرض که به زودی سراسر ملتهای آمریکای لاتین به آنها میپیوندند و موج انقلاب تا قارههای دیگر نیز طنینانداز خواهد شد، به تجزیه و تحلیل آرمانشهری پرداختند که از گذشته در ذهن خود میپروراندند. از دیدگاه آنها، قدم نهادن در این مکتب، سبب رشد و پویایی نهاد جامعه میشود و انسان انقلابی به مثابه یک ابرانسان به تنهایی در قله معنویت ایستاده و توانایی تغییر جهان پیرامون خود را دارد. در این دیدگاه هر فرد باید خود را فدای اهداف حزب کند تا آرمانشهر سوسیالیسم که مارکس و انگلس، بیش از یک سده پیش از آن نوید داده بودند به وقوع بپیوندد. از این رو آزادی فردی چندان معنایی نمییابد و همه چیز در چارچوب ایدئولوژی حزبی خلاصه میشود. فرد انقلابی برای رسیدن به هدف نهایی تبدیل به ماشینی میشود که رهبران حزب براساس اندیشههای سوسیالیسم تعریف کردهاند. این انسان دیگر صاحب هویت گذشته خود نیست، باید هویت جدیدی در قالب آرمان جامعه کمونیستی بیابد. نهایتا برای پیروزی نهایی، تفکر جهان وطنی، او را از ملیت خود نیز دور میکند. به این معنی که او تنها متعلق به یک سرزمین نیست. ملیت خود را در قالب همفکران خویش در سایر نقاط عالم تعریف میکند و موظف است برای رهایی مردمان خسته از زنجیر امپریالیسم در سراسر گیتی تلاش کند. بدین ترتیب، کاسترو برای به ثمر نشستن انقلاب در بقیه کشورهای آمریکای لاتین تلاش میکند و حتی پا را از این فراتر میگذارد و ثروت کوبا را برای پیروزی انقلاب و رهایی از بند امپریالیسم در آفریقا نیز خرج میکند.
دههها با وعده شکست نظام سرمایهداری و فراگیر شدن اندیشه سوسیالیسم در جهان، به دور از شاخصههای دموکراسی و با ایجاد ساختار تکحزبی، کشور را اداره میکند.
گذشت زمان نهتنها وی را متوجه اشتباهات نمیکند، بلکه ذهن او نیز مانند جغرافیای کوبا، در یک جزیره دورافتاده، فارغ از هرگونه تغییر و پویایی باقی میماند. او که روزی شعار برابری و آزادی برای همه ملتهای عالم سر میداد، خود عامل نابرابری و نماد مخالفت با تکثر اندیشه میشود. از یار دیرین او، چهگوارای فقید، تنها عکسی معروف بر دیوارها باقی میماند و فیدل خود باید بار سنگین انقلاب را به تنهایی بدوش بکشد. تا آخرین لحظه از قدرت کنارهگیری نمیکند تا مبادا نواندیشان بر مسند قدرت بنشینند و رویای انقلابی او را خدشهدار کنند. نه امپریالیسم شکست میخورد و نه آرمانشهر مدنظر او جامه عمل میپوشاند و نه تفکرات او، جهانی میشود.
طی نیمقرن زمامداری فیدل بر کوبا، فقر بر تن رنجور تودههای مردم تازیانه میزند تا جایی که هزاران نفر مخفیانه جان خود را به خطر میاندازند تا از جغرافیای تحت تسلط او بگریزند. آرمانشهری که او وعده داده بود در کتابها و سخنرانیهای باقی میماند و کوبا درس عبرتی برای سایر ملتها میشود تا از ایدئولوژی کمونیسم فاصله بگیرند.
* کارشناس ارشد تاریخ

لطفاً براي ارسال دیدگاه، ابتدا وارد حساب كاربري خود بشويد