30 - 01 - 2018
اردلان هم رفت
مسعود سلیمی- اولین بار میانههای تابستان ۷۱ در دفتر هفتهنامه حوادث در خیابان جلفا نزدیک پل سیدخندان او را دیدم.
«حوادث»، همچنان که معنایش پیداست، هفتهنامهای بود که به رویدادهای اجتماعی میپرداخت، در نتیجه به سرعت نزد انبوه مخاطبان جای خود را باز کرده بود؛ تیراژ گاه تا ۲۰۰، ۳۰۰ که برای آن روزها، رقم بالایی به حساب میآمد.اردلان عطارپور عضو تحریریه بود و نوشتهها و به ویژه گزارشهایی که تهیه میکرد، تند و تیز و برای روزگار خودش بیپروا بود.آشنایی و دوستی ما پس از عمر کوتاه کمتر از سه سال حوادث (که فکر میکنم به بهانه تشویش افکار عمومی تعطیل شد)، دوباره از پاییز ۷۶ در خانه کتاب و در دفتر کتاب هفته و کتاب ماه در دوره حضور آقای مسجدجامعی در وزارت ارشاد از سر گرفته شد.
اردلان در بخشهای مختلف تحریریه کتابهای ماه ادبیات و علوم اجتماعی قلم میزد، یادم میآید در آن موقع کتاب «جامعهشناسی نخبهکشی» نوشته علی رضاقلی منتشر شده بود. در معرفی و نقد کتاب و بعد گفتوگو با نویسنده، بار دیگر قلم تند و تیز اردلان، سروصدای زیادی به راه انداخت، اما آنچه باعث شد بیشتر با او، با قلم و مشخصههای اخلاقی، صراحت لهجه و نگاه تیز اجتماعی و در عین حال رفاقتطلبی او آشنا شوم، به همکاری من از آذرماه ۸۶ در «جهانصنعت» به سردبیری اردلان عطارپور برمیگردد.
جامعه ما شرایط تازهای را تجربه میکرد، پس از هشت سال دوره اصلاحات، اینک مملکت با رویکرد تازهای اداره میشد که به طور منطقی نگاه تازهای را هم در نقد و بررسی آن لازم بود که اردلان عطارپور با تیترها و نوشتههای کوتاه و نمادین، حرف و هشدار لازم را به مخاطب و به گردانندگان مملکت میرساند.
مثل هر آمدنی که رفتنی را میطلبد، او از میانههای سال ۹۰ از همکاری با «جهان صنعت» و تا آنجا که کم میدانم، از روزنامهنگاری خود را کنار کشید و به کاری روی آورد که به باور من بیشتر قلم شکافنده او را نمایندگی میکرد، یعنی به تحقیق و نگارش در زمینههای اجتماعی و ادبی پرداخت که حاصل آن یعنی کتابهایش به یقین گفته مرا تایید میکند.
دوستی ما که از میانههای تابستان ۷۲ آغاز شده بود، اگرچه پس از کنار کشیدن او از «جهان صنعت» و روزنامهنگاری، با دیدنها و گپ زدنهای تلفنی، گاه و بیگاه ادامه داشت اما کتابهایش که برایم امضا میکرد و مستقیم یا با واسطه به دستم میرسید، جای خالی دیدنهای هر روزی را کم و بیش پر میکرد.اردلان هم رفت اما واقعیت این است که ما آدمها، دستکم خیلیها، تا عزیزی را از دست ندادهایم، نمیدانیم، نمیفهمیم، بلد نیستیم تا بدانیم که ای کاش بیشتر قدرش را میدانستیم.خبر رفتن اردلان عطارپور را دیروز در دفتر «جهانصنعت» شنیدم و با وجود اینکه رابطه منطقی با مرگ دارم، اما بیاختیار گفتم حیف شد، زود بود که او برود، سنوسالی نداشت در حالی که در میان غفلت و آلوده شدن ما به روزمرگی همیشه همین طور است؛ یکباره میشنویم «چه نشستهای که خواجه رفت» و ما طبق معمول، لب میگزیم و به یادمان میآید چقدر زود دیر میشود.اردلان عطارپور به سفری رفت که راه ناگزیری است که همه باید روزی آن را طی کنیم، حالا اینکه اگر برف نیامده بود، اگر اورژانس زودتر میرسید، چه بسا سفر دوست خوب من به تاخیر میافتاد، اما دیگر کار از این حرفها گذشته و من باید با خاطره و کتابهایش به خصوص آخرین کتابش به نام «مدرنیته یعنی خوردن از میوه ممنوعه» که روز پیش از مرگ به ناشر داده بود، دلخوش باشم.
massoudmehr@yahoo.fr

لطفاً براي ارسال دیدگاه، ابتدا وارد حساب كاربري خود بشويد