11 - 10 - 2022
خانه پدری
بعید میدانم روزی برسد که ایران را ترک کنم و به کشور دیگری بروم چون با این شرایط اخت شدهام. احساس میکنم مثلا اگر به دانمارک بروم و همه چیز سر جایش و قانون حکمفرما باشد سه روز هم دوام نمیآورم و به احتمال زیاد بر اثر کمبود آدرنالین در خون خواهم مرد!
زندگی کردن در وطن عزیزم ایران من را یاد زندگی در خانه قدیمی مادربزرگ میاندازد. اگرچه وقتی در اتاقهایش بالا و پایین میپریدی از سقفش خاک میریخت اما کیف میداد البته آن موقع کیف به نظر میرسید الان که فکر میکنم زندگی کردن در آن خانه، حرکت بسیار پرریسکی بود! قفل در خانه مادربزرگ خراب بود و با کمی ور رفتن باز میشد فقط پدربزرگ کلید آن را داشت اما همه آن را بدون کلید باز میکردند! اما چندینبار که دزد به خانه آنها زد از دیوار آمده بودند داخل چون آنقدر دیوارشان کوتاه بود که بالا آمدن از آن از ور رفتن با قفل سادهتر بود!
اگر دیوارها و سقفها را نگاه میکردی میگفتی پنج دقیقه دیگه خانه خراب میشود اما سالهای سال پابرجا بود و آخ نمیگفت. آن خانه چندین بار زلزله را تجربه کرد ولی اتفاقی برایش نیفتاد. مادربزرگ میگفت: زلزله حرمت بناهای پیر را نگه میدارد!
هر وقت حوض داخل حیاط را میبینم یاد دریای خزر میافتم. مادرم میگوید: وقتی بچه بود پسر سه ساله همسایه داخل حوض غرق شد و مرد.
ولی با همه اینها چون دور هم بودیم خوش میگذشت. داییام همیشه انگشتش را میکرد داخل حوض و برای بچه همسایه فاتحه میخواند! نمیدانم ساختمانهای قدیمی را چگونه میساختند که خراب شدنی نبود مثل زندگی آدمهای داخلش محکم بود اما نه خانهها محکم است نه زندگی ساکنان خانهها!
الان وقتی میخواهند خانههای کلنگی را بکوبند و نوسازی کنند با کلنگ و بولدوزر خراب میکنند ولی به نظر خانههای نوساز الان ۳۰ سال بعد با لگد تخریب میشود، درست مثل زندگیهای مشترک فعلی که نمیتوان به دیوار آن تکیه داد چون خراب میشود!
قدیم هم خانهها ویلایی بودند هم آدمها...
امروز خانهها و آدمها با هم کوچک شدهاند!
شبیه ساختمانهای مسکن مهر شدهایم. غمگین، بیحال، شُل، بیکیفیت و ارزان.
به امید روزهایی ویلایی، محکم، زیبا و دلباز...

لطفاً براي ارسال دیدگاه، ابتدا وارد حساب كاربري خود بشويد