27 - 05 - 2020
خوابهای پراکنده!
محمدرضا ستوده- دستامرو شستم و اومدم یه دستمال کاغذی از توی جعبه بکشم بیرون… با خودم گفتم: با دوتا بهتر خشک میشه. بذار شلاقی دوتا بکشم بیرون و خلاص… دوباره گفتم نه. اگه یه دونه بردارم، سر ماه توی نصف هزینههای دستمال کاغذی خانواده صرفهجویی میشه یعنی تقریبا دوازده هزار تومن. میشه باهاش یه لیوان معجون شیرپسته خورد. فکر خوبی بود ولی چرا من باید این معجون رو میخوردم؟ شیرپسته به چه درد من میخوره؟ فقط غدد درونریزم بیشتر به کار میافته و متعاقبا هزار گرفتاری دیگه… ولش کن بابا. دوتا برگ دستمال بکش بیرون خلاص کن خودترو. ولی حالا شیرپسته هم نه. سی تا نون لواش که میشه باهاش خرید. بعد فکر کردم دیدم سبد خانوادهمون همینجوری پر از نون خالیه.. سی تا نون لواشم بیاد روش دیگه خیلی رقتباره! بهتره فارغ از انگیزههای مالی و ریالی فقط به خاطر تکریم محیطزیست که در معرض خطره، یه دونه بردارم و کارو فیصله بدم.درختای جاده عباسآباد و نمکآبرود و جواهرده و جنگلهای دوهزار و سه هزارم همگی توی مغزم صف کشیده بودن و تقاضای تخفیف و استغاثه میکردن. ولی یه جایی خونده بودم که اکثر چوبهای مصرفی کشور وارداتی هستن. فوقش روسیه و گرجستان و السالوادور تبدیل به بیابون میشن. تازه اینجوریام نیست. بالاخره مدیریت احیای منابع طبیعی اونا خیلی قویه. دوباره جنگلهاشونرو بازسازی میکنن. پس همون دوتا رو برمیدارم. صدای شیون درختای سرتاسر جهان توی گوشم پیچیده بود. قدمهام هم سست شده بود. داشتم عقبعقب میرفتم. لشکر درختها هم غضبناک رو به جلو قدم برمیداشتند. پشت سر یه پرتگاه در فاصله سه چهار متری قرار داشت. صدای شلاقوار رودخانه از محاق پرتگاه گوشمرو میگزید. لب پرتگاه بودم. نفسم به شماره افتاده بود. سنگریزهای زیر پام لغزید و…
خیس عرق بودم. پتو رو کنار زدم و عرقای صورتمرو با سه تا دستمال کاغذی دولا پاک کردم!

لطفاً براي ارسال دیدگاه، ابتدا وارد حساب كاربري خود بشويد