16 - 11 - 2017
خیلی جوانتر از این است که بخواهد مرده باشد
مهام میقانی- وقتی یک نفر از زندان نامهای به یکی از دوستان صمیمیاش میدهد و بعد به تو میگویند توی نامهاش حال پدر تو را هم پرسیده، دیگر هیچ وقت او را از یاد نمیبری. قبل از اینکه برود زندان فقط یک بار او را دیدهای. در همان یک بار به تو میگوید چون برای حدود یک سال قرار است نباشد تو جای او با اسم خودت برای دو فصلنامه و یک ماهنامه مطلب بنویسی. مینویسی و حدود یک سال بعد وقتی به خانه برمیگردد بهت زنگ میزند که حقالتحریر آن سه مطلب را دادهاند و تو اگر میتوانی همان روز بعدازظهر وقتی از سر کارت- که حالا دیگر هیچ ارتباطی با نوشتن ندارد- به خانه برمیگردی، بیایی و پاکتی را بگیری که برای هر صفحه از آن نوشتهجات پارسالت سی تومان توی خود دارد اما تو دیگر در آن دنیای قبلی نیستی. کارمند نمونهای شدهای. حقوق هر روزت میشود سه برابر پولی که توی آن پاکت است. همان بعدازظهر نمیروی اما چند روز بعد در یک کافه قرار میگذارید و میبینی که چقدر لاغر شده است اما احساس میکنی به او میآید؛ شاید هم ترجیح میدهی که اینطور فکر کنی. تا مدتها دوباره از او خبر نداری تا اینکه در یک شهرکتاب بزرگ میشود همکار خواهرت. خواهرت میگوید او همش کتاب میخواند.
حتی در آن دو وقت استراحت هم که یکیش برای نهار است کتاب میخواند. چند شب بعد بهت زنگ میزند، میگوید همکار خواهرت شده. میگوید شما دو تا چقدر شبیه هم هستید اما چقدر با هم فرق دارید. قرار میشود یک بار بروی سر کار خواهرت تا او را هم ببینی اما وقتی میروی که او دیگر آنجا کار نمیکند. چند ماه بعد دوباره با هم حرف میزنید. او میگوید کار کردن در شهر کتاب بیگاری کردن محض است. هیچ نام دیگری روی آن نمیشود گذاشت: بیگاری! بیگاری! بیگاری! چند روز بعد با چند نفر دیگر میروی به خانهاش برای انجام دادن یک کار مشترک. خانهاش توی سنایی است. یک خانه قدیمی با پنجرههای چوبی. آنجا بین چند نفر دعوا میشود. تو نمیدانی ماجرا چیست. انگار وقتی او برای یک سال نبوده یک کارگردانی یکی از نمایشنامههایی را که او ترجمه کرده بوده اجرا میکند و به همه میگوید ترجمه نمایشنامه کار خودش است. حالا دعوا سر این است که چرا از بین تمام دوستهایش که میدانستند چه اتفاقی افتاده فقط دو نفر در فیسبوک شلوغش کرده بودند و بقیه ساکت مانده بودند.
یک هفته بعد دوباره حرف میزنید. میشنوی که سقف خانهاش ریخته است و او حال ندارد به کسی بگوید بیاید درستش کند. تو میخندی. نمیدانی که دو سال بعد سقف خانه قدیمی اجارهای خودت هم میریزد و تو حتی حال نداری به صاحب خانهات زنگ بزنی.
چون آن موقع دوباره برگشتهای به نوشتن. چندتا از نوشتهها و ترجمههایش را در مطبوعات بهت نشان میدهد. تو نمیگویی اما با خودت فکر میکنی یک آدم بیست و هفت ساله که تازه یک سال هم این وسط نبوده، چقدر کار کرده. چقدر چیز نوشته و ترجمه کرده. با این توجیه که وقتی پدرت هم مترجم باشد لابد تو هم میتوانستی این همه چیز بنویسی، ماجرا را فراموش میکنی. حدود یک ماه بعد سر دو نویسنده ایرانی که یکیشان خیلی وقت است مرده دعوایتان میشود. دعوا طوری است که فکر میکنی احتمالا دیگر هیچ وقت او را نخواهی دید اما میبینی؛ شش ماه بعد اتفاقی با یک نفر میآید به کافهای که تو در آن کار میکنی. او نمیدانسته که تو آنجا کار میکنی. از رفتارش معلوم است که تو را دیده.
وانمود میکنی که او را ندیدهای. سر میزشان نمیروی و او میرود. دیگر او را نمیبینی و چیزی هم از کسی نمیشنوی. بیشتر از یک سال بعد تو دوباره معلم شدهای. باید زود بخوابی تا فردا صبح به بچههای مردم ادبیات درس بدهی اما بازهم به موقع نمیخوابی و در اینستاگرام ول میچرخی تا میبینی یک نفر که آدم سن و سال داری هم هست عکسی از او توی صفحهاش گذاشته. دلت نمیخواهد کلمات زیر عکس را بخوانی. تاریخ انتشار عکس را نگاه میکنی و وقتی میبینی برای دو دقیقه پیش است بیآنکه دلیلی داشته باشی احساس میکنی چیز مهمی نیست اما کمی پایینتر یک نفر دیگر هم عکس او را منتشر کرده.
با خودت فکر میکنی شاید کتابی ترجمه کرده یا چیزی نوشته. او خیلی جوانتر از این است که بخواهد مرده باشد. حتی دوست داری خبر دوباره رفتنش باشد. حتی دوست داری این دفعه برای دو سال برود. به پنج سال هم راضی هستی اما وقتی برای سومینبار عکس او را در صفحه آدم دیگری میبینی تقریبا دیگر لازم نیست پایین عکس را بخوانی تا مطمئن شوی چه اتفاقی افتاده. مگر به شنیدن خبر مرگ آدمهای جوانتر از او عادت نکردهای؟ پس او هم با اینکه هنوز سی سالش نشده احتمالا مرده است و تو باید فکر کنی که بازهم باید در یک خاکسپاری دیگر با آدمهایی احوالپرسی کنی که حتی روح مرگ هم باعث نمیشود احساساتی شوی و حضورشان را تاب بیاوری. موبایلت را خاموش میکنی و ساعتت را کوک. تا صبح فکر میکنی مگر ما چند نفریم که این همه زیاد میمیریم؟

لطفاً براي ارسال دیدگاه، ابتدا وارد حساب كاربري خود بشويد