شناسه خبر : 182595
7 - 06 - 2021
7 - 06 - 2021
اوهام کافهای
حمیدرضا نیکدل- معمولا کم اتفاق میافتد که من در کافه تنها نباشم. هرچند تنهایی خانه برایم ترسناک شده، اما با خلوتی کافه حال میکنم. افسوس که امروز کافه غلغله است و من در گوشهای، پشت یک میز دو نفره مشغول نوشتن این سطورم که ناگهان سنگینی نگاهی را روی خود حس میکنم. زیر چشمی و با احتیاط به روبهرو و اطراف نگاه میکنم، اما آشنایی نمیبینم. آنجا پر است از آدمهای خوشخنده که به چیزهایی که من نمیشنوم و مهمتر از آن نمیفهمم میخندند. گاهی دستهجمعی میخندند و گاهی تکی و هربار قهقههای میزنند، نمیدانم چرا به من بر میخورد و حالم بد میشود.
من کنار پنجرهام. هوای بیرون ابری و سرد است در داخل جریان رقصایی از دود سیگار این سو و آن سو میرود و چشم همه را به نوبت میسوزاند و من کماکان سنگینی نگاه را مقابلم احساس میکنم اگرچه ظاهرا روبهرویم هیچ خبری نیست. پس چارهای نیست جز کالبدشکافی روبهرویم که در آن استادم. یک یک چهرهها از مقابلم رژه میروند و سعی میکنم حس هر کدام را بچشم تا ببینم سنگینی از کدام نگاه است. نگاههای نامهربان، قهرآمیز و بیتفاوت بسیارند و من بیحوصله، پس سریع ردشان میکنم تا برسم به خانه اول و آن جایی است که وزن نگاهی کماکان مهربان، حرفها دارد برای گفتن.
حرفهایی که در آن روز آخر هم میزد، اما من به آنچه بر زبان میرفت چشم و گوش دوخته بودم و عمدا چشمهای پرخواهشش را نادیده میگرفتم. آن موقع هنوز نمیدانستم که چشمها با هم حرف میزنند و دهانها با هم و گوشها که معمولا تعطیل هستند. اگر هم این را میدانستم آن زمان هنوز زبان چشمها را بلد نبودم. چشمانی که به من میگفتند: «هنوز وقت داریم. بیا خرابش نکنیم.»

لطفاً براي ارسال دیدگاه، ابتدا وارد حساب كاربري خود بشويد