26 - 11 - 2022
اثاثهای رییسجمهور پشت وانت!
محمد رضا ستوده
یکی از نزدیکان رییسجمهور گفت که بخشی از اثاثهای رییسجمهور صبح دیروز با وانت به منزل ایشان در نارمک منتقل شد.
گویا محمود احمدینژاد در آخرین روزهای ریاستجمهوری خود دست از مردمی بودن برنمیدارد و همچنان اصرار دارد که سمبل قشر آسیبپذیر و مستضعف جامعه باشد. طبق شنیدهها کارکنان ریاستجمهوری قصد داشتهاند با کامیون اثاثها را جابهجا کنند از طرفی خود رییسجمهور تصمیم داشته است اثاثها را روی کول خود بگذارد و پیاده تا نارمک ببرد. در اینجا ناگهان آقای روحانی از راه میرسد و از آنجایی که ایشان رویه اعتدال را در پیش گرفته است پیشنهاد میدهد اثاثها را با وانت منتقل کنند!
اما گویا قرار است برای جابهجایی اسبابها ۱۸۰۰ وانت در نظر گرفته شود!از این رو کمیته تحقیق و تفحص مجلس قرار است تحقیق و تفحص کند و ببیند آقای احمدینژاد با چند وانت به پاستور آمده و قرار است با چند وانت به نارمک برود!حمید بقایی علاوه بر اینکه مسوولیت جابهجایی دولت دهم به دولت یازدهم را از طرف آقای احمدینژاد برعهده دارد، مسوولیت جابهجایی اثاثیه رییسجمهور هم با اوست. وی لیستی را به روزنامهها ارسال کرده است که محتوای آن اقلامی است که آقای احمدینژاد با پول خودش آنها را خریده و متعلق به کاخ ریاستجمهوری نیست:
۱- ۱۸ عدد لامپ کممصرف
۲- ۱۰ عدد سیفون اضافه به نیت دولت دهم
۳- مقداری سیلیکون و لوازم بوتاکس و پروتز
۴- ۱۰ عدد CD و ۳۱۲ پرونده
۵- پیژامه با راهراههای آبی (پیژامههای مستقر در ریاستجمهوری راهراههای مشکی دارد!)
۶- یک دیش و سه عدد المبی و ریسیور HD
۷- پک کامل فیلمهای جسیکا آلبا
در وانت مذکور یک عدد ریشتراش هم بوده است که روزنامه نزدیک به آقای قالیباف ادعا کرده این ماشین تراش متعلق به کاخ است اما روزنامه ایران در پاسخ نوشت: از زمان دولت بازرگان هیچگاه ماشین ریشتراش جزو اثاثیه کاخ ریاستجمهوری نبوده چراکه کارایی خاصی ندارد!حمید بقایی در ادامه گفت: یک فرغون مسوول بردن آبروی رییسجمهور به نارمک است.
یکی کارگر شود
شهرزاد همتی- از کوه خودشان را بالا میکشیدند، سرمای زیر صفر هوا شوخی بیهوایشان بوده. سه جوان هم سن من، هم سن تو... سه جوان با امیدهای زیاد. با امید کشف یک راه تازه به افتخار ایران، به نام ایران، برای ایران. . . به آرزوهایشان فکر میکنم. به اینکه وقت یخ بستن به چه چیزهایی فکر میکردند مثلا… به خانه شان به سفرههای افطار، مثلا به خیابان گردی، به جشن، جشن پیروزی... اصلا نمیشود فهمید این مرگ دقیقا یعنی چه. اینکه شکلات پیچ میشوی و با مناسک خاصی میشوی صاحب یک وجب جا. همیشه از آن هشتی جلوی غسال خانه وحشت داشت. حتی از آن بخش کامپیوتر که کلی برای خودش شیک و پیک است و دستگاه تهویه دارد، اما انگار بوی مرگ میدهد. . . ترم آخر دانشگاه، برای درس پزشکی قانونی چند جلسهای را به پزشکی قانونی میرفتم. به ما گفته بودند تحت هیچ شرایطی به صورت خانوادهها نگاه نکنیم.وزهای آخر دختر جوانی را آورده بودند که خودکشی کرده بود. دختر روی تخت خوابیده بود انگار. من مانتویش را درآوردم و به پیراهن خوشرنگ زیر مانتویش یک ساعت تمام زل زدم. دختر کمی آرایش داشت، نمیدانم چرا در ذهنم اسمش مریم بود به قفسه سینه کبودش چشم دوختم، سیانور خورده بود و میدانستم تمام دستگاه گوارشش از بین رفته. آن روز از مرگ ترسیدم. دختر قشنگ بود، نمیدانم چرا روی صورتش گرد مرگ را انقدر بیدریغ پاشیده بودند اما آن دختر که اسمش شبیه مریم بود همیشه در ذهنم مثل مرگ شد، من مرگ را شبیه آن دختری میدانم که سیانور خورده بود و پیراهن سبز رنگی داشت و بوی عطرش با بوی محلول ضد عفونی توی مشامت پر میشد. . . آدم به «امید» زنده است. این را همیشه مادرم میگفت. تمام شبهای قدر سال گذشته وقت دعا و مناجات شبانه با خودم مرور میکردم«آدم به «امید» زنده است. یک سال گذشته و مادر زیر خروارها خاک خوابیده. . . در این شبها هنوز اما کسی در گوشم به امید میخواند: از هر کرانه تیر دعا کردهام روان/باشد کز آن میانه یکی کارگر شود

لطفاً براي ارسال دیدگاه، ابتدا وارد حساب كاربري خود بشويد