4 - 12 - 2021
حمله محمود افغان به اصفهان
قسمت نوزدهم
محمد بلوری*
در یک شب مهتابی اصفهان پهلوانحیدر در جریان توطئهای که علیه جانش چیده شده بود سوار بر اسب از اصفهان به سوی آبادی مهیار میتاخت در حالی که یکی از زنان حرمسرای شاهسلطانحسین در تدارک کشتن او در این سفر بود.
***
سحرگاه پهلوان حیدر در نیمه راه مهیار افسار اسبش را کشید تا از تاختن باز بماند و آنگاه از مادیانش پایین جست که در آن سحرگاه فرحناک بهاری در فضای دشت هوایی بخورد و اسبش هم نفس تازه کند و از لب جوی جرعهای آب بنوشد. در آن هنگام سحری که هوای دشت از بوی گلهای صحرایی عطرآگین بود، به هشیاری پرنشاطی میرمید. بازوان بلند و ورزیدهاش را از هم گشود و به عظلات سینه برجستهاش کش داد. در آن نزدیکیها، آواز ناهماهنگ قورباغهها از میان تاریکیهای علفزار به گوش میرسید که یک روند بر فیانبانهی سینههای بادکردهشان میدمیدند. از دوردست صدای زوزه کشدار یک گرگ بلند شد و اسب با حالتی عصبی گردن بر افراخت؛ خورهای کشید و گوشهایش را تیز کرد. پوست گردنش به لرز افتاد و در روشنی مهتاب برقی در نگاه بیمناک چشمانش درخشید. با بیقراری پا بر زمین کوبید. دهنی فولادی را میان دندانهای کفآلودش به خاییدن گرفت و شیههای کشید.
حیدر دستی بر گردن عرقکرده حیوان کشید و نوازشکنان گفت:
– آرام باش خاتون من. تو که در گرماگرم جنگها از برق شمشیر دشمن باک نداشتی؛ حالا دختر جان از زوزه یک گرگ گرسنه به وحشت افتادهای؟
در آرامش سحرگاهی، نسیمی میوزید و سایههای مواجی را بر سینهی علفزار پدید میآورد. در آن سوی خاکریز پای جاده صدای زمزمه ملایم جویبار به گوش میرسید. حیدر از خاکریز پایین رفت و لب جوی روی خم زانوها نشست. در میان علفزار چشمهای فروزان یک خرگوش شعله کشید و چند موش صحرایی سوتکشان در لای بوتههای انار وحشی جستوخیزکنان شروع به دویدن کردند.
پهلوانحیدر با کف دست ساقههای رقصان علفهایی را که روی جریان ملایم آب را پوشانده بودند کنار زد و عطر پونههای روییده بر رطوبت کناره جوی در هوا پراکنده شد. مشتی آب به صورتش پاشید و برخاست. سوار که شد، مادیانش را به حال خود واگذاشت تا در میان علفزار، یک راه فرعی میانبر را به سوی آبادی مهیار پیش بگیرد.حیوان، زادگاه سوارش را میشناخت. حیدر به روستایی میرفت که سحرگاه یک شب زمستانی در یکی از کلبههای این روستا به دنیا آمده بود.
مادرش نیمهشب که آبادی مهیار در زیر برف سنگین خفته بود، دچار درد زایمان شد. زنان همسایه با شنیدن فریادهای دردناک زن به کمکش شتافتند و قابله پیر آبادی دیگر در پایان تلاشاش به مرد خانه گفت:
– علیقلی بیگ، دیگر از دستم کاری ساخته نیست.
آنگاه ساعدش را به پیشانی خیس از عرقاش کشید و ادامه داد:
– توکل به خانه، برو به ده بالایی و ننهخدیجه قابله را خبر کن که بیاید وگرنه زن بیچارهات تا سحر دوام نمیآره. انگار پهلوانی دارد میزاید. کشاورز جوان سوار بر اسب در میان برف و بوران به بیابان زد و در سپیدهی سحری همراه با قابلهی باتجربه دهبالایی، به آبادی برگشت.
بار دیگر زن حامله را که ضجهزنان بر گلیم اتاق چنگ میانداخت، روی خشت نشاندند و ساعتی بعد علیقلی که از سرمای ایوان با دلهره تبآلودی انتظار تولد فرزندش را میکشید، با شنیدن گریه نوزاد، دست دعا رو به آسمان بلند کرد.
ننهخدیجه با دو دست، مچ پاهای نوزاد را گرفت و رو به مرد، سروته نگهش داشت و گفت:
– بنازم به قدرت خدا چه هیکلی داره این بچه! زنت پهلوانی زاییده علیقلی! آنگاه رو کرد به زائو که صورتش از درد ورم کرده بود، نوزادش را مقابل چشمان آماسیده از درد او گرفت و گفت:
– ببین چه پهلوانی زاییدهای سلطان بانو! فقط مواظبش باش حسودان چشمش نزنند.
بعد کودک را به پشت گرداند و با نشان دادن یک لک قهوهای که وسط دو کتفاش به چشم میخورد ادامه داد:
– میبینی سلطان این بچهپهلوان نظر کرده است؛ مبادا چشم نامحرم به این نشان بیفته.
با خواندن دعایی به سر و سینه نوزاد فوت کرد و دستور داد کاسهای روغن زرد حیوانی داغ کنند تا زائو سر بکشد.
این نوزاد در ۲۰ سالگی، پهلوان پایتخت شد و در کشور کشتیگیری پیدا نمیشد که حریف سر پنجه فرز و چابک پهلوان حیدر شود. وقتی با قامت کشیده و سینه فراغ و بازوانی ورزیده بر روی کشتیگیری خیمه میزد، حریفش چون تودهای از گوشت و استخوان در میان بازوان بلند او فرو میماند و قدرت برخاستن پیدا نمیکرد؛ انگار سهرهای اسیر سر پنجه عقاب تیز چنگی شده است.
مادیان ایستاد؛ یال افشان شیههای کشید و با چشمانی دریده از هراس به عمق تیرگی سحری خیره ماند. با جنباندن سر، پوزه مخملی مرطوبش در روشنی سحری درخشید؛ با گردنی کشیده سینه افراخت و با پاهایش بر زمین شیار کشید.
پهلوان حیدر از دور شبح دو سوار را دید که از فراز تپهای پایین میآمدند و به سوی پهلوان میتاختند. آنگاه چند سوار دیگر را دید که بر بلندای تپه ظاهر شدند و در پی آن دو سوار، به تاخت رو به جاده پیش آمدند. پهلوان با فراست دریافت که توطئهای در پیش است. دست به پر شال کمر قبایش برد و قبضه خنجرش را در میان انگشتانش فشرد. با خودش فکر کرد شاید راهزنانی باشند که پس از غارت آبادی در آن سوی تپه در حال گریزند. آن دو سوار پیشتاز از تپه سرازیر میشدند و روشنی سحری بر چهرههایشان میتابید. دستاری بر سر داشتند و قبای بلند روستایی تنشان بود. با اشاره دست آنها چند زن و دختر نوجوان و پسربچه روستایی که سوار بر اسب بودند پیش نیامدند. در پای تپه اسبها را ایستاندند و منتظر ماندند دو سوار پیشتاز دلدلکنان پیش آمدند و به پهلوان حیدر نزدیک شدند. یکیشان با دیدن پهلوان سرخوشانه خندید. دستار از سرش برداشت و در حالی که آن را بالای سرش میچرخاند رو به سواران همراهش که از بالای تپه نظارهگر صحنه بودند، دست تکان داد و فریاد زد:
– هی… نگران نباشین، پهلوان حیدر خودمان است؛ یاور مظلومان. و آن دیگری کرنشکنان گفت:
– صبح خوش پهلوان، قربان قدمتان.
همهمهای شادمانه از میان جمع زنان و دختران و پسربچهها برخاست و هر دو مرد روستایی از اسب پایین جستند و به طرف حیدر دویدند. یکیشان که جوان قوی هیکل و بلند بالایی بود، گفت:
– خدا را شکر پهلوان که شما را به ما رساند؛ ما از بلا و مصیبت میگریزیم حیدرخان!
ادامه دارد…
* روزنامه نگار پیشکسوت

لطفاً براي ارسال دیدگاه، ابتدا وارد حساب كاربري خود بشويد