14 - 12 - 2019
استیصال بین رنگهای زنده و مردگی
شیدا ملکی- کیسه بزرگ و سنگین سیاهرنگی را حمل میکند. باری که حمل میکند سنگینتر از دستفروشهای دیگر است. یکی از اجناسش را پوشیده است. لباسهایش پر است از رنگ و شور و هیجان. زرد، قرمز، بنفش. انگار یک قطعه از هندوستان را با لباسهای کتان هندی با خود به واگن ویژه بانوان مترو آورده است. هر قدر اجناسش پر است از شور و شوق اما غم عالم در چشمهایش موج میزند.
غمزده است و هیچ نور امیدی در صورتش نیست، تقریبا ۲۵ سال دارد. هیچ وقت زن جوانی را تا این اندازه مستاصل و شوریدهحال ندیده بودم. سعی داشت درباره پیراهنها و مانتوهایی که برای فروش دارد توضیح دهد اما بغض داشت و نمیتوانست شبیه فروشندهای دیگر با صدای بلند فریاد بزند و آنچه باید را بگوید.
بالاخره شروع کرد به تبلیغ و گفتن از اجناسی که در کیسه سنگین سیاهرنگش حمل میکرد؛ «لباسهایی که من دارم اصلا تو مترو پیدا نمیشه، دارم با یه تخفیف عالی و قیمت مناسب باهاتون راه میام. تو رو خدا بخرید... .» مسافران واکنشی نشان نمیدادند و او همچنان سعی میکرد پیراهنهای زنده و رنگارنگش را تبلیغ کند. اما هرچه میگفت بیفایده بود. ارزانترین لباسی که برای فروش تبلیغ میکرد ۳۵ هزار تومان بود و این رقم برای خرید در مترو کمی گران به نظر میرسید.
خانم جوان دیگری که تقریبا همسن دستفروش بود دستهایش را گرفت و یکی از دامنها را برای خرید انتخاب کرد. از دختر دستفروش پرسید: «دستگاه پوز داری؟ من پول نقد کافی ندارم.» دستفروش اما دستگاه پوز نداشت. بغض اشک شد و روی صورتش حرکت کرد و شروع کرد به گریه کردن. به خودش و زمین و زمان ناسزا میگفت. حتی به زن جوانی که میخواست از او خرید کند اما پول نقد نداشت.
جیغ و گریههایش بعد از چند ثانیه تبدیل شد به مشتهای گره خوردهای که بر سر و صورت خودش میزد. با مشتهای گره خوردهاش به صورتش میکوفت و فریاد میزد: «من بدبخت اگه شانس داشتم که وضعم این نبود...» قطار در ایستگاه توحید توقف کرد و دختر از قطار خارج شد. گویی همه اشکهای زنان مستاصل شهر از مترو خارج شد.
این ماجرا تقریبا برای یک سال قبل بود. آن روزها آن دختر غرق شده در رنگ را بیشتر میدیدم. حالا اما هنوز هم با همان حال و روز در مترو کار میکند. هنوز هم با همان اشک و جیغ و فریاد و عصبانیت خفته در چشمهایش که معصومیتی ازدسترفته را در خود پنهان کرده و گل سر و موهای مصنوعی میفروشد. من انگار با دیدنش به یک سال قبل وقتی با مشتهای گره کردهاش به صورتش در مترو میکوبید پرتاب شدم.
شهر با همه تغییراتش انگار هیچ تغییری نکرده است. ماجرای تکراری سکوت و خفگی در فقر مدام همچنان ادامه دارد. ماجرای فقر ما اما فقط به درآمد ماهانه و روزانهمان ختم نمیشود. شبیه موشهای آزمایشگاهی در چرخ فلک اسباببازی دوستداشتنیمان مدام میچرخیم و تصورمان این است که به هدف نزدیک و نزدیکتر میشویم. این هدف اما همچنان در ذهنمان تعریفی روشن ندارد. ما هنوز هم نمیدانیم فقر چقدر میتواند آدمها را غمگین کند. هنوز هم نمیدانیم باید دست کدام آدم فقیر این شهر را بگیریم که مبادا تصمیم اشتباهی نگیریم.

لطفاً براي ارسال دیدگاه، ابتدا وارد حساب كاربري خود بشويد