13 - 12 - 2022
با سالمند شدن نیست که مرگ فرا میرسد، با غفلت از زمان حال است
محبوبه حقیقی- وقتی نویسندهای، شاعری، اندیشمندی میمیرد انگار مردنش با مردن باقی آدمها متفاوت است. وقتی کسی از این گروه میمیرد، کتابهایش پرفروش میشود، بلافاصله بنیادی راه میافتد که انتشار آثارش را در انحصار بگیرد و منافعش بماند برای بازماندگانش و آنها کپیرایتش را به نام خودشان بزنند. وقتی نویسندهای یا شاعری میمیرد بعضیها چیزهایی از نوشتههای آنها را زمزمه میکنند و بعضیها ادای شناختن آنها را پیش از مرگ در میآورند و بعضیها حسرت میخورند بر اینکه در دوران زیستن او که مرد، چرا نمیشناختندش. نویسندهها و شاعرها اما گاهی برای مردنشان خود مرثیه مینویسند، قصه میگویند یا از تنهایی پیش از مرگ شکایت میکنند. از بین تمام مردان و زنانی از این دست، شاید تنها مردی که در آستانه روبهرو شدنش با مرگ از عشق و زندگی میگوید، برای خودش مرثیه نمیسراید و برای آدمها، برای همه آدمها نامهای مینویسد که همه را با آخرین فرصت شناختنش پیش از مرگ روبهرو کند، مارکز است؛ مردی که سالهای عمرش را روزنامهنگاری کرد، رمان نوشت و عاشق بود. گابریل گارسیا مارکز که شاید از بین نویسندگان در قید حیات پرآوازهترینشان باشد ، دارد میمیرد و عاشقانه اما نه با حسرت از زیستن میگوید، از راست گفتن، اندیشیدن، غرق در نور شدن و عاشق شدن.
این شعر قدیمی را شنیدهاید که «همیشه در مصاف مرگ؛ نقاب از چهره میافتد…»، گابریل گارسیا مارکز با شنیدن این خبر که مرگ پشت در خانهاش منتظر است! نامهای نوشته که گویای تفکرات و احساسات این نویسنده ۸۵ ساله است.
گابریل گارسیا مارکز، نویسنده مشهور کلمبیایی مدتی است که به جهت سرطان لنفاوی خانهنشین شده و رنج بیماری او را از محافل ادبی و رسانهای دور کرده و این اواخر که متوجه سرعت رشد سلولهای سرطانی و قرابتش با مرگ شده است، حال و هوای دیگری دارد.او اخیرا با شنیدن این مطلب که از کوتاهی مجالش برای زندگی خبر میدهد، نامهای نوشته و تمام دوستداران و مخاطبان خود را مخاطب قرار داده است. او همگان را به «عشق» دعوت کرده و ضمن اشاره به زندگی خود، آرزوهایش را با جهانیان در میان نهاده است.
به گزارش ایلنا، متن این نامه که به تعبیر بسیاری حکم وصیتنامهای عرفانی دارد، به این قرار است:
«اگر پروردگار لحظهای از یاد میبرد که من آدمکی مردنی بیش نیستم و فرصتی ولو کوتاه برای زنده ماندن به من میداد از این فرصت به بهترین وجه ممکن استفاده میکردم. به احتمال زیاد هر فکرم را به زبان نمیراندم، اما یقینا هرچه را میگفتم فکر میکردم.هر چیزی را نه به دلیل قیمت که به دلیل نمادی که بود بها میدادم. کمتر میخوابیدم و بیشتر رویا میبافتم؛ زیرا در ازای هر دقیقه که چشم میبندیم، ۶۰ ثانیه نور از دست میدهیم. راه را از همان جایی ادامه میدادم که سایرین متوقف شده بودند و زمانی از بستر بر میخواستم که سایرین هنوز در خوابند. اگر پروردگار فرصت کوتاه دیگری به من میبخشید، سادهتر لباس میپوشیدم، در آفتاب غوطه میخوردم و نه تنها جسم که روحم را نیز در آفتاب عریان میکردم.
به همه ثابت میکردم که به دلیل پیر شدن نیست که دیگر عاشق نمیشوند بلکه زمانی پیر میشوند که دیگر عاشق نمیشوند. به بچهها بال میدادم اما آنها را تنها میگذاشتم تا خود پرواز را فرا گیرند. به سالمندان میآموختم با سالمند شدن نیست که مرگ فرا میرسد، با غفلت از زمان حال است. چه چیزها که از شماها [خوانندگانم] یاد نگرفتهام…
یاد گرفتهام همه میخواهند بر فراز قله کوه زندگی کنند و فراموش کردهاند مهم صعود از کوه است. یاد گرفتهام وقتی نوزادی انگشت شصت پدر را در مشت میفشارد، او را تا ابد اسیر عشق خود میکند. یاد گرفتهام انسان فقط زمانی حق دارد از بالا به پایین بنگرد که بخواهد یاری کند تا افتادهای را از جا بلند کند. چه چیزها که از شما یاد نگرفتهام….
احساساتتان را همواره بیان کنید و افکارتان را اجرا. اگر میدانستم امروز آخرین روزی است که تو را میبینم، چنان محکم در آغوش میفشردمت تا حافظ روح تو گردم. اگر میدانستم این آخرین دقایقی است که تو را میبینم، به تو میگفتم «دوستت دارم» و نمیپنداشتم تو خود این را میدانی. همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلتها به ما دهد.کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش و بگو چقدر به آنها علاقه و نیاز داری. مراقبشان باش. به خودت این فرصت را بده تا بگویی «مرا ببخش»، «متاسفم»، «خواهش میکنم»، «ممنونم» و از تمام عبارات زیبا و مهربانی که بلدی استفاده کن. هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری.خودت را مجبور به بیان آنها کن. به دوستان و همه آنهایی که دوستشان داری بگو چقدر برایت ارزش دارند. اگر نگویی فردایت مثل امروز خواهد بود و روزی با اهمیت نخواهد گشت.»
گابریل گارسیا مارکز متولد ششم مارس ۱۹۲۷ در منطقه سانتامارا کلمبیاست که سالهای عمرش را به رماننویسی، روزنامهنگاری، نشر و فعالیتهای سیاسی اختصاص داده است.
مارکز با تکیه بر آثار جهانیاش که در راس آنها میتوان به رمان مشهور «صدسال تنهایی» اشاره کرد، نام خود را در سراسر جهان آواز داده؛ آنچنان که کمتر کسی است که او را نشناسد یا تعریفاش را نشنیده باشد.
از میان آثار مارکز میتوان به رمانهای «ساعات شوم»، «صد سال تنهایی»، «عشق سالهای وبا»، «ژنرال در هزارتوی خود» و «خاطرات روسپیان غمگین من» و همچنین داستانهایی نظیر «توفان برگ»، «کسی به سرهنگ نامه نمینویسد»، «تشییع جنازه مادربزرگ»، «داستان باورنکردنی و غمانگیز ارندیرا و مادربزرگ سنگدلاش»، «وقایعنگاری یک قتل از پیش اعلام شده» و «زائران غریب» اشاره کرد.

لطفاً براي ارسال دیدگاه، ابتدا وارد حساب كاربري خود بشويد