8 - 02 - 2017
حاشیهنگاری شبانه از کابوس پلاسکو
حمید حاجیپور- پلاسکو با جرقهای آتش گرفت و شعلههای ویرانگرش کمتر از چند دقیقه طبقات دیگر را فرا گرفت و در نهایت برج قدیمی مقابل چشمان حیرتزده تماشاچیان فرو ریخت و بیش از ۲۰ آتشنشان و شهروند زیر آوار دفن شدند. هنوز کسی نمیداند ساختمان ۵۴ ساله چگونه از پا درآمد؛ رازی که هنوز سر به مهر مانده است.
وقتی خودم را به پلاسکو رساندم کار از کار گذشته بود. دیگر اثری از ساختمان ۱۷ طبقه نبود. همان ساختمانی که از چند چهارراه مانده به استانبول دیده میشد. فقط کوهی از سیمان و آهن به هم تنیده شده و دود سفیدرنگ از آن باقیمانده بود. آنهایی که از نزدیک شاهد فرو ریختن پلاسکو بودند، میگفتند آتشنشانها همه تلاششان را کردند. چیزی نمانده بود آتش مهار شود ولی انفجارهایی که در طبقات بالایی رخ داد از ساختمان چیزی جز مخروبهای آتشین به جا نگذاشت.
پلاسکو فرو ریخت با همه خاطراتش. مقابل آتش عصیانگر زانو زد و همه را عزادار کرد. پلاسکو شد جزیی از تاریخ و جزیی از تجربیاتم که ۹ شب سخت برای به دست آوردنش تلاش کردم.
برای من به عنوان خبرنگاری که تجربه سالها حادثهنگاری دارد، تصاویر واقعی و عینی، با آن چیزی که از تلویزیون پخش میشد، کاملا متفاوت بود. بعد از حادثه ناگوار زلزله بم که هزار نفر را سوگوار و بیخانمان کرد، شاید تنها حادثهای که نه تنها پایتختنشینان بلکه هموطنان سایر شهرهایمان را داغدار کرد، همین پلاسکو بود.
بارها و بارها صحنههای تراژیک را در راهروهای دادسراها و دادگاهها، مناطق سیلزده، به هم رسیدن مادر و فرزند پس از سالها دوری و… دیدهام ولی گویی صحنههایی که مقابل پلاسکو میدیدم با صحنههای دیگری که تجربه کرده بودم کاملا متفاوت بود، چیزی شبیه به خواب و بیداری.
در کمتر از چند ساعت فنسی دور پلاسکو کشیده و ستاد بحران پلاسکو تشکیل شد. اطلاعرسانی از وضعیت پلاسکو که پیش از فرو ریختن این ساختمان شروع شده بود با فرونشست آن همچنان ادامه داشت و گزارشها همچنان برای رسانهها مخابره میشد با این تفاوت که گاهی شایعات و اظهارات نادرست برخی مسوولان چاشنی آن شد.
وخامت اوضاع و مراجعه پرشمار خبرنگاران و عکاسان خبری در طول روز و از سویی برخوردهای تند و دور از انتظار و سختگیری برای ورود به محوطه عملیات این شانس را پیش رویم قرار داد که فارغ از رقابت خبری سایر خبرنگاران شبها برای تهیه گزارش به این محدوده بیایم.
شبها کمتر از انگشتان دست خبرنگار و عکاس در صحنه حضور داشتند و با توجه به مطلوب بودن وضعیت، موقعیت برای تهیه گزارش و خبر کم دغدغهتر از روزها بود. البته عبور از گیتهای پلیسی تا رسیدن به محوطه اصلی و پنهان کردن خودمان از چشم مامورانی که به آنها دستور داده میشد خبرنگاران و عکاسان را از محوطه عملیات بیرون کنند جزو هفتخوان رستمی بود که باید از آنها عبور میکردم. گرفتار شدن در هر خوان یعنی شکست در تهیه گزارش شبانه.
۹ شب را کنار پلاسکو گذراندم البته در شرایط بحرانی. اخبار و گزارشها و عکاسها را در وضعیت نیمه آشکار و تا حدودی پنهان ارسال میکردیم چراکه هر از گاهی در دایره نگاههایی قرار میگرفتیم که هر آن احتمال میدادیم شناسایی و اخراج شویم. البته برخی مواقع پشت لاستیکهای جرثقیل یا ماشینهای آتشنشانی و اورژانس پنهان شدن تنها راهی بود برای ماندن تا صبح.
مدیریت بحران و اطلاعرسانی در این زمان را توی دانشگاه سالها پیش پاس کرده بودم ولی در عمل جمعآوری اخبار سختتر و متفاوتتر از چیزی بود که فکرش را میکردم. خبرهای شبانه لحظهای تایید و دقایقی بعد تکذیب میشد و مخاطبانی که منتظر دیدن و شنیدن اخبار جدید بودند کلافه تر از قبل!
برای من که سالها حادثهنگاری کردهام شبهای سرد پلاسکو متفاوتتر از هر تجربه دیگری بود. این بار نه به عنوان خبرنگار بلکه باید حاشیهها را هم مینگاشتم. در حالی که خبرنگاران دیگر به دنبال گرفتن خبری از کشفیات جدید بودند من حاشیهها را هم میکاویدم.
حاشیههایی همچون خستگی آتشنشانان، گریههایشان، کلافه شدنشان، درد و دلهایشان، بیتابیشان و… یا آدمهایی که برای کمک آمده بودند. آدمهایی که میخواستند هر طور شده قدمی برای نجات آتشنشانان گرفتار بردارند. در همان چند شب ابتدا با مردی آشنا شدم به نام «حبیب». از اراک آمده بود. هنرش برشکاری و جوشکاری بود. برای خودش استادکاری است. زمانی او را دیدم که با همسرش تلفنی صحبت میکرد و میگفت هر وقت آتشنشانان پیدا شوند به خانه برمیگردد. وقتی از او پرسیدم که چطور شد که برای کمک به تهران آمده، گفت: دلم تاب نیاورد. آمدم و شروع کردم به کمک. در طول این دو، سه روز فقط پنج و شش ساعت خوابیدهام. وقتی میبینم آدمهای اینجا اینطور بیادعا کار میکنند نه خسته میشوم نه خوابم میگیرد. خدا کند آدمهایی که زیر آوار گرفتار شدهاند، زنده باشند.
حبیب راست میگفت نمیدانم چرا من و دوستان هم صنفم که شبها برای تهیه خبر میآمدند حسی را داشتند که من داشتم یعنی نوعی وابستگی و احساس دین برای اینکه بیایند و از تلاش آدمهایی که همدل شدهاند برای نجات مدفونشدگان، گزارش تهیه کنند.
آدمهایی مثل حبیب کم نبودند. کسانی که هر کاری از دستشان برمیآمد و دریغ نمیکردند. ایستگاههای پخش چای و غذا زده بودند و نمیگذاشتند کسی احساس ضعف و سرما کند و باید از کسانی بگویم که هر ساعت از شبانهروز چای و شیر و میوه و سوپ و آش و لقمه نان و پنیر و هر چیزی که در چنته داشتند به پلاسکو میآوردند. باید از مردمی بگویم که با فاصله کمی از فنس میایستادند و برای آتشنشانها دعا میخوانند و برایشان گل میآوردند. حاشیههایی که شاید کمتر به آن پرداخته شد.
و اما صحنهای که نمیتوانم فراموشش کنم ناامیدی آتشنشانی بود که روی تلی از آوار نشسته و سرش را پایین انداخته بود. شانههایش میلرزید. هرکه چشمش به او میافتاد بیاختیار گریه میکرد. آتشنشانان درد او را خوب میفهمیدند.
البته گذشته از خبرهایی که منشا آن در دل آوار بود رفت و آمد برخی از مسوولان در چند شب ابتدایی و کمرنگ شدنشان در شبهای دیگر گلایههای آتشنشانان بود. آنها از رفت و آمدهایی که به نظرشان چیزی شبیه به شوی تبلیغاتی بود، شکایت داشتند. یکی از آنها که ناامیدانه روی زمینی در مجاورت ضلع شرقی نشسته بود و میگفت: اینها میآیند و چند عکس میگیرند و میروند. نیامدند از ما بپرسند که چه شد؟ چه کاری از دستشان بر میآید یا اینکه آدمهایی که زیر ماندهاند زن و بچه دارند یا نه؟
۹ شب سخت که یکی از تلخترین کابوسهای تهران بود به پایان رسید و با آشفتگی در مدیریت و نابسامانی در اطلاعرسانی، سوالهای بسیاری زیر آوار پلاسکو دفن شد.
۹ شب حضور در تلخترین حادثهای که آن را از نزدیک لمس کردم برای من که حاشیهها ارزشمندتر بود، شاید سختتر از متن بود. صحنههایی را دیدم که نه میتوانم آنها را به قلم بیاورم و نه میتوانم به تصویر بکشم. حالا تنها چیزی که از پلاسکو به یادگار مانده پلاک فولادی است که روی آن نوشته شده «ساختمان پلاسکو» و ۱۶ کلاهی که صاحبانشان بیخداحافظی رفتند.

لطفاً براي ارسال دیدگاه، ابتدا وارد حساب كاربري خود بشويد