15 - 04 - 2020
تب
سالن انتظار را در کوچکی از محل ملاقات جدا میکرد. پیرزنها و پیرمردها روی نیمکتها نشسته بودند و با هم حرف میزدند. بعضیها جلوی در کپه شده بودند. جوانترها آنقدر قدم میزدند که خسته میشدند و کناری میایستادند. بچهها ساکت به همدیگر نگاه میکردند… خیلی معطل شدیم تا نوبت گروه ما شد. به طرف کابین بیست و هشتم دویدم. بینمان دیواری شیشهای بود که هر چه داد میزدی صدا از آن رد نمیشد. پسرم منتظر ما بود. تا گوشی را برداشتم گفت:
«حالت خوبه بابا، با کی اومدی؟»
شماره کابینها را ریز نوشته بودند. زنم از دور نمیتوانست بخواند. چشمهایش ضعیف بود. نگاهم میکرد و دنبالم میآمد و تا به کابین میرسید گوشی را از دستم میگرفت. عروسمان دیرتر از ما رسید. سحر تو بغلش بود. بهش گفتم:
«انگار از دفعه پیش لاغرتر شده، زردتره.»
با اشاره چشم زنم را نشان داد که پیشش حرفی نزنم. اگر میشنید چند تا رویش میگذاشت و تا مدتها خودش را ناراحت میکرد. همیشه اینجوری بود. انگار باید بدترین فکرها را میکرد. سرم را تکان دادم که اشارهاش را فهمیدم و سحر را از بغلش گرفتم:
«بدو برو پیش باباجون.»
در کوچک و باریکی ته سالن ملاقات بود. ماموری جلوی آن نشسته بود و بچهها را میگشت. روی در نوشته بود: «فقط بچههای کمتر از چهار سال.» سحر داشت تو میرفت که دهان پسرم را دیدم که باز شد و با سر و دست اشاره کرد که «نیاد تو، نیاد.» بهتزده نگاهش کردم. سحر را خیلی دوست داشت. هر وقت نسرین بچه را با خودش به ملاقات میآورد، خیلی خوشحال میشد. ما از این طرف شیشه میدیدیم که چطور بغلش میکرد و چقدر میبوسیدش و بالا و پایینش میانداخت اما این دفعه حتی بغلش هم نکرد. فقط وقتی که پیشش دوید، دور از خودش روی دست بلندش کرد. زیر بغلهایش را قلقلک داد و زمینش گذاشت. بوسش هم نکرد. زنم حیرتزده پرسید:
«چرا نیاد؟»
مهدی لبهایش تکان میخورد و چیزهایی میگفت. اما نمیفهمیدم و فقط نگاهش میکردم. لباس گل و گشاد روشنی پوشیده بود. میدانستم اینها را روزهای ملاقات میپوشد تا خودش را سرحال و چاق نشان دهد. اما لاغرتر از همیشه به نظر میآمد و مثل اینکه بخواهد چیزی را پنهان کند سعی میکرد خودش را خوشحال نشان دهد. میخندید و حرف میزد. زنم گفت: «پتو داری بپیچی به خودت؟…»
با کنجکاوی و دلهره به لبهای مهدی نگاه میکردم که تکان میخورد و نمیشنیدم چه میگوید. چشمهایم تو چشمهایش که افتاد دیگر نتوانستم صبر کنم. انگار بزرگتر شده بودند. چه نگاه معصومهای داشت. گوشی را از دست مادرش کشیدم. تحمل نداشتم. چشمم به دهنش بود. صدایش را از تو گوشی شنیدم:
«بابا سرمای بدی خوردم، تب دارم، گفتم نکنه سحر ازم بگیره.»
قیافه بیاعتنایی به خود گرفت:
«حالم خیلی بهتره، دارم خوب میشم.»
همیشه اینجوری بود. بدترین چیزها هم که میشد به کسی چیزی نمیگفت. من که به دلم بد افتاده بود و شور میزد یکهو خیالم راحت شد اما پسرم ولکن نبود، گفت:
«نمیخوام بچهم مریض شه، ضعیفه، زود میگیره…»
نوهام لباس نونوار صورتیرنگی پوشیده بود که دو سه روز جلوتر برایش خریده بودم و شب ملاقات بهش دادم. مادرش همان لباس را تنش کرده بود. نمیخواست پسرم بفهمد که حال و وضعشان روبهراه نیست. کاری هم از دست ما برنمیآمد. تنها میتوانستیم گاهی برای سحر چیزی بخریم و جلوی مهدی حال و وضعمان را بهتر نشان دهیم. حتی یکبار به دروغ بهش گفتم میخواهیم خانه را موکت کنیم، پرسید:
«چه رنگی؟»
«خاکستری.»
«خاکستری چیه؟ مگه زندونه؟»
از آن وقت فکر میکردیم که موکتهای زندان خاکستری است. دوست داشتم میپرسیدم، ولی از بس گوشیها خشخش داشت و کنترل میشد هیچ وقت جرات نکردم. این دفعه هم حرفها را گوش میکردند. صدای خشخش میآمد. اصلا نمیشد صدای سحر را شنید، فقط از پشت شیشه میدیدمش که پای بابایش را میکشید و میخواهد بغلش کند. صدای پسرم را میشنیدم:
«باباجون اوف میشی، تب میکنی، آمپول…»
فکر میکردم که مهدی بیخودی خودش را از بچه کنار میکشد. تب و سرماخوردگی که چیزی نیست اما باز که حرفش را تکرار کرد گفتم:
«گوشی را به زنت میدم، با اون صحبت کن.»
من و زنم کناری ایستادیم تا راحتتر حرف بزنند. دلم به حالش میسوخت. از راه دوری میکوبید و میآمد. کار هم میکرد. یک هفته در میان میرفتم ترمینال و منتظرش میماندم تا از راه میرسید. اما آن روز هر چی صبر کردم نیامد. فکر کردم برایش اتفاقی افتاده و دیگر نمیآید.
برگشتیم خانه تا اینکه ساعت هشت بود که در زدند. در را که باز کردم پشت در دیدمش که نفسنفس میزد. سحر را از بغلش گرفتم. ساکش را از روی زمین برداشت و تو آمد.
بعد از ملاقات باید همان راه را برمیگشت و میرفت. برای همین بود که نمیتوانست هر هفته بیاید و همیشه بیشتر از ما صحبت میکرد. ما دورتر میرفتیم تا راحتتر حرف بزند و از آنجا نگاهشان میکردیم که چطور به نوبت ساکت میشدند و به حرفهای همدیگر گوش میدادند، بیآنکه کلمهای بفهمیم. حتی صدای نسرین را نمیشنیدیم. آرام صحبت میکرد. سالن ملاقات هم شلوغ بود. بعضی گوشیها خراب بود و ملاقاتکنندهها داد میزدند. صداها تو هم میپیچید. زنم گفت:
«لاغر شده، از دور معلومه.»
نگاهم میکرد و میخواست از چشمها و صورتم بفهمد که چیزی را ازش پنهان میکنم یا نه. با بیاعتنایی شانه بالا انداختم و گفت: «خودشم که داره میگه سرما خورده و تب داره.»
از تب و سرماخوردگی و این چیزها زیاد ناراحت نمیشد. همهاش میترسید که اذیتش کرده باشند.
آنقدر هم پیله میکرد و شکاک بود که آدم را کلافه میکرد. یکبار که مهدی عینکش را توی جیب بغلش گذاشته بود، فکر کرد که کتکش زدهاند و عینکش را شکستهاند.
نسرین داشت با گوشی صحبت میکرد که پیرزن خیره شد به مهدی و ریزریز شروع کرد به حرف زدن که «باز بچهمو زدن…» میلرزید و رو دستش میزد. گوشی را که از نسرین گرفت، تند پرسید:
«عینکت چی شده.»
مهدی عینکش را درآورد و به چشم زد. بعد از آن زنم از هر چه که نگران میشد، موضوع عینک را به یادش میآوردیم، طوری که دیگر از کوره در میرفت. خلق بدی داشت.
چیزی که تو سرش میرفت به آسانی درنمیآمد اما حالا انگار واقعا قانع شده بود که مهدی سرما خورده و تب دارد و دیگر چیزی نگفت. ساکت و غمزده به مهدی نگاه کرد، تا سحر از همان دری که تو رفته بود بیرون دوید. میخواست با گوشی هم با بابایش صحبت کند و ما دوباره جلو و کنار نسرین رفتیم:
«چه خبر؟»
پسرم بعضی چیزها را که از ما پنهان میکرد، به زنش میگفت. اما بدیش این بود که عروسمان هم از ما پنهان میکرد. ولی اینبار نسرین راست میگفت: به او هم چیزی نگفته بود. دوباره ازش پرسیدم: «هیچی؟ هیچی نگفت؟»
زنم باز گوشی را گرفت و صحبت میکرد. سحر از لباس مادرش آویزان میشد و خودش را لوس میکرد:
«مامان بازم میخوام برم پیش بابا…»
ته دلم به مهدی حق میدادم. ممکن بود بچه مریض شود، من هم اگر جای او بودم شاید همین کار را میکردم.
این فکرها را میکردم که زنم بلند گفت: «صدا نمیاد.»
وقت ملاقات تمام شده بود. گوشیها را قطع کرده بودند. صدای بلندگوها بلند و آمرانه بود: «محل ملاقات را ترک کنید». همه لبهایشان را به شیشه فشار میدادند. لبهای مهدی کلفت و گرد شده بود.
بینشان فقط یک شیشه بود که هر چی بیشتر لبها را فشار میدادند، سردتر میشد و بیشتر حسش میکردند. از سالن ملاقات که بیرونمان میکردند روی شیشهها جای حلقهحلقه بوسهها را میدیدیم. هنوز از سالن بیرون نرفته بودیم که پدر یکی از زندانیها پرسید:
«چه خبر؟»
میشناختمش. چند بار که آمده بودیم ملاقات، یک گوشه تو سالن انتظار نشسته و حرف زده بودیم. آدم سبکتر میشود میفهمد خودش تنها نیست.
«غذای حسابی به بچهها که نمیدن، در و دیوارش نموره، هواش کثیفه، میگن بعضیها سل گرفتن.»
یکهو یخ زدم. لرزش بدی تو تنم ریخت. صورت زرد و لاغر پسرم را دیدم. دهانش باز شده بود و میگفت: «نیاد تو.» چه جوری نگاه میکرد.
چه چشمهای سیاه و درشتی داشت. انگار با آدم حرف میزدند.

لطفاً براي ارسال دیدگاه، ابتدا وارد حساب كاربري خود بشويد