26 - 12 - 2021
آرزو؛ خاکِ چاه
امیرحسین کاوه*
آرزو دواندوان از باغ دور شد! کمی دورتر پشت سر خود را نگاه کرد؛ دید هیچ اثری از سگ و باغبان نیست؛ ناگهان زیر پایش خالی شد و مثل پرِ پرندهای روی سر چاهکنی داخل چاه عمیقی افتاد!…
همزمان با صدای افتادن آرزو، مقنی داد زد: کمرم را شکستی! وای تو کی هستی؟ نکند راهزنی، دزدی؟!
آرزو گفت: نگران نباش! وزن من به اندازهی پَر کاهی است و به تو آسیب نمیرساند!
من آرزو هستم. مسافری چند روزه در دیار شما!
– ته این چاه عمیق و تاریک چه میکنی؟
– یکصد سکه گرفتهام تا این چاه را به آب برسانم؛ الان ده روز هست که چاه را میکنم و اثری از آب نیست!…
– من برایت چاه را به آب میرسانم و با دستان ضعیفاش، پنجهای از کف خاک برداشت و ناگهان آب فوران کرد.
مقنی به سرعت به سمت بالا آمد؛ در راه صعود در دل گفت: چقدر من بدشانسم!
یک کف دست بیشتر نمانده بود که به آب برسم و این مسافر ناشناس هم فهمید که من ۱۰۰ سکه گرفتهام؛ اگر با انصاف باشد لااقل نصفِ مزد و درآمد من را طلب میکند! سپس از چاه بیرون آمد و آرزو هم پشت سرش مثل پَر کاهی که سوار بر آبِ رودی باشد به بالا رسید.
مقنی گفت: اگر میشود به چاه دیگری که کندهام و آن هم هنوز به آب نرسیده، نگاهی بکنیم.
با هم سر چاه رفتند؛ همین که آرزو خم شد، مقنی با فشار دستاش آرزو را به ته چاه هول داد و درِ چوبی چاه را نصفه نیمه گذاشت و رفت!…
آرزو ته چاه شب را گذراند و از پایین نگاهش به ماه و ستارگان بود؛ در این فکر بود که کاش لااقل مقنی آرزو میکرد که این چاه هم به آب برسد تا با برداشتن کف دستی خاک، با فوران آب، خودش هم به بالای چاه برسد.
ولی مقنی بدون آرزویی رفته بود!…
ذرات خاک به هم نگاهی کردند و ذرهای به ذرهی دیگر گفت: آدمهایی که خیلی خاکی هستند، خیلی زود هم هوایی میشوند؛ از آنها باید کمی حذر کرد!
اگر تواضع بیش از حد آنها را باور کنید، باید تحمل خودپسندیهای ناگهانی آنان را هم داشته باشید!
امان از حق به جنابپنداریهای پرخاشگرانه و فراموشکارانهای که ریشه در احساس تواضع داشته باشد.
آرزو خندید و به حرفهای ذرات گوش داد.
برگرفته از کتاب «ناگفتههای چشم سوم»
*دبیر سابق سندیکای تولیدکنندگان لوله و پروفیل فولادی ایران

لطفاً براي ارسال دیدگاه، ابتدا وارد حساب كاربري خود بشويد