26 - 10 - 2021
در خلوت شهریار
کریم برنا- در یکی از روزهای زیبای بهاری تبریز، هنگامی که با استاد شهریار در کوچهها قدم میزدیم، به جایی رسیدیم که پر از گل بود.
به استاد گفتم، مواظب باشید، گلی نشوید. استاد پس از عبور از آنجا لبخند ملیحی زدند و فرمودند:نیکاندیش، بد نیست خاطرهای را برایت بگویم.
حدود سال ۱۳۲۰ در یکی از روزها، عصرهنگام، با استاد صبا و استاد عبادی در حالی که سرخوش بودیم، به بیرون زدیم، استاد صبا گفتند که در کلیسای ارامنه، مراسمی برپاست، آنجا برویم و از نزدیک شاهد مراسم باشیم.کلیسا داخل کوچهای قرار داشت. آن روزها مثل حالا همهجا آسفالت نبود. اکثر کوچهها پر از گل ولای بود. مشکل میتوانستی کفشی تمیز در پای کسی ببینی. اما گل و لای کوچه جلودارمان نبود. جوانیمان گل کرد و رفتیم.دختر خانمی مسیحی که بسیار زیبا و ملوس و دلربا بود، به طرف کلیسا میرفت. چکمه برقی که آن روزها مد شده بود به پا داشت و با ژست مخصوصی راه میرفت. بیاختیار به دنبالش روان شدیم. زمانی که هر سه از ما در زیبایی آن دختر ترسا چیزی میگفتیم، استاد عبادی گفتند که: شهریار چرا خاموشی ؟ جای شعر اینجاست. استاد صبا هم نظر ایشان را تایید کردند.
بیدرنگ شروع کردم و استاد صبا هم یادداشت میکردند.
دختر مسیحی گامهایش را آهسته کرده بود و کاملا گوشش با ما بود:
ای پری چهره که آهنگ کلیسا داری
سینه مریم و سیمای مسیحا داری
گرد رخسار تو روحالقدس آرد به طواف
چو تو ترسا بچه آهنگ کلیسا داری
آشیان در سر زلف تو کند طایر قدس
که نهال قد چون شاخه طوباداری
جز دل تنگ من ایمونس جان جای تو نیست
تنگ مپسند دلی را که در او جا داری
مه شود حلقه بگوش تو که گردنبندی
فلک افروزتر از عقد ثریاداری
به کلیسا روی و مسجدیانت در پی
چه خیالی مگر ای دختر ترسا داری؟
پای من در سر کوی تو به گل رفت فرو
گر دلت سنگ نباشد گل گیرا داری
آتشین صاعقهام بر سر سودایی زد
دختر این چکمه برقی که تو در پا داری
دگران خوشگل یک عضو و تو سرتاپا خوب
آنچه خوبان همه دارند، تو تنها داری
آیت رحمت روی تو به قرآن ماند
درشگفتم که چرا مذهب عیسا داری
کار آشوب تماشای تو کارستان کرد
راستی نقش غریبی و تماشاداری
کشتی خواب به دریاچه اشکم گم شد
تو به چشمم که نشینی دل دریا داری
شهریارا ز سر کوی سهی بالایان
این چه راهی است که با عالم بالا داری
وقتی به خود آمدیم، دیدیم که چند نفر از بزرگان ارامنه از در کلیسا خارج شدند و ما را با احترام تمام به داخل کلیسا راهنمایی کردند.
وارد شدیم. عدهای ما را شناختند. با احترام هرچه تمامتر ما را نواختند و خواستند که در مراسم شان شرکت کنیم.
دختر مسیحی همه چیز را به حاضران شرح داد.
به دستور منسوبان دختر، پذیرایی خوبی از ما به عمل آمد. از من خواستند که شعر را بخوانم.
با اینکه خجالت میکشیدم اما اصرار حاضران مرا وادار کرد تا شعر را از استاد صبا بگیرم و بخوانم.
استاد صبا، ویلون یکی از نوازندگان حاضر و همچنین استاد عبادی، تار یکی از آنها را گرفتند و مرا همراهی کردند.
بزمی شاعرانه تشکیل شد و تا نصف شب ادامه داشت.صبا و عبادی غوغا کردند.
آن شب از شبهایی بود که هرگز فراموش نمیکنم.
برگرفته از کتاب در خلوت شهریار ، صفحه ۸۸
نشر آذران

لطفاً براي ارسال دیدگاه، ابتدا وارد حساب كاربري خود بشويد