5 - 09 - 2022
بیشتر از این مخاطب را از سینما دور نکنید
محمدجواد تاجالدین- روزهای سوم و چهارم جشنواره برای منتقدان و روزنامهنگاران روزهای سیاهی بود. طی این دو روز فقط دو فیلم توانست کمی دل آنها را بهدست بیاورد و امیدشان را برای دیدن فیلمهای بهتر زنده نگه دارد.
ابد و یک روز، پدیده جشنواره امسال
فیلم «ابد و یک روز» ساخته سعید روستایی را تا اینجای جشنواره، بهترین فیلم این دوره میدانند و نقدهای بسیار خوبی برایش نوشتهاند. فیلمی با ریتم بالا و بازیهای درخشان که برای یک فیلماولی، قدم بسیار خوب و مستحکمی است. بازیهای تاثیرگذار نوید محمدزاده و پیمان معادی و پریناز ایزدیار مخاطب را جدا از جذابیت داستان و کشش آن به دنبالش میکشاند. کارگردان توانسته با خلق فضاهایی به غایت چشمنواز و قوی ریتم فیلمش را حفظ کند و مخاطب را برای دیدن سکانس بعدی تشنه نگه دارد؛ اتفاقی که در باقی فیلمها کمتر رخ میدهد و مخاطب برای بیرون رفتن از سالن ثانیهشماری میکند.
هفت ماهگی، ابتذال و فرم بد
«هفت ماهگی» از ناامیدکنندهترین فیلمهای جشنواره امسال است؛ فیلمی به کارگردانی هاتف علیمردانی که سراغ موضوع خیانت رفته، آن هم با ترس و لرز و با موضعی که مشخص نیست میخواهد کدام وجه از این بزه اجتماعی را پوشش دهد.
فیلم به قدری بیتکنیک، بدون داستان و شلخته پیش میرود که نقدش کار بسیار سختی است اما اگر بخواهیم روی نکتهای از فیلم دست بگذاریم و تا انتها پای نقدش بایستیم، نه داستان ضعیفش است، نه شخصیتپردازی کاریکاتورگونهاش، نه پیامهای ریز و درشت اخلاقیاش و نه حتی کارگردانی خنثا آن بلکه بازی پگاه آهنگرانی است. آهنگرانی که در فیلم میخواهد نقش دختری تازه به دوران رسیده و سانتیمانتال را بازی کند، آنقدر در ایفای این نقش ضعیف عمل میکند که اگر قرار بود در جشنواره فیلم فجر زرشک طلایی بدترین بازیگر زن مکمل نیز اهدا شود، آهنگرانی کاندیدای اول و آخرش بود. البته در کنار بهاران بنیاحمدی که درست است در این فیلم حضور نداشت، اما در سه چهار فیلم دیگری که حضوری اندک و بیتاثیر داشت، همه را یک شکل و با یک ریتم اجرا کرد.
ایستاده در غبار، تکنیکی خواستنی
مستند سینمایی «ایستاده در غبار» روایت زندگی حاج احمد متوسلیان است. یکی از سرداران دفاع مقدس که در ماجرای ربودن دیپلماتهای ایرانی حاضر در لبنان، همراه آنها سالهاست مفقود شده و طبق شنیدهها به شهادت رسیده است. آنچه بیشتر از هر چیز توجه مخاطب را به ساخته محمدحسین مهدویان جلب میکند، تکنیک او در ساخت این فیلم مستند است؛ تصاویری که تولید شدند و صداهایی که یادگار همان سالها هستند. در اصل بازیگران روی صداهای شخصیتهای واقعی و حوادث آن سالها بازی کردند؛ اتفاقی برعکساش در دوبله کارهای سینمایی میافتد. همین نکته باعث شده ایستاده در غبار جزو فیلمهای قابل قبول جشنواره تا امروز باشد.
کانون اصلاح و تربیت، آخر دنیا
فیلم مستند «رویاهای سپیدهدم» در مورد کانون اصلاح و تربیت دختران نوجوان بود، کسانی که به دلیل بزهکاری مدتی را آنجا سپری میکنند و باز در آغوش جامعه رها میشوند؛ روایت زندگی پردرد دخترانی که از خانه و خانوادهشان فراریاند و پناه آوردهاند به دیوارهایی که بغضشان را فرو خورده است. آنقدر فیلم تلخ بود که با نشان دادن هر تصویری، صدای نچنچ تماشاگری یا حتی صدای گریه انسان دلنازکتری در سالن بلند میشد و آخر هم تاسف برای بینندگان ماند و عذاب وجدان برای بیتاثیری در این روایات تاسفبرانگیز.
آیا هدف از ساختن مستند اینچنینی نکتهای غیر از این است؟ پس مهرداد اسکویی و همکارانش در کارشان موفق بودند و امید است دخترانی که در فیلم او قدری از مشکلاتشان را بازگو کردند، عاقبت به خیر شوند.
نیمرخها، آخرین یادگار ایرج کریمی
«نیم رخها» آخرین ساخته ایرج کریمی، کارگردان و منتقد سینمای ایران که سال گذشته به دلیل بیماری سرطات فوت کرد، در روز چهارم جشنواره در کاخ رسانه به نمایش درآمد. فیلم، روایت آخرین روزهای زندگی بیماری سرطانی به بازی بابک حمیدیان بود و کشمکش مادر با بازی رویا نونهالی و همسر با بازی سحر دولتشاهی در اثبات عشقشان به پسری که دارد مانند یخ روزبهروز آب میشود.
آنچه بیشتر از همه موجب تاثر بیننده فیلم نیمرخها میشود، شباهت کاراکتر فیلم با خود کریمی است؛ کریمی که موقع ساخت این فیلم با بیماری سرطان دست و پنجه نرم میکرده و گویی گوشهای از مصائب خودش را روی پرده سینما برده است. نیمرخها فیلم متوسطی است، هر چند نمیخواهد حرف گزافی بزند و در تعریف و بازگو کردن داستان و هدف خودش تا قدری موفق عمل میکند. حرفش هم این است که وقتی عاشق میشویم و کسی را دوست داریم، چقدر میتوانیم وفادار بمانیم و ازخودگذشتگی و ایثار ما تا کجا است. سالن میلاد موقع اکران فیلم بیشتر از آنکه تحتتاثیر فیلم باشد، تحت تاثیر درگذشت کارگردانی بود که «باغهای کندلوس»اش خاطراتی خوب برای علاقهمندان سینما به ارمغان گذاشته است.
نرگس آبیار و تغییری تحسینبرانگیز
نرگس آبیار سال گذشته توانسته بود با فیلم «شیار ۱۴۳» موفقیتهای ریز و درشت فراوانی به دست بیاورد. فیلم قبلی او با موضوع دفاع مقدس و مادران شهدا توانست هم نظر منتقدان را جلب کند و هم نظر مدیران دولتی و نهادهای فرهنگی همسو با وزارت ارشاد.
خیلیها انتظار داشتند آبیار امسال نیز با فیلمی دفاعمقدسی در جشنواره حاضر شود و با استفاده از تصویر ذهنی مخاطبان و منتقدان، موفقیتهایش را ادامه دهد؛ اتفاقی که نیفتاد. «نفس» ساخته جدید نرگس آبیار فضایی متفادت از فیلم قبلی او دارد. نفس، داستان و روایت زندگی دختربچهای سر به هواست که در خانوادهای پرجمعیت و در یکی از روستاهای دورافتاده کرج زندگی میکند. فیلم در سالهای ۱۳۵۷ تا ۱۳۶۰ روایت میشود و بیننده اتفاقات را از دریچه نگاه دختر میبیند.
در ابتدای فیلم آبیار ساختهاش را به پدرش تقدیم کرده، گویی هر آنچه مخاطب روی پرده سینما میبیند، برگرفته از زندگی خود اوست. فیلم، داستان روان و البته کمافت و خیزی است از کودکی دختری که نمی خواهد مثل همسن و سالان خودش باشد. با اینکه فیلم اشکالات ریز و درشت فراوانی دارد و باز هم مانند ساخته پیشین او، بیشتر از آنچه باید ادامه پیدا میکند، اما فیلم دلنشینی و خوشتصویری است؛ پلانهایی که در ذهن مخاطب باقی میمانند و بازیهای بسیار روان بازیگرانی مثل پانتهآ پناهیها در نقش ننه آقا، مهران احمدی در نقش پدر خانواده و بهار دختر خانواده.
آبیار برای نزدیک کردن ذهن مخاطب به جهان داستانی کودک، در جای جای فیلمش از انیمیشن استفاده کرده و با این ترفند میانبری زده برای همزاد پنداری مخاطب و کاراکتر اصلی فیلم. ترفندی که مثمر ثمر بوده و او را به خواسته اش رسانده است.
سریالی مناسبتی در جشنواره فجر
برزو نیکنژاد که در ذهن و خاطر مخاطب ایرانی به عنوان سریال ساز صدا و سیما شناخته میشود، امسال با فیلم «زاپاس» در جشنواه فیلم فجر حضور دارد. فیلمی که گفته میشود تنها اثر کمدی جشنواره سیوچهارم است.
فاجعهای غیر قابل دفاع که هیچ چیز بیشتر از سریالهای قبلی برزو نیکنژاد ندارد. حتی او نخواسته به اکیپ سازنده سریالهای مناسبتی اش هم دست بزند و باز هم امیر جعفری، ریما رامینفر، جواد وعزتی و… کاراکترهایش را تشکیل میدهند. فیلمی به غایت ضعیف و بی دفاع که حتی نمیتواند قدری خنده بر لبان مخاطب بیاورد و سعی دارد با تکههای کلامی گاه و بیگاه خنده را به زور قالب مخاطبش کند. اتفاقی که به هیچ عنوان رخ نمی دهد.
متولد ۶۵ شروع خوب، پایان نا امیدکننده
«متولد ۶۵» ساخته مجید توکلی خوب شروع میشود. پسری با نام افشار و دختری با نام خاطره، ساکن محلههای پایین شهر تهران که میخواهند یک روز را همانند پولدارها سپری کنند. به فروشگاههای زنجیرهای میروند و سبد خریدشان را پر از جنس میکنند و موقع حساب کردن، از گیت فروشگاه جیم میشوند. به بهانه تست ماشین پشت فرمان مینشینند و بعد با ترفندی فروشنده را میپیچانند. سر آخر هم برای سرکوب عقدهای که برآمده از فاصله طبقاتی وحشتناک شهر تهران است، به سرشان میزند چند ساعتی را در خانهای اعیانی سپری کنند که همین ماجرا، کار دستشان میدهد. اشتباه گرفتن صاحبخانه و پدری تخیلی که کلاه صاحبخانه را برداشته. زندانی شدن این دو در خانه و جر و بحث مالکان برای نگه داشتن آنها. فیلم تا نیمهها با همین داستان خوب پیش میآید اما بعد از رو شدن ماجرا و باز شدن دست نویسنده و کارگردان عملا چیزی برای عرضه ندارد. بعد از ۴۵ دقیقه ابتدایی همه داستان خلاصه میشود در داد و بیدادهای بین کاراکترها و نگاههای حیران و بحرانهایی که رنگ واقعیت به خودشان نمی گیرند. گویی نویسنده و کارگردان تا باز شدن ماجرا نقشه داشتند وبعد از آن را سپردند به شانس و پیش رفتن معمولی داستان. حربهای که جواب نداده و ساخته آخر مجید توکلی را در سطح فیلمهای ساخته شده در سیما فیلم پایین آورده است.
سطحی انگاری روی پرده سینما
رضا درمیشیان سال گذشته و در جشنواره فیلم فجر، با «عصبانی نیستم» حاشیه ساز شد. فیلمی که هیچوقت رنگ اکران به خود ندید و نوید محمد زاده، بازیگر آن هم در ساعتهای آخر مراسم اختتامیه با حرف و حدیثهای بسیار، سیمرغش از روی شانههایش پر کشید و نشست روی دستان رضا عطاران.
بعضی فیلمسازان در سینمای ایران به خاطر کارهای ماندگاری که میسازند معروف میشوند و بعضی دیگر به خاطر جنجالهایشان. شلوغ کاری و بگیر و ببندهایی که در اکثر موارد هم نه به خاطر تاثیرگذاری فیلم و اثر بلکه به خاطر تنگ نظری عدهای مدیر رده پایین دولتی و تصمیمات اشتباهشان به وجود میآید.
رضا درمیشیان در دسته دوم فیلمسازهای ایرانی جای میگیرد. او امسال با فیلم «لانتوری» در جشواره فیلم فجر حضور دارد و باز هم فیلمش روی بورس است و در معرض نقد و نظر مردم و منتقدان.
فیلم لانتوری در ساعتهای پایانی روز پنجشنبه گذشته در سالن برج میلاد به نمایش در آمد و حسابی کاخ جشنواره را به هم ریخت. صفوف طویل و مردم منتظری که بیش از یک ساعت برای رفتن به سالن تلاش کردند و آخر با چه چیزی روبهرو شدند؟ هیچ چیز.
لانتوری فیلم سطحی، ریاکارانه و ضعیف دیگری در کارنامه فیلمسازی رضا درمیشیان است. درمیشیان گویی سینما را با تریبون سخنرانی اشتباه گرفته و به جای نوشتن داستان و ساخت درام در فیلمهایش به طرف رکگویی کشیده شده. شخصیتهایی که جلوی دوربین کارگردان مینشینند و پشت میزشان برای مخاطب صحبت میکنند. شعار میدهند، مشکلات اجتماعی را توی صورت بیننده بیچاره تف میکنند و آخر سر هم لقب فیلم سینمایی را به دوش میکشند.
درمیشیان و تیم سازنده لانتوری عملا روشی سطحی انگارانه در سینما پیش گرفتهاند و به جای ساخت و پرداخت یک داستان و شخصیتسازی و تعریف پیرنگ و دراماتورژی و.. سوار بر سطحی ترین احساسات سطحیترین مخاطب سینمای ایران، سعی در جذب و جلب نظر دیگران دارند. راهی که ممکن است چند سال مثمر ثمر باشد و نظر بعضیها را به خودش جلب کند اما در دراز مدت محکوم به شکست است.
لانتوری با تعریف داستان گروهی دزد و خفتگیر شروع میشود، سری به پرورشگاه میزند، چنگی به قضایای اعدام و گذشت و بگیر و ببندهای اینچنینی میاندازد، گاهی از روزنامه سر در میآورد و وقتی دیگر از گالری نقاشی، پای آقازادهها را وسط میکشد و دائم رانت و رانتخواری را توی صورت مخاطب میزند و در ۳۰ دقیقه پایانی فیلم با چرخشی عجیب و رها کردن تمام داستانهای قبلی، فوکوس میکند روی موضوع اسیدپاشی و دست میگذارد روی مسالهای که احساسات تمام مردم را جریحهدار کرده است.
درمیشیان بارها و بارها در دیالوگهای عریان و خشک و خالی فیلمش از رانتخواری و کلاهبرداری انتقاد کرده است. از کسانی که پول مردم را به جیب زدند و یک لیوان آب هم روش. اما بیراه نیست که به ایشان و دوستان همکارشان یادآوری کنیم سوءاستفاده از احساسات مردم و سوار شدن بر تالمات گروهی آنها، اگر تاسفآورتر از دزدیدن پولهای بیتالمال نباشد، کمتر از آن هم نیست.

لطفاً براي ارسال دیدگاه، ابتدا وارد حساب كاربري خود بشويد