20 - 01 - 2022
بادبادک
امیرحسین کاوه*
همیشه آرزو داشتم که ای کاش به اندازه یک توپ پلاستیکی یا یک بادبادک شادیآفرین بودیم!
یک توپ و یا یک بادبادک چقدر راحت و سریع همبازیهای خود را خوشحال میکند.
روزی در پارک با دوستانم قدم میزدیم صدایی آشنا در درونم گفت: خوب است حالا که پا به سن گذاشتم، برای شاد شدن کودک درونم لااقل یک بادبادک بخرم!
اما وای که کودک درون من سر به هواست؛ همه بادبادکهایش را در هوا رها کرده است!…
اصلا شاید برای کودک درون باید به جای بادبادک روی گوشیام بازی اندروید نصب کنم، بالاخره کودک درون من باید با زمانه پیشرفت کند.
اما بالاخره تسلیم شدم؛ چند وقت پیش یک بادبادک در پارک آب و آتش برای خودم به دلیل بهانهگیری کودک درونم خریدم.
نخ آن ۵۰ متر بود ولی من ۵۰۰ متر نخ بهش اضافه کردم؛ آنهایی که میدیدند میگفتند این موشک هست یا بادبادک؟!
بعد از کلی بادبادک هوا کردن و کیف کردن، خسته شدم؛ میخواستم نخ بادبادک را جمع کنم اما دلم نیامد. با خنده و کمی حسرت نخ را چیدم و فقط دور شدن بادبادک را نگاه کردم؛ وقتی از پارک آب و آتش برمیگشتم، حس دیگری داشتم؛ وقتی به دیگران نگاه میکردم در دلم میگفتم:
هیچ کس نمیداند من یک بادبادک در آسمان دارم و به جای نخ، خودم را دیدم که به بادبادک وصل شدهام و به جای اینکه من بادبادک را با نخ پایین بیاورم، بادبادک من را با خودش به آسمان برده بود.
کلی لذت بردم؛ این واقعه خوب را در گروه مجازی خانوادگی گذاشتم. همه خندیدند؛ اما آقا قدرت، شوهرخالهام، به شدت از این رفتار انتقاد کرد و گفت: موضوع مهم این است که کودک درون نه سواد دارد و نه قدرت تکلم و خواندن؛ نه از شعر لذت میبرد و نه از آتش یا بلندی میترسد!
بیباک؛ نفهم و بیعقل است و این چیزهایی که به کودک درون خود نسبت میدهیم ربطی به آن طفل زبانبسته ندارد؛ بلکه گاه کودنی بزرگسال است که با کودک درون توجیه میشود.
اما من هر چه کلنجار رفتم حرفِ آقا قدرت را قبول نکردم؛ چون کودک درون با همه کودکیاش توانسته است صدها انسان را شاد و خندان کند.
برگرفته از کتاب «ناگفتههای چشم سوم»
*دبیر سابق سندیکای تولیدکنندگان لوله و پروفیل فولادی ایران

لطفاً براي ارسال دیدگاه، ابتدا وارد حساب كاربري خود بشويد