شناسه خبر : 28776
29 - 12 - 2019
29 - 12 - 2019
ادبیات
انتشار ترجمه رمانی از جان گریشام
رمان «کامینو آیلند» نوشته جان گریشام با ترجمه نفیسه باقرزادگان منتشر شد.
این رمان با قیمت ۳۵ هزار تومان در انتشارات علمی منتشر شده است.
در معرفی ناشر از این کتاب آمده است: گریشام، نویسنده ۶۴ ساله آمریکایی است که در رشته حقوق تحصیل کرده است. او پس از اخذ مدرک این رشته از دانشگاه ایالتی میسیسیپی، مدتی به کار وکالت در شهر آکسفورد مشغول شد. همچنین مدتی نماینده مجلس در پارلمان ایالتی بود و پس از چند سال از کار کنارهگیری کرد. او سالهاست به عنوان نویسنده رمانهای حقوقی پرفروش در آمریکا مطرح است. رمانهای وی به بسیاری از زبانهای زنده دنیا ترجمه شده است و بیشتر کتابهایش به فارسی نیز برگردانده شده است. همچنین از اکثر کتابهای وی اقتباس سینمایی صورت گرفته است.«کامینو آیلند» تازهترین اثر جان گریشام است که پس از انتشار به صدر پرفروشهای نیویورکتایمز راه یافت. در «کامینو آیلند»، گریشام در ژانری متفاوت هنرنمایی میکند و در داستان بیش از آن که با حقوق و وکالت و دزد و پلیس سر و کار داشته باشیم، سر و کارمان با ادبیات و نویسندگان و خوانندههای حرفهای کتاب است. همچنین در طول داستان، گریشام ما را به دنیای کتابهای کمیاب و نسخههای خطی و چاپ اول میبرد که یکی از علاقههای شخصی خود اوست.در «کامینو آیلند» میتوانیم در جمع نویسندگان و ناشران بنشینیم و خرده حکایاتی از همینگوی و فیتس جرالد و فاکنر و دیکنز بخوانیم و خیره به اقیانوس مرزهای خاکستری، خودمان را بین سیاهی و سفیدی روزگار ترسیم کنیم و در همان حال ماجرای سرقت دستنوشتههای فیتس جرالد از کتابخانه دانشگاه پرینسون را دنبال کنیم…
کتاب «دندانپزشکی به روایت تاریخ ایران»
به چاپ دوم رسید
کتاب «دندانپزشکی به روایت تاریخ ایران» شامل خاطرات و وقایعی جذاب درباره دنداندرد و دندانپزشکی در تاریخ ایران به چاپ دوم رسید. این کتاب نوشته سعید میرسعیدی است و توسط نشر دندانه منتشر شده است.
کتاب «دندانپزشکی به روایت تاریخ ایران» شامل خاطرات و وقایعی جذاب درباره دنداندرد و دندانپزشکی در تاریخ ایران به چاپ دوم رسید. این کتاب نوشته سعید میرسعیدی است و توسط نشر دندانه منتشر شده است.
یکی از روایتهای جذاب این کتاب، نامه یک دندانساز فرانسوی به مظفرالدین شاه است که در سفر شاه ایران به فرانسه، از او تقاضای کار کرده بود: «اعلیحضرتا! حسی که من را به نوشتن این عریضه واداشته، همانا عشقی است که من برای زیارت مملکت آن اعلیحضرت جلیلالشان دارم. مختصر کلام آنکه میخواهم بدانم، آیا من یک نفر رعیت حقیر فرانسه میتوانم در مملکت شاهنشاهی که منتهای آرزویم زیارت آن است، شغلی به دست آورم یا نه. چون من دندانسازم میخواهم که دندانساز اعلیحضرت باشم و مادامالعمر با کمال جاننثاری خدمتگزار بمانم.
امضاء از یک دندانساز آینده ایرانی به شاه آینده خود.»
در این کتاب همچنین خاطرهای خواندنی از دندان کشیدن ناصرالدین شاه آمده است: «دوشنبه ۲۲ رمضان ۱۳۱۰ ه. ق. به آقا دائی گفتیم دندانساز را بگذار توی کالسکه بیاور دوشانتپه؛ آخر یک فکری خواهیم کرد برای دندان. ناهار را هم گفته بودیم ببرند دوشانتپه، بالای کوه، تخممرغ و آش حاضر کنند. برویم بلکه بخوریم. آمدیم سوار شدیم و راندیم برای دوشانتپه. صحرا همه سبز و خرم. سمت شاهزاده عبدالعظیم همه سبزه، باغ هم با شکوفه و ارغوانِ سفید و قرمز، مثل بهشت بود که همچه هوا هیچوقت ندیده بودیم. با این هوا، حالا باید ما دندان بکشیم.عسلی گذاشتیم و دوربین میانداختیم. دیدیم درشکه دندانساز از دروازه بیرون آمد و دارد میآید رو به دوشانتّپه. ناهار بد کثیفی خوردیم. قدری تخممرغ و آب آبگوشت خوردیم. بعد آمدیم بیرون. دندانساز آمد؛ حالا نشستهایم و دندانساز هم ایستاده است. میگوییم چطور میشود؛ میشود کشید یا خیر؟ دندانساز هم ایستاده است، چیزی نمیگوید. گاهی میگوید زود میکشم. آمدیم روی سکوی عمارتِ رو به باغ نشستیم. حالا خیال میکنیم چطور دندان را بکشیم و از شدت خیال و فکر عرق کردهایم. دندانساز هم آمده است نزدیک ما ایستاده است.پیشخدمتها هر کدام یک حرف میزنند. شالگردن دستمان بود، خواستیم چشمهایمان را ببندیم، دانتیس بیاید دندان را بکَند؛ پیشخدمتها نگذاشتند. دیدیم اگر نَکَنیم دندان را، امشب که نمیتوانیم غذا بخوریم، چه کنیم. لابد نشستیم و گفتیم بیا بکش. دندانساز هم گازش را عقب سرش قایم کرده که ما نبینیم، که یکدفعه گازانبر را انداخت و چهار مرتبه و ما فریاد کردیم آخ آخ! که مغزمان صدا کرد و کمرمان درد گرفت و خیال میکردیم هنوز باز دندان کشیده نشده است که دیدیم دندانساز ایستاده است. گفتیم چطور شد، گفت کشیدم. نگاه کردیم دیدیم بلی، کشیده است. دندانِ معیوبی کرم خورده و معیوب بود. آفتابه لگن آوردند، دهانمان را شستیم و رفتیم اطاق، رختخواب انداختند، به قدر دو ساعتی دراز شدیم. بعد برخاستیم، نمازی خواندیم و چایی و عصرانه خوردیم. جای دندان درد میکرد. آمدیم پایین توی باغ. باغ مثل بهشت بود، اما باز کسل بودیم و دماغ نداشتیم… وقتی میخواستیم سوار شویم بیاییم شهر، دندانمان را گفتیم آوردند، انداختیم زیر لگد؛ چهار پنج تا لگد زدیم، بعد انداختیم رو به سمت شمالِ کوه دوشانتپه و دور انداختیم.»

لطفاً براي ارسال دیدگاه، ابتدا وارد حساب كاربري خود بشويد