16 - 04 - 2020
اشباحی از جنس شهر
محمد میلانی- به هیچ عنوان پدیدهای تازه و یا سرازتخم درآوردهای نیست که برایش به دنبال نام و یا صفتی بگردیم و یا نه آنقدر پیشپا افتاده و عادی است که بخواهیم سری از روی تاسف تکان دهیم و بیتفاوت از کنارش رد شویم. به یک معنای دیگر نه مثل بحران تکدیگری و معتادان متجاهر و پرخطر میدان شوش و خیابان مولوی و محله هرندی هستند که بگویی هیچ راه علاج و چارهای ندارند و هرچه هم بناست صورت بگیرد تا چهره این محلهها از وجود چنین تصاویر تلخی پاک شود، دروغ محض است. یا نه دستکم مانند گرفتگی جویهای آب و فاضلابی شهر تهران است که به طور طبیعی برای آنکه دامنگیرمان نشود میبایست قدمهایمان را کمی گل و گشادتر برداریم که از میان خط آوار زبالههای فاضلابی طوری رد شویم که پاچههای شلوار و کفشمان را خیس نکند. مثل هرباری که جویهای عابر در خیابانها و پیادهروهای شهرمان تهران میگیرد و دست آخر نیز به هر طریقی که باز شود، صورت مساله بر سر جایش هنوز باقی مانده است که چرا و چگونه باید فکری جدی و اثربخش در مورد این معضل بزرگ پایتخت کرد.
زبالهگردی، زباله زیستی
زبالهگردی در نوع خودش پدیدهای بسیار تازه و عجیب است. البته نه باز زبالهگردی معتادان و یا افرادی که به آنها نمکی یا حتی در فرهنگ زشت عوام کوچه و بازار آشغال جمعکن میگفتیم که صد البته هنوز هم افرادی در این کسوتها مشغول کار و فعالیت هستند. به یک معنا ما دقیقا با پدیده تاسفباری روبهرو هستیم که از فرط بودن و برجستهسازی تبدیل به هیولایی شده است که خودمان نیز قادر به تغییر یا از بین بردنش به الگویی مطلوب یا دستکم قابل رویت نیز نیستیم. به معنای بهتر اماکنی که مقصد آنها تلقی میشوند، یعنی اصل بروز و ترویج زبالهگردی نیز در محلههای کمربند جنوب شهر تهران و حاشیه تهران هنوز هم فعال هستند. در این اماکن از مفرغ و روی و مس گرفته تا نان خشک و کپک زده، از انواع پلاستیکهای نرم مختص ظروف یکبار مصرف غذایی، تا انواع و اقسام اجناس یافت شده، زبالهها برای خرید و فروش قیمت دارند و برهمین مبنا نیز خرید و فروش میشوند. شکل مرسومش هنوز به شکل گذشتهها یعنی زمانی که نمکیها یا ضایعاتیها اقدام به خرید و فروش میکردند است. اما این طرف داستان دردی تاسفبارتر از هر آنچه تا به امروز دیدهایم وجود دارد. اینکه در شکلی بسیار وسیع و تقریبا غالب حالا کودکان زبالهگرد متولی مافیایی این بازار ناخوشایند شدهاند. کودکانی که به آنها کودکان زبالهگرد در محترمانهترین حالت ممکن، میگویند. شاخهای از درد بزرگ و بیعلاج کودکانکار که برای خودشان عالم ویرانی دارند. با خانواده یا بدون خانواده! یعنی برخی از آنها شبهنگام جایی برای گذاردن سربر بالش دارند. یا خانواده در فقر مطلق باشد و یا پدر و مادر از درد اعتیاد در خود پیچیده باشند. به هرحال جایی برای خوابیدن وجود دارد. اما برخی دیگر در همان حلبیهای مانده از بقایای حلبیآباد کمربندی جنوبیترین بخش پایتخت یا در خودروهای اسقاطی و دیوارهای بیسقف حوالی محلههای تخریب شده تجمیع زبالهها میخوابند. در هر حال نوع زندگی آنها به هیچکدام از استانداردهای زندگی انسانی یا خانواده مطلوب ایرانی که نمایندگان مجلس از آن دم میزنند یا مدیران اجتماعی خودشان را فعال در جهت تحقق آن نشان میدهند نه شباهت دارد و نه افق مطلوب دو یا سه دهه آینده نشان از تحقق زندگی به چنین سمتی را نشان میدهد.
کثرت کودکان زبالهگرد واقعیتی غیرقابل انکار
تقریب و احتمالی روبه تحقق دائمی در کار نیست. هرچه هست یقینی و بدون انکار است. در یک فراخوان سرانگشتی مجازی آن هم به مدت چند ساعت و در صبح یک روز تعطیل، ۱۱۲ تهرانی عنوان کردند که به طور متوسط روزانه بیش از هفت کودک زبالهگرد را مشاهده میکنند. البته از این فراخوان به طور تقریبی یک یا دو نفر سن و سال بیخانمانها یا معتادانی را داشته و دارند که آنها نیز مشغول زبالهگردی هستند. اما برهمین مبنا رقم دستکم روزانه پنج کودک بین ۸ تا ۱۴ سال حتمی است. از صبح هنگام رفتن به محل کار این کودکان مشغول جمعآوری اقلام مورد نظر خود از درون سطلهای زباله یا از محل تجمع زبالهها در مقابل مغازهها و اماکن کسب و کار عمومی هستند تا شبهنگام پیش از آنکه سطلهای بزرگ و مرکزی زبالهها توسط مأموران شهرداری جمعآوری شوند. بر این منوال به دفعات و کررات میان کسانی که باعث پخش زبالهها در معابر عمومی یا کنار سطلهای زباله میشوند با مأموران شهرداری تعقیب و گریز و یا اتفاقاتی نظیر فحاشی یا درگیریهایی حتی کوچک نیز رخ میدهد. البته حق طبیعی مأموران و متولیان پاکیزگی شهر است اما از این سوی هیچ عامل بازدارنده یا دستکم نظمدهنده برای این افراد و عملکردشان درنظر گرفته نشده و از این روی است که تداخل کار آنها با دیگر عوامل رسمی بالطبع مشکلزاست. البته نباید فراموش کرد که رویت این کودکان در مقام زبالهگرد در ساعات شباهنگاهی به قدری پرتعداد و پرتکثر و در اغلب مراکز تجمع مرکزی شهری مانند تهران آنچنان زیاده از حد است که به جرأت میتوان گفت تبدیل به عواملی نظیر مولفهها و المانهای زندگی شهری ما شدهاند. اغلب شهروندان تهرانی، برای آنها غذا تهیه میکنند. آنها را در خوراک خود در خیابانها شریک میکنند و حتی برایشان زبالهها را از مواد قابل بازیافت تمییز میدهند تا به تعبیری کار را برای آنها راحت کنند. اگرچه اغلب این کودکان زبالهگرد هیچ تمایل و گرایشی به تکدیگری ندارند و از قضا درآمد آنها از فروش این ضایعات به نقل تعدادی از خود آنها تاحدودی مکفی تلقی میشود اما اصرار شدیدی از سوی برخی از مراجع و متولیان کاهل اجتماعی ماست که آنها را متکدی یا نیازمند جلوه دهند و صرفا براین مبنا بساط عریض و طویل توجه به نیازمندان اجتماعی و نه پدیدههای نوظهوری از این دست که نیاز به مطالعات دقیق اجتماعی و کشف چند و چونها را دارند را گسترش دهند. غافل از اینکه این شرایط عمومی این بحران در اجتماع ماست و نبض این بحران دقیقا در بیتوجهی کامل به این افراد یا عملکرد آنها میتپد.
زبالهگردی و پیشینه تاریخی
مدتی پیش برخی از این افراد که به عنوان بازیافتی معروف شده بودند با چرخها یا موتورسیکلتهای دارای باربند به شکلی تقریبا منظم و با داشتن شناسنامه کار روی موتورسیکلتها و نیز در کسوت عوامل شهرداری وظیفه این بازیافت و جمعآوری اولیه و یا تجمیع در مبدأ را انجام میدادند. در میان آنها میشد افراد با قومیتهای مختلف و حتی گاها افغانهایی را دید که مشغول به این کار هستند. اما شکل عادی و قابل قبول این کار دستکم این بود که چون افراد باید راکب موتورسیکلت باشند و یا توان راندن چهارچرخهها را داشته باشند، ضرورت اینگونه ایجاب میکرد که سن و سال آنها نیز به همان اندازه برای کاری که انجام میدهند معقول و مبتنی براصولی قابل تعریف باشد.
به موازات کمرنگ شدن حضور این افراد که البته عوامل متعددی در رهایی این شغل از سوی برخی از آنها مطرح شده از جمله
– کاهش درصد مبالغی که از سوی عوامل شهرداری به آنها پرداخت میشود. یعنی کاهش رقم خرید ضایعات یا افزایش درصدی حق بالاسری که شرکت پیمانکار شهرداری از عوامل خودش مطالبه میکرد.
– آزار و اذیت از سوی عوامل شرکتهای پیمانکار تحت قرارداد با شهرداری در خصوص جمعآوری زبالهها و پسماندهای شهری و… .
– افزایش چشمگیر افراد شاغل در این طرح یا شغل در این کسوت بدون درنظر گرفتن میزان ضایعات قابل تجمیع و بازیافت در مراحل مختلف و از همه مهمتر عدم تقسیمبندی آنها براساس الگوهای مناطق شهری که عملا باعث تداخل در کار و ایجاد رقابت ناموزون میان افراد بالاخص در مناطق خاصی میشد.
عملا شکل اجرایی این کار را به آن صورت از بین برد و از سوی دیگر به مرور طرح اجرایی بار سنگین خودش را بر کودکان زبالهگرد انداخت. درصد بالایی از کسانی که در سنین بین هشت تا چهارده سال هر روز در شهر تهران مشغول جمعآوری و تفکیک زبالهها و عناصر قابل بازیافت و البته فروش هستند، درست بعد از از بین رفتن آن الگوی کاری و متناسب با افزایش غیرقابل باور قیمت ملزومات زندگی در پایتخت رقم و تعداد این کودکان رشد چشمگیری به خود دید. کودکانی که عملا در این کار فنا شدهاند.
کودکان زبالهگرد در آینه عملکرد مقامات اجتماعی
بحران به قدری تاسفبار و درعین حال جدی است که مدتی پیش در اواسط تابستان سالجاری طیبه سیاوشی عضو کمیسیون مجلس عملا اظهار کرده بود که: «شرایط کودکان زبالهگرد بسیار حاد گزارش میشود. این کودکان مریض شده و اغلب ایدز میگیرند و در محل تفکیک زبالهها اغلب دفنشان میکنند. روستاییان اطرف گود محمودآباد مدام شکایت دارند تا دستکم بیماری ایدز به آنها سرایت نکند.»
این کلام و گفتههای نماینده مردم در مجلس شورای اسلامی پرده از چند واقعیت دردناک برمیدارد که اگرچه بیانش به نوبه خود تلخی و تاسف به بار میآورد اما عدم و کنترل از بیانش نیز بالطبع باعث ترمیم یا کنترل بحران نیز نمیشود. از این روی صرفا به چند مورد اشاره میکنم تا شاید حتی با احتمال بسیار ناممکن اتفاقی بنا به خواست و توجه مدیران شهری و اجتماعی و دستاندرکاران بحرانهای اجتماعی تحقق یابد.
اول آنکه آمارها و مشاهدات دستکم در اندازه و میزانی است که نمایندگان مجلس بالاخص در کمیسیون فرهنگی و اجتماعی از آن آگاه هستند. اگر بر این باشیم که گزارشهای در اختیار نمایندگان مردم در مجلس قرار میگیرد بالجمله دارای استانداردهایی مشخص و نیز از بیشترین میزان واقعیت و به دور از حواشی و شایعات هستند، این به نوبه خود نشان میدهد که تا چه حد آگاهی از این مساله در جامعه وجود دارد و درعین حال هیچگونه توجه جدی به آن نمیشود. به یک معنا اخبار و گزارشات توسط نمایندگان مردم و مدیران اجتماعی نادیده گرفته شده و یا پنهان میشوند.
دوم آنکه از بیماری ایدز در این گزارش یاد شده. بالطبع حجم بالای سرایت این بیماری در میان کودکان و نوجوانان همگی از راه جنسی محقق نمیشود. به یک معنا پس ارتباط این کودکان با جامعه معتادان خطرناک کشور عامل مهمی است که باید درنظر گرفته شود و از همه مهمتر میزان دسترسی یا در معرض لوازم ناقل قرار گرفتن این کودکان نیز نشان از عمق بحرانی است که درون آن کودکان زبالهگرد را به ایدز، آسیبهای جنسی، لوازم آلوده به ویروس ایدز و شایع بین معتادان و نیز نوع تعامل آنها در این منطقه در حریم پایتخت نشان میدهد. برچنین مبنایی به نظر نمیرسد که شرایط طبیعی باشد، عمق بحران نشان از وضعیتی بسیار خطرناک دارد.
سوم آنکه کودکان در این منطقه و در میان زبالهها از بین میروند و توسط افراد محلی یا دیگرانی از نوع خود دفن میشوند. براین مبنا، میزان و تعداد کودکانی بدون والدین مشخص یا بستگانی که بتوانند حتی از حال آنها باخبر باشند، به حدی رسیده که در این منطقه مرگ و دفن آنها باعث بروز نه مورد حادی میشود و نه آنقدر جدی و پراهمیت تلقی میشود که عوامل قضایی یا انتظامی بخواهند در مرگ آنها دخالت کنند. حال بماند که مرگ این کودکان به نوبه خود نشان میدهد که این اتفاق در محل زندگی آنها رخ میدهد؛ محل زندگی کسانی که هیچ حامی و سرپناهی در این جامعه ندارند.
در جامعهای که از طریق شبکههای رسانه ملیاش روزانه شاهد انواع و اقسام تبلیغات مواد غذایی تقویتی و لاکچری برای خانوادههای مرفه هستیم. جامعهای که متولیان رسانهای آن وقتی بنای به تصویرکشیدن عمق فجایع دنیای امروز را دارند، گذار دوربینهایشان به شهرهای خطرناک آمریکای جنوبی میافتد و نشان میدهند که چطور کودکان آن دیار یا شهرهای مصیبتزده آفریقای مرکزی قربانی خشونتهایی میشوند که خودشان در به وجود آمدن آنها هیچ نقشی نداشته و ندارند، هیچگاه جرأت این را پیدا نکرده و نخواهند کرد که در پیگیری و تعقیب کودکان زبالهگرد به جایی برسند که اصل اولیه بروز این ناملایمات اجتماعی را در عدم توزیع عادلانه ثروت در اجتماع جستوجو کرده و نیز در احقاقحق این کودکان ذرهای از به کارگیری امکاناتشان کوتاهی نکنند. یا اینگونه نخواهد شد و نمیشود یا اینکه به ادعای برخی از مسوولان شهری و مدیران اجتماعی مساله کودکان زبالهگرد تابه این میزان جدی نیست!
نگاهی به عمق فاجعه با رویکرد همیشگی «بحران جدی نیست»!
به راستی اگر بحران کودکان زبالهگرد تا این حد جدی نیست، پس به چه دلیل هیچ تدبیری در راستای کاهش یا ریشهکن کردن بحرانهای متاثر از آن و یا مربوط به آن نمیشود؟ اگر مساله تا آن حد جدی نیست پس چه لزومی حتی به این دارد که نماینده مردم در مجلس بیان بخشی از این واقعیت تلخ را در دستور کار خود قرار بدهند؟
پرسشها و توصیفاتی از این دست هستند که بدون هیچ کم و کاستی و درکمال ادعا میتواند تضمینکننده و موید این اصل باشد که کمترین میزان توجه و یا اقدامی اثربخش در این خصوص حتی بنا نیست صورت گیرد. مبتنی براین اصل، بیان چنین هشدارها یا اخباری از این دست خیلی سریع محفل آرای سایتها و خبرگزاریهای مخالفی میشود که بنای برجستهسازی تلخیها در کشور را آن هم در اندازههای بسیار بزرگتر دارند. نماینده مجلس یا نمایندگان متولی یا حاضر در کمیسیون اجتماعی یا آسیبشناسان اجتماعی نیز در مقام صرفا راوی هیچ اقدام موثری نمیتوانند در این راستا انجام دهند و صرفا خواننده خوب گزارشات و پارامترهای اجتماعی رسیده هستند و به نوبه خود عاملی در جهت تخریب هرچه بیشتر چهره ناراحت و بیمار شهرهای ما از لحاظ بحرانهای اجتماعی و شهری میشوند.
از این روی مشکل یا معضلاتی از این دست نه تنها حل نمیشوند بلکه شکل بسیار پیچیدهتر و درعین حال مخربتر خودشان را بر اجتماع شهری ما تحمیل میکنند. در این بخش است که دیگر هیچ تصمیم یا عملکردی نمیتواند کارساز و تاثیرگذار باشد. در موزهای شهری نظیر تهران، اینچنین مملو از نمونههای متعددی از معضلات و آسیبهای اجتماعی عدم توجه به کودکان زبالهگرد و در حدی کلانتر، کودکانی با کارهایی به هیچ عنوان اصولی و متناسب با موقعیتشان نه تنها به هیچ عنوان نمیتوان امید به بهبود شرایط داشت بلکه براساس همه تجربیات گذشته مقامات و متولیان شهری- و اجتماعی در آیندهای نه چندان دور با معضلی در چنان حد و اندازهای مواجه خواهند شد که عاجز و ناتوان از حتی تقسیمبندی و توجه به آن معضل خواهند بود. کودکان زبالهگرد از قضا یکی از همین بحرانهای آتی اجتماع پایتخت خواهند بود.

لطفاً براي ارسال دیدگاه، ابتدا وارد حساب كاربري خود بشويد