4 - 12 - 2022
از پادگان که رفتم، جز وحشتم نیفزود!
فاضل ترکمن
فیلمهای خوب جشنواره همیشه از دل دوربین کارگردانهای فیلم اولی (نگاه نو) بیرون میآید. در نمونههای قدیمیتر «نفس عمیق» پرویز شهبازی مثلا. اغلب فیلمهای این بخش چهبسا بهتر از فیلمهای بخش اصلی (سودای سیمرغ) باشد. برای اینکه کارگردان فیلم بیشتر از آنچه سودای گرفتن سیمرغ داشته باشد، سودای ساختن یک فیلم خوب را داشته است. یک کارگردان جوان که بعد از هرگز، فرصتی یافته تا در میان زدوبندهای سینمایی بتواند محصول هنری خودش را عرضه کند.
فیلم خوب «پایان خدمت» بهکارگردانی حمید زرگرنژاد یکی از همین فیلمهای مهم امسال است. یک فیلم خوشساخت با درونمایهای تازه و بدون ادا و اطوارهای نامتناسب فرمی. این تازگی حتی در قاببندیهای دوربین فیلمبردار دیده میشود. قاببندهایی بکر و نماهایی شاعرانه که نظیرش را در هیچ فیلم ایرانی دیگری ندیدهام. یعنی کپیپیست شده نیست. فیلم با یکی از همین نماهای فوقالعاده شروع میشود. نمایی از یک پادگان نظامی با صدای سعید راد در حال حرف زدن با همسرش که معلم است و اظهار دلتنگی همسر از دوری او و اعتراض به ۴۰ ساعت کار بیوقفه و مسوولیتپذیری بیش از اندازهاش…
سکانس بعدی سه تا سرباز داریم. دو سرباز ترکزبان و یک سرباز مشهدی که همگی بازی باورپذیر و شیرینی دارند. در فیلم اما با یکی از سربازهای ترکزبان بهنام پوریا سروکار داریم که از آن کاراکترهای جذاب و خاص و البته ماندگار سینمای ایران است. هر سه سرباز مسوول تحویل دختری دانشجو بهنام مینا هستند که او را با پسری (احتمالاً در وضعیتی نامناسب) دیدهاند و دختر دستگیر شده و پسر فرار کرده است. پسر نه دوست و همکلاسی خوبی بوده و نه عاشق دلباختهای… تنها قصد سوءاستفادهای کوتاهمدت از دختر را داشته و حالا قسر در رفته و حوصله دردسر هم ندارد. خبر دستگیری دختر به خانوادهاش داده شده، پدری متعصب و سنتی که دنبال اوست و آنطور که (احتمالا با کمی اغراق!) میگوید: «قصد کشتنش را دارد!.»
پوریا که از آن سربازهای جوان بامعرفت است و نظیرش در دنیای امروز کم پیدا میشود، دلش به حال دختر سوخته، دختر در انتظار مجازات نیروی انتظامی و بعد خانواده است. از حال کسی که فکر میکرده دوستش دارد، خبر ندارد و نمیداند چه تقدیر شومی در انتظار اوست. همه اینها حس ترحم سرباز مهربان و دلنازکی مثل پوریا را جلب میکند. این لطافت طبع در چهره پوریا مشخص نیست و همین فیلم را مرموزتر میکند. جلوتر که میرویم، متوجه میشویم که خیر! قضیه از احساس ترحم فراتر رفته و حالا با سرباز عاشقی طرف هستیم که حاضر است دو ماه خدمت باقیمانده از دوران سربازیاش را رها کند و با دختری که به او دل باخته است، پا به فرار بگذارد… شما قبلا چنین مضمون بکر و تازهای در سینمای ایران سراغ داشتهاید؟!
این تازه اول ماجراست. دختر بعد از فرار هنوز به همکلاسیاش امید و اعتماد دارد و برای همین چند باری میخواهد پوریا را رها کند و برود. در ادامه اما متوجه میشود نه تنها آن دوست همکلاسی دوستش ندارد و موضوع چیزی جز یک هوس کوتاهمدت و گذرا نبوده بلکه با آدم نامرد و دروغگویی طرف است که میتواند هر لحظه اشک او را دربیاورد!
در مقابل این کاراکتر پوریا را داریم که دختر با همه سرسختی و بهقول پوریا، «چموش!» بودنش به مرد بودن او گواهی میدهد. این اما بهقول فروغ «ابتدای ویرانی است». یک فرار بدون مجوز… آدمهای درمانده این قصه بهجایی رسیدهاند که حتی برای فرار کردن از تقدیر تلخ خودشان باید مجوز داشته باشند. یکی تهرانی و یکی ترکزبان. نمیخواهم در یک نگاه کلیشهای و اشتباه، سادگی و مهربانی پوریا را به قومیت او ربط بدهم. پوریا مهربان است، چون مهربان است! این به خودش ربط دارد. همانطور که بابکان (با بازی سعید راد) لهجه تهرانی دارد و بههمان اندازه دلسوز سرباز خودش است. دختر و پسر اگرچه در ظاهر هیچ شباهتی به همدیگر ندارند، اما حالا هر دو به ته خط رسیدهاند و احساس میکنند چیزی برای از دست دادن ندارند. این حس تفاهم با رها کردن پوریا و مینا در جادهای پرت توسط راننده تاکسی (با بازی طبقمعمول خوب رامین راستاد) بیشتر میشود. شب و سرما و صدای زوزه گرگها و بهقول حافظ قدمهایی که جز وحشت نمیافزایند. برای همین است که دختر ترجیح میدهد در میانه راه پسر را رها کند و مدام میگوید: «من به دهات شما نمیآم». این میتواند نماد درست و راستی باشد برای اختلاف فرهنگ بزرگی که میان آنهاست. یک دختر شهری و یک پسر دهاتی که بهشهادت پسر حتی بلد نیستند مثل همدیگر حرف بزنند، با یک زبان و با یک دل…
این قصه، قصه تنهایی است، قصهای که منجی ندارد. منجی هم اگر باشد، منجی تو نیست. آن منجی که تو میخواهی نیست. دختر رویاهای خودش را در آبادی این پسر متمول اربابزاده نمیبیند. روی تختهسنگی منتظر او مینشیند و پسر تنهایی به خانه میرود تا به وعدهاش عمل کند و با ماشین پدرش او را به شهر برساند. پسر اما دیر میرسد؛ مثل همه عاشقها. وقتی که دختر هر چیز از او به امانت داشته، روی تخته سنگ رها کرده و رفته است…
فیلم از زاویه دیدهای گوناگون روایت شده است بدون اینکه مخاطب را دچار گمراهی کند یا احساس فرمزدگی به او دست بدهد. پایان خدمت ساده و روان پیش میرود. با داستانی معین که البته نمیتوانی پایان غافلگیرانه آن را حدس بزنی. این شگفتی تنها در پایان فیلم نمود پیدا نکرده و لحظهبهلحظه فیلم پر از شگفتی و دنبالههای غیرقابل حدس است.
در فیلم کاراکتر منفی مطلق نداریم. منفیترین کاراکتر شاید همان پسرک دانشجو و همکلاس مینا باشد. منتها حتی وقتی خودت را در جایگاه آن پسر قرار میدهی، انرژی منفی مطلقی از او نمیگیری. با پسری طرف هستی که نمونهاش در همهجای شهر و دهات و کشور زیاد است. از آن پسرهای رند و زبانباز که به هر چمن که میرسند، گلی میچینند و میروند و پشت سرشان را هم نگاه نمیکنند. مینا باید عاقلتر از این حرفها میبود و به او دل نمیبست. مابقی کاراکترها هم چنین وضعیتی دارند و در جایگاه خودشان قابل توجیه هستند. مثل راننده تاکسی که مسلما وقتی اسلحه سربازی پوریا را در آن مسیر پرت میبیند، حق دارد بترسد و برای همین بدون آسیب به آنها پا به فرار میگذارد. یا اگر مینا پسر را رها میکند و میرود، نشانگر قدرنشناسی او نیست.
مینا راه چاره دیگری پیش روی خودش نمیبیند. همیشه رودست خورده. همیشه بدی دیده؛ آن هم از طرف مردها. فرقی ندارد تعصب پدر و برادر باشد یا سوءاستفاده دوست همکلاسی. دیگر حتی اگر خودش بخواهد نمیتواند این عینک دودی را از چشمش بردارد بهخصوص که پوریا مشغول حرف زدن با پدرش است و ناخواسته گوشی تلفن همراهش را جواب نمیدهد. مینا ترجیح میدهد دنباله سرنوشت خودش را به ابهام و تلخی گره بزند، اما دیگر چشم انتظار پسر دیگری نماند. این قصه باید تلخ تمام میشد، با اشکهای مردانه و دردمندانه پسر که اصلا هندی نبود و مخاطب را متاثر میکرد.
با توضیحاتی که دادم حتما متوجه شدهاید که نظرم راجع به فیلمنامه فیلم چیست! یک فیلمنامه قوی و منسجم که نویسنده آن بهروز افخمی است. میتوانم اما با صراحت بگویم این موفقیت تنها مدیون افخمی نیست! اگر حتی خودش میخواست این فیلم را بسازد، با سابقهای که در چند سال اخیر از او بهیاد داریم، سوژه را هدر میداد!
وقتی فیلمنامه خوب باشد، کارگردانی خوب باشد، بازیگران هم طبیعتا خوب بازی میکنند. همه بازیگران فیلم پایان خدمت حرفهای بازی میکنند و زندگی و واقعیت بیرونی در درون بازی آنها جاری است. حالا چه فرقی میکند که نابازیگر باشند یا بازیگر تازهکار… یا بازیگر تئاتر باشند و پیشکسوت. مهم این است که همگی خوبند. در این میان بازی بازیگران نقش پوریا و مینا یعنی امیری جدیدی و هدی زینالعابدین بسیار درخشان است. گریهها و ضجههای دختر در جاده خوفناک اواخر فیلم نوید یک بازیگر زن آیندهدار را به سینمای ایران میدهد و اما بهترین بازی فیلم بدون هیچ تملق و اغراقی از آن جمشید مشایخی در نقش پدر پوریاست؛ پیرمرد متمولی که در آبادی خودش حسابی سرشناس بوده و این از وضع ظاهری خانه و ماشین و دیگر ظواهر زندگیاش مشخص است. جمشید مشایخی که در فیلم با زبان ترکی صحبت میکند، یکبار دیگر فرصت یافته تا در نقشی هرچند بسیار بسیار کوتاه، نشان بدهد که همچنان دود از کنده بلند میشود.

لطفاً براي ارسال دیدگاه، ابتدا وارد حساب كاربري خود بشويد