25 - 09 - 2016
بیانگیزگی دانشآموزان در چنبره روزمرگی
محمد میلانی- هر اتفاقی که بیفتد یا هر مناسبت و رویدادی که در طول سالها به وقوع پیوسته یا حتی اگر قرار است بیفتد، به شرط آنکه در مهرماه باشد، بیشک تحت تاثیر رویداد بازگشایی مدارس و مراکز تربیتی و دانشگاهها در کشور است. این سنت در اکثر قریب به اتفاق کشورهای جهان نیز مرسوم است و از این حیث میتوان به تعبیری روش تحصیل و علمآموزی را به نوعی سنتی جهانی خواند. اینکه در ابتدای فصل پاییز، مجددا نهاد علمآموزی آغاز به کار کند زیباییاش به اندازه پادشاه فصلها پاییز نباشد، دست کمی از آن هم ندارد.
اما هیچ جای دنیا و هیچ مدرسه و معلمی، بیشک جای معلمان و مدارسی که رفتهایم را نخواهند گرفت. این دیگر سنت نیست. عین وجود آدم است. اما مقداری درنگ و نگاه به این پدیده از منظر تعهد و دلسوزی و دغدغههایی که هر انسانی برای تعالی و شکوفایی جامعه خود دارد، شاید به کلی رنگ و بوی مهرماه بازگشایی مدارس و دانشگاهها را عوض کند!
اینکه نهاد آموزش، همان نهادی که تو را در خود پرورانده است، چنان پیر و فرتوت شده است که هیچ توانی برای خانهتکانی ندارد و هیچ تغییری در راستای اولویتهای آموزشی و اجتماعی و فرهنگی نیز در برنامههای خود در نظر نمیگیرد، اگرچه درد دارد و تاسف اما بیشتر از آنکه جای تاسف داشته باشد، نیاز به یک اتحاد ملی بسیار ضروری در باطن خود دارد؛ اتحادی که بتوان به پشتوانه آن، نظام آموزش و پرورش در ایران را به نقطهای متعالی و همشأن علم و تمدنی رساند که روزگاری مُلک ایران سرآمدش در جان بود. به تبع این مهم علاوه بر ساختارهای آموزشی و فرهنگی، نهاد آموزش و پرورش در ایران از دریچه نگاه اجتماعی نیز با چنان مسایل عدیدهای مواجه است که به بیانی میتوان ادعا و این پرسش جدی را طرح کرد که آیا گسست میان اجتماع و نهاد آموزش و پرورش در ایران تا این حد عمیق و عریض و جدی است؟
برای باز شدن موضوع اجازه دهید به دو سرفصل کلی و در عین حال عمومی و قابل درک برای اقشار مختلف اجتماعی اشاره کنیم تا ببینیم ریشه و عمق این درخت معوج از کجا تغذیه میشود.
یک: نهاد آموزش پرورش دارنده بیشترینها و کمترینها
از منظر دولتی و ساختار حاکمیت، بعد از وزارت نیرو که دست کم با آب و برقی که به خانههای مردم آورده، تقریبا هیچ نهاد دیگری تا این حد در زندگی روزمره ما ورود ندارد و عملکردش به چشم نمیآید. اینکه هر خانهای دانشآموز یا حتی کودکی دارد که دغدغه و ژست رفتن به مدرسه را برای اطرافیانش میگیرد و دست کم همه ما تصویر و تصوری از ساختمان و بنای مدرسه در نزدیکی محل زیست خود همیشه در ذهن داریم به همین اندازه نیز این مجموعه عظیم جمعیتی قابل توجه شاغل و پرسنل در قالبهای مختلف شغلی دارد. تقریبا شاید بتوان گفت یکی از بیشترین تعداد حقوقبگیران دولتی در مجموعه آموزش و پرورش کشور جمع شدهاند. با استناد به همان مولفههایی که عنوان کردیم، به همان اندازه نیز ورود سرمایه و پول به این نهاد، جذب افراد نخبه و متخصص و نکتهبین، بهکارگیری زبدهترین متخصصان در زمینههای آموزشی، جامعهشناسان و روانشناسان حرفهای و صاحب سبک و معتبر در رنکینگهای جهانی و... الزامی است که با کمال تاسف با وجود حضور چنین افرادی، دعوت به همکاری از آنها بهطور جدی و مداوم هیچگاه جامه عمل نپوشیده است. به همان اندازه که این نهاد بزرگ ارزشی نیاز به صرف هزینه و نقدینگی مناسب دارد، به همان اندازه نیز دولتمردان دردمند و فهیم میبایست در ساختارها و بنمایههای تدوین و تالیف بودجه کشور، ارجحترین بودجه را به این نهاد فاخر تخصیص دهند.
این مهم اگرچه به طریقی اما نه به حد کمال صورت میگیرد و قابل درک و استناد است اما به همان میزان اهمیت، در راستای گسترش و شکوفایی مطلوب این نهاد، هیچ کوششی که بتوان آن را حد اعلای توان دانست، به خرج داده نمیشود. هرگاه سخن از عملکرد و توسعه نظام آموزش و پرورش و عالی میشود، بیانات یا بدون در نظر گرفتن مشکلات و معضلات در حال بینقص نشان دادن عملکرد و خروجیهای مطلوب و یگانه این نهاد است یا در یک وضعیت کاملا معکوس، دربرگیرنده مشکلات و ایرادات و فلاکتهایی است که متوجه این ساختار بوده است. ساختار آموزش و پرورش و حتی نظام عالی آموزشی ما به اندازهای که حتی توقع عینی از آنها میرود نه توان تکاپو دارند و نه پویایی را در آنها میتوان احساس کرد. اینکه امروزه به رسم نامطلوب مرسومشده در کشور، خانوادهها به جد نگران و به دنبال نوع و نحوه تحصیل فرزندان خود هستند و هنگامی که قدری در مساله وارد شویم، ملاحظه میشود که بسیاری از کیفیات موجود در مدارس دولتی ناراضی هستند، مدارس به اجبار دست به دامان خانوادهها میشوند برای مقداری پول؛ امری مخالف اصل سیام قانون اساسی و سایر تبصرههای قوانین زیرمجموعهای موجود که علاوه بر الزام به تحصیل و کیفیت بالای آن، رایگان بودنش به عنوان اصلی لازمالاجرا در قانون اساسی کشور آمده است. به همان اندازه که جور و جفا در حق مدارس دولتی کمبودجه و دارای کمترین میزان استانداردهای مطلوب در فضای آموزشی را اقشار کمدرآمد و محروم جامعه متقبل میشوند، به همان اندازه نیز روز به روز بر فَر و حشمت مدارس غیرانتفاعی در شهرهای بزرگ کشور و در میان اقشار مرفه جامعه، افزایش پیدا میکند. اینکه در مدارس غیرانتفاعی سیستم جامع تغذیه طرحریزی شود، آخرین نرمافزارها و دستگاههای دیجیتالی و سیستمهای الگوی ارتباطی و آموزشی مهیا باشد، اگرچه نشان میدهد که ساختارهای مردمی و دولتی در مدارس کشور چه شرایط نامناسبی دارند و به معنایی عامتر، چقدر عقبتر از سادهترین الگوهای آموزشی البته در بخش تجهیزات و ابزار حتی در کشور و در میان تقسیمبندی مدارس هستند بلکه به نوعی نیز از طبقهبندی علنی و آشکار اجتماع به اقشار پردرآمد و کمدرآمد حکایت میکند. گویی بهطور بسیار نامحسوس نظام الیگارشی و اشرافمحوری اگرچه به اسم نمیآید اما به کیفیت لحاظ میشود؛ ساختگاه بحران و محلی برای بروز و تشدید عقدههای روانی افراد در اجتماع که نوک این پیکان به سمت طبقات محروم جامعه گرفته شده است. مشکل ویرانگر دیگر در این است که در هر دو صورت توصیف شده موجود، هنوز هم کیفیات مطلوب و برداشتهای لازم از ساختارهای موجود به هیچ وجه بهطور کامل صورت نگرفته است. این بزرگترین مشکل و بحران موجود در نظام آموزشوپرورش و حتی عالی در کشور است. نگاهی به میزان شرارت و ناهنجاری در میان دانشآموزان مناطق محروم و مشکلات موجود در سر راه تمرکزدهی صحیح به ذهن این دانشآموزان در راستای قرار گرفتن در مسیر صحیح تعالی آموزشی، به همان اندازه فشار سنگین بر دوش ناتوان نظام آموزشی کشور وارد میکند که بیتعهدی و نادیدهانگاریهای قانونی و اخلاقی در میان بسیاری از مدارس بخشخصوصی نیز به عینه رویت میشود. اخبار مربوط به فساد و بیبندوباری در مدارس مذکور که برای مثال مورد اخیر این حادثه در تهران که روی از شرم و بیحیایی و بیبندوباری نیز ربوده است، نشان میدهد که چه بحرانی عظیم و شومفرجامی بر این فضا حاکم است. تنها به دلیل پذیرش این بحران و میل به ادامه حیات آموزشی در چنین ناساختاری است که نظام آموزش و پرورش توانسته به حیات خود ادامه دهد.
از این رو بالطبع فرار مغزها، جذب سریع نخبگان دانشآموزی و دانشجویی از آن سوی مرزها، عدم تمایل به ادامه تحصیل در نوجوانان و جوانان، درست در زمانهای که بیسوادی به مثابه مرگ فرد تلقی و برداشت میشود، عدم رشد متناسب دستمزد و درآمد معلمان و تلاش آنها به منظور دوشغله شدن و حتی روی آوردن به مقولاتی نظیر برگزاری کلاسهای خصوصی یا معلم خانه شدن و ارائه مطلوبتر همان دروسی که موظف به بیان مشابه آن در مدارس هستند اما در خانههای دانشآموزان این اقدام و کیفیت صورت میگیرد، قابل رویتترین نمونههای گسترش این بحران در کشور است. به همین میزان شرایط نامتشخص و اسفناک تحصیلی در دانشگاهها و نظام به تعبیری آموزش عالی در کشور که بیشک سویه عالی معضلات و مشکلات موجود در بخش آموزش و پرورش است، خط پایان و سرانجام نامیمونی را برای ساختار آموزش و علمآموزی شکل داده است. پولی شدن بخش عظیمی از نهاد آموزش عالی در کشور و ارائه مدرک به دانشجویان به هر قیمت ممکن صرفا به دلیل هزینه کردِ دانشجو و رابطه نامعقول و درد آور آنها با اساتید، دیگر مسایلی نیستند که بخواهیم از آنها به عنوان موارد تک و جزیی یاد کنیم. الگوی نمرهگیری طی سالهای تحصیل توسط بخش قابل توجهی از دانشجویان، مرکز ثقل نظام آموزش عالی شده است و بیآنکه اغلب دانشجویان متوجه این باشند که چه خیانتی در حق این نظام میکنند، هر روز تمایلشان به معیوبتر کردن نهادهای آموزشی بیشتر و بیشتر میشود. همکاری فردی برخی از افراد صاحب نفوذ با ساختار آموزش عالی و اجرایی به منظور تشکیل و تاسیس دانشگاه، بدون هیچ آگاهی تخصصی، علمی و حتی فکری از سوی بسیاری از درخواستکنندگان و متقاضیان به چنان حد مضحک و منحصربهفردی رسیده است که اصطلاح «فرد در دانشگاه پدرش مشغول استادی است» در حال ازدیاد و رواجی شوم است. نمونههای متعددی از این مراکز آموزش عالی در شهر تهران و نمونههایی دیگر از سلطه و انحصار افراد سرشناس مالی و سیاسی در شهرهای مختلف کشور و بهخصوص در سیستم دانشگاهی بومی افراد حتی تا مرحله اعطای درجه دکتری به کسانی که حتی یک بار در مرکز آموزشی نیز دیده نشدهاند یا اختیار به اخراج و محروم کردن دانشجویان نکته بین و منتقد، از مرسومترین احوالات و در اصطلاح عام؛ حال و روز درس و مشق در کشور شده است. اینگونه است که نهاد آموزش و پرورش در جامعه ما دارای بیشترین معضلات و کمترین منابع ارزشمند و خوشبینیهای مرسوم و طبیعی شده است.
دو: آموزش و پرورش و تقابل نامانوس با جامعه
این رسم جاری و به اصطلاح حکما، لایتغیر ذاتی که تقابل و ارتباطی برابر و مدام باید میان اجتماع و نهاد آموزش و علم وجود داشته باشد، از مهمترین و در عین حال ارزشمندترین یافتههای بشر است. امروزه بیشک در تعریف و تحلیل یک جامعه مترقی، برای هر عنصر و علتی که بخواهند تاثیر دهی و ارزش آفرینی، بهطور مجزا و با اولویتهای بسیار لحاظ کنند، جایگاه میزان ارتباط نهاد آموزش و پرورش با اجتماع عینی و حاضر؛ در جایگاه خاص و پراهمیت این پروسه قرار دارد. اینکه دانشگاه، مدرسه و هر نهاد دیگری که در راستای تعالی و ساخت و پرورش فکر و عمل افراد بهخصوص نوجوانان و جوانان براساس اصل گذر زمان و بهطور مدام تغییر در راستای تحول میکند و به همان اندازه که از منابع اجتماعی بهره میبرد و هزینههای مادی و معنوی دریافت میکند، در بخش و زمانی دیگر نه تنها این هزینهها را باز میگرداند، بلکه افزونی براساس علم و معرفت آن هم به اندازهای غیرقابل باور در راستای تعالی اجتماع از خود تولید میکند. این رسم عظیم و بزرگی است که امروزه رمز تعالی ساختاری مدنیت و اجتماع انسانی شده است. به راستی اگر قائل بر این اصل متکامل باشیم نباید تصور کنیم که در این فرآیند است که توسعه شکل میگیرد و ملاک توسعهیافتگی و توسعهنیافتگی ملتها منتج از میزان ارتباط و تحرک در پروسه جامعه- نهادهای آموزشی و پرورش و بالعکس میشود؟
از طرف دیگر به همان اندازه که شاهد گسست میان این دو نهاد باشیم، به همان اندازه نیز نه تنها شاخصهای توسعه سرافکنده میشوند، بلکه هیچ وقت نمیتوان با تعریفی درست هم اجتماع انسانی را به تعالی و شکوفایی رساند و نه میتوان از نقش و اهمیت آموزش و نهادهای علمی و آموزش و پرورش در یک کشور سخن گفت. چون در چنین شرایطی به همان اندازه که بزهکاریها و معضلات اجتماعی، یک کشور را با مشکلات و معضلات جدی روبهرو میکند، به همان اندازه نیز نهاد آموزش و پرورش میتواند به بحرانهای ایجاد شده در یک سامانه اجتماعی دامن بزند.
با فرض این اصل، تازه میفهمیم که چه افتراق و فاصلهای میان نهاد آموزش و پرورش و اجتماع ما وجود دارد. به اندازه شور و اشتیاقی که به هنگام بازگشایی مدارس و دانشگاهها در طیف عمومی اجتماعی به راه میافتد، متاسفانه اجتماع ایرانی نتوانسته نهاد آموزش و پرورش را درک کند. در آن سو نیز نهاد آموزش و پرورش در ایران نیز نتوانسته ترسیم و تصویری درست از خود به اقشار مختلف جامعه نشان دهد. چه کسی میتواند منکر این اعتقاد چیره و تعمیمیافته باشد. به همان اندازه که نهاد آموزش و پرورش در مواجهه با عمومیت اجتماعی به هزار و یک رنگ در میآید به همان اندازه نیز از گرایش فردی و حتی طیفی به این نهاد کاسته و کسر میشود. از پولی کردن خدمات آموزشی به کودکان تا اصرار و پافشاری بیش از حد به سهمیههای دانشگاهی که اگر حتی منجر به حقکشی در حق دست کم دو نوجوان نخبه و آینده ساز کشور شده باشد این ادعایم صحت پیدا میکند تا تبعیض اجتماعی میان کسانی که به مدد پول و ارائه هزینههای گزاف تحصیل، نمره اخذ میکنند و رفیعترین جایگاهها را در چارتهای طبقهبندی مشاغل از آن خود میکنند؛ بیآنکه ارزش و سواد این افراد در جایگاه دیگری مورد ارزیابی و آزمون دیگری قرار بگیرد و بسیاری از مثالهای دیگر که به دلیل حفظ شأن و منزلت معرفت و قلم، این نوشتار محل ارائه آنها نیست و تبدیل به عوامل موثر در ایجاد شکاف میان توده مردم و نهاد آموزش و پرورش میشود.
با ارائه این دو سرفصل بسیاری از مشکلات و معضلات موجود در نهاد آموزش و توده مردم و نیز نوع و نحوه تقابل آنها با یکدیگر مشخص شد. دیگر اینکه ارتباط بین این دو اصل به امور ماورایی مربوط نمیشود، پس ایجاد ارتباط اگر به دست انسان باید صورت بگیرد، بدانیم و بپذیریم که از متخصصان این امر باید بهره ببریم. ایجاد ارتباط میان نهادآموزش و پرورش و اجتماع که از درون آن تعالی اجتماعی و توسعه کشور بتواند مستفاد شود، اگر به عنوان اصل حقیقی و بسیار حیاتی مدنظر باشد پس هرگونه تخلف و کارشکنی در راستای عدم تحقق آن، بیشک خیانتی غیرقابل گذشت خواهد بود؛ خیانتی که اکنون دانسته یا ندانسته در حال ارتکاب آن هستیم.
شاید روزی فرا برسد و باید فرا برسد که مهرماه، ماه افتخار و شکوفایی علم و معرفت در ایران باشد. زمانی باشد که لرزه بر اندام هیچ طالب علمی از سر تبعیض و تحقیر نیفتد. ماهی که کودکان فقیر و غنی یکسان و یک شکل به مدارسی شبیه به هم پای بگذارند. مهرماهی که برای نظام آموزشعالی ما، ماه آغاز تزکیه روح و روان و تعالی به سمت کسب علم و معرفت باشد. ماه یکی شدن نهاد جامعه با نهاد علم و آموزش و پرورش بدون هیچ تناقض و بیاعتمادی شکل بگیرد.

لطفاً براي ارسال دیدگاه، ابتدا وارد حساب كاربري خود بشويد