29 - 11 - 2022
جلوی پای شاه هم نمیایستاد
آتلیه محمد تجویدی که من شاگردیاش را میکردم با آتلیه محمدعلی زاویه یک طبقه فاصله داشت. در پاساژ مظفریان یا اقبال که بودیم طبقه سوم آتلیه زاویه بود و ما طبقه چهارم بودیم. ما اینها را استاد صدا نمیکردیم. بهشان برمیخورد. هرگز نمیگفتیم استاد تجویدِی، میگفتیم آقای تجویدی یا آقای باقری یا آقا زاویه. به جز حسین بهزاد که همه استاد صدایش میکردند. من پنجشنبهها ساعت ۱۰ صبح به دیدن استاد بهزاد میرفتم. یک روز خیلی سرد زمستان بود که من ساعت ده و نیم آتلیه تجویدی را تعطیل کردم و رفتم به منزل حسین بهزاد؛ همین ساختمانی که الان در چهارراه جمالزاده، خانه بهزاد است. در زدم خانمش در را باز کرد و من رفتم به اتاق کار بهزاد. اتاق کوچکی بود یک پنجره داشت، یک کتری روی یک منقل کوچک و یک میز کوچک چوبی روی زمین که استاد پشتش مینشست. اتاق خیلی سرد بود. گفتم: «استاد بهزاد برم نفت بگیرم؟» سرش را بلند کرد و گفت: «مگه خیلی سردته؟» گفتم: نه اما اتاق خیلی سرد است. گفت: «نه عیب نداره بنشین، گرمت میشه». هنوز نیم ساعتی نگذشته بود که در زدند. خانمش گفت: استاد مهمان دارید. گفت: راهنمایی کن بیایند بالا. دو تا مرد آمدند تو که یکیشان خارجی بود و دیگری مترجمش بود. در اتاقش از مبل و صندلی هم خبری نبود. روی زمین نشستند. بهزاد هم داشت کار میکرد. مترجم پرسید کار ما حاضر است، گفت: بله. دست کرد توی کشوی میزش و یک عاج فیل درآورد که رویش ایوان مدائن را کشیده بود. مرد خارجی کار را گرفت و نگاه کرد و ایراد گرفت. استاد بهزاد به مترجمش گفت: «این چی میگه؟» مترجم گفت: میگوید این آن ایوان مدائنی که من میخواستم نیست. مرحوم بهزاد برگشت، گفت: «ایوان مدائن مال من ایرونیه. من میدونم چطوری نقاشیش کنم. نه توی اروپایی که داری از من ایراد میگیری. نمیخوای؟ عیب نداره.» پارچه را زد توی آب، کشید روی این عاج و رنگ را پاک کرد. با روپوشی که تنش بود هم رویش کشید و بعد با تیغ جای مدادها را که طراحی کرده بود تراشید، عاج را فوت کرد و بهش پس داد. دست کرد از توی همان کشو ۵۰۰ تومان آن موقع را درآورد و به مرد پس داد و آنها رفتند. من بچه سال بودم و هنوز پخته نبودم. گفتم: «استاد بهزاد پول تو این کشو بود اتاق این جوری سرد بود؟» گفت: «بابا جون اگر اون پول رو دست زده بودیم اونوقت مجبور بودیم ایوان مدائنمون رو اونطوری که این میخاد نقاشی کنیم. عیبی نداره. سرده، طاقت میاریم.»
یک ربع، نیم ساعت گذشت که خانمش باز گفت استاد مهمان دارید؛ همانها که الان رفتند. استاد بهزاد گفت: راهنمایی کن بیان بالا. آمدند بالا. مترجم گفت: ایشان میگوید همان ایوان مدائن را دوباره بکشید. همانطور که شما میگویید درست است. گفت: «من یه بار نقاشی کردم پاکش کردم ایشون اگر دوباره میخواد، باید دو برابر بدهد.» یعنی باید یکهزار تومان بدهد. پول را دادند و رفتند.
استاد مردی بینهایت باوقار و بامنش بود. پیش هیچ تنابندهای خودش را کوچک نمیکرد. من شاهد بودم که حتی جلوی پای شاه در نمایشگاهی که در موزه ایران باستان برپا بود، بلند نشد. گفت: اعلیحضرت ببخشید، کهولت اجازه نمیدهد. همه هنرمندان پاشدند جز این مرد. شاه هم برگشت به پهلبد گفت که برمیگردیم چای را پیش آقای بهزاد میخوریم. آثار این مرد را به موزه سعدآباد بردند که به نظر من اشتباه است. وقتی چمنهای آنجا را آب میدهند ناخودآگاه رطوبت بلند میشود و به این تابلوهای آبرنگ و گواش آسیب میزند. روز افتتاح این موزه من بودم و همان روز گفتم اینجا جای تابلو نیست. این کارها دارد از بین میرود. هر چیزی جای خودش را میخواهد.
پی نوشت:
* نقاش و مینیاتوریست- فرزند اولین امین اموال موزه هنرهای ملی- شاگرد محمد تجویدی و مرمتگر مینیاتورها و نقاشیهای
موزه هنرهای ملی

لطفاً براي ارسال دیدگاه، ابتدا وارد حساب كاربري خود بشويد