30 - 11 - 2022
خودکشی یک مُختَلس!
محمد رضا ستوده-
نخستوزیر سابق اسلوونی پس از افشا شدن فساد مالی خود، شرم و عذاب وجدان را طاقت نیاورد و خودکشی کرد!
چند روز بعد از این اتفاق، نخستوزیر فعلی اسلوونی اعلام کرد چند شب پیش خواب نخستوزیر سابق و خودکشی شده این کشور را دیده است و طی این ملاقات، نخستوزیر سابق توصیههایی را به وی کرده است که مشروح این پندها از این قرار است؛
سلام به جانشین خودم و نخستوزیر فعلی کشورم!
من با تو صحبتهایی داشتم که به خاطر آن مجبور شدم مقداری از ثوابهای خودم را بدهم و چند دقیقه به خواب تو بیایم!
پس خوب گوش کن…
زمانی شرایطی فراهم شد و من اختلاسی کردم. طی این سالها عذاب وجدان این اختلاس گریبان من را گرفته بود و رهایم نمیکرد!
بعد از فاش شدن این اختلاس با اینکه دیگر نخستوزیر نبودم، شدت این شرم و خجالت را طاقت نیاوردم و دست به خودکشی زدم!
اما حالا که به آسمانها آمدم از اینجا که پایین را میبینم، چیزهای جدیدی مشاهده میکنم. در غرب قاره آسیا سرزمینی است که عبارت خلیج همیشگی فارس بر جنوبش میدرخشد و در شمال آن دریایی است که فقط چند درصد از آن متعلق به این سرزمین است!
این سرزمین مردمان شریف و عجیبی دارد. اگر کسانی امثال من در آنجا باشند و هی فساد مالی کنند و افشا شود آنها برایشان مهم نیست و همچنان نگران عقب افتادن واریز یارانههایشان هستند. اما نمیدانم چرا فقط چند سال یکبار در این سرزمین اختلاس میشود! شاید به این خاطر است که مقدارش زیاد است و تا پولها دوباره جمع شود، طول میکشد!
اما تو نخستوزیری اسلوونی را رها کن و به آنجا برو. اگر بتوانی آنجا معاون شعبه یکی از بانکهای دورافتاده باشی خیلی بهتر از نخستوزیری اسلوونی است! حواست باشد که کی پولها جمع میشود و خریت من را هم تکرار نکن و دست به خودکشی نزن!
و منالله توفیق / نخستوزیر سابق اسلوونی
رویای یک ظهر تابستانی
در تاکسی نشسته بودم. خسته و کلافه. کنار پنجره کز کرده بودم و سعی میکردم صبح تلخی را که در دانشگاه داشتم و سر و کله زدنهایم با کارمندان و اساتید را فراموش کنم. آن اوایل که ماشین حرکت کرد، همه چیز خوب بود. آقای کنار دستی، صاف و محترمانه نشسته بود و خیالم راحت بود مسیر نیم ساعته از کرج تا تهران خیلی سخت نمیگذرد. اما… کمکم سختیها از اولین پیچها شروع شد. بعدتر هم فشار خستگی بود و خوابآلودگی و… کلافه شده بودم. داشت حوصلهام را سر میبرد. من هم به اندازه او کرایه میدادم و به همان اندازه هم حق استفاده از صندلی ماشین را داشتم و این درد اسپاسم عضلانی و معذب نشستن، حق من نبود. داشتم در ذهنم جملاتم را مرتب میکردم تا حقم را به شیوه مدنی از حلقوم بغلدستیام بیرون بکشم که راننده گفت با عرض معذرت باید برای بنزین زدن بایستد.
از اینجا به بعدش یک حالت رویاگونه دارد. راستش هنوز مطمئن نیستم آن اتفاق زاییده تخیل فعال من است یا یک واقعیت! یادم هست که به پمپ بنزین که رسیدیم، راننده توقف کرد. بعد آقایی که در نقطه مقابل من کنار پنجره نشسته بود، پیاده شد. «آقا! پیاده شو!» اشارهاش به همان مرد خستهای بود که کنار من نشسته بود و جایشان را با هم عوض کردند. راننده گفت: «چی شده آقا؟ اذیت میکنه؟»
- بله آقا. اذیت میکرد.
و در باقی مسیرم تا تهران حق و حقوقم رعایت شد. تاکسی سر جناح نگه داشت و مرد جوان صبر کرد و در را نگه داشت تا من پیاده شوم و بعد در افق (به سمت خیابان انقلاب) گم شد.

لطفاً براي ارسال دیدگاه، ابتدا وارد حساب كاربري خود بشويد