12 - 12 - 2019
دیوانه
جبرانخلیلجبران نویسنده زبردست لبنانی- آمریکایی ششم ژانویه سال ۱۸۸۳ در خانوادهای مسیحی مارونی «منسوب به مارون قدیس» که به جبرانخلیل شهرت داشتند، در «البشری»، ناحیهای کوهستانی در شمال لبنان دیده به جهان گشود.
مادر جبرانخلیل «کامله رحمه» زنی هنرمند بود که در ۳۰ سالگی، جبرانخلیل را از شوهر سوم خود، «خلیل جبران» به دنیا آورد. شوهرش مردی بیمسوولیت بود و خانواده را به گرداب تهیدستی کشاند. جبرانخلیل یک برادر ناتنی به نام «پیتر»، شش سال بزرگتر از خود و دو خواهر کوچکتر به نامهای «ماریانه» و «سلطانه» داشت که در همه زندگی به آنها وابسته بود. از آنجا که جبرانخلیل در تهیدستی بزرگ شد، از دانش رسمی بیبهره ماند و آموزشهایش محدود به دیدارهای منظم با یک کشیش روستایی بود که او را با اصول مذهب و انجیل و زبانهای سوری و عربی آشنا کرد. جبرانخلیل هشت ساله بود که پدرش به دلیل پرداخت نکردن مالیات به زندان افتاد و حکومت عثمانی، همه اموالشان را گرفت و خانواده را آواره کرد.
سرانجام مادر جبرانخلیل برآن شد تا با خانوادهاش به آمریکا کوچ کند. ۲۵ ژوئن سال ۱۸۹۵، جبرانخلیل در ۱۲ سالگی با مادر، برادر و دو خواهرش، لبنان را ترک کرد و به ایالات متحده آمریکا رفت و در بوستون ساکن شد. پدر بدخوی جبرانخلیل که در آن زمان از زندان آزاد شده بود، مخالف سفر به آمریکا بود، در نتیجه همان جا در لبنان ماند و به خانواده خود نپیوست. جبرانخلیل در «بوستون» به مدرسه رفت و هوش و ذکاوت بالایی از خود نشان داد و در ۱۲ سالگی، یادگیری زبان انگلیسی را آغاز کرد.
جبرانخلیل در آمریکا به نگارگری پرداخت و در سال ۱۹۰۸ وارد فرهنگستان هنرهای عالی در پاریس شد و به مدت سه سال زیر نظر تندیسگر سرشناس، «اگوست رودن» درس خواند. رودن برای جبرانخلیل، آینده درخشان و تابناکی را پیشبینی کرد. زنان دیگری نیز در آینده وارد زندگی جبرانخلیل شدند که از همه مهمتر میتوان به خانم «مری هسکل» و «شارلوت تیلر» اشاره کرد. این دو زن، به ویژه خانم «هسکل»، شاید بیشترین کارایی را در زندگی فرهنگی، هنری و حتی اقتصادی جبران داشتهاند.
جبرانخلیل در سال ۱۸۹۸ وارد بیروت شد و به مدرسه الحکمه رفت. جبرانخلیل در این دوره، کتاب مقدس را به زبان عربی خواند و با دوستش یوسف حواییک، نشریهای به نام «المناره» منتشر کرد که حاوی نوشتههای آن دو و نقاشیهای جبرانخلیل بود.
جبرانخلیل در ۱۹ سالگی، دوباره راهی بوستون شد و پیوند عاطفی شدیدی با یک دختر سراینده به نام ژوزفین پی بادی که دارایی سرشاری از ذوق و فرهنگ داشت، پیدا کرد، ولی در همان زمان بود که مادر، خواهر و برادر ناتنیاش بر اثر بیماری سل از دنیا رفتند.
آغاز نوشتههای جبرانخلیلجبران
ماری هسکل، مدیر مدارس بوستون بود که مسوولیت پشتیبانی از جبرانخلیل را پذیرفت و او را دوباره راهی مدرسه کرد. جبرانخلیل از همان زمان نوجوانی، به میدان هنر و شعر و نویسندگی گام نهاد. در ۱۵ سالگی، مدیر گاهنامه «الحقیقه» شد و در ۱۶ سالگی، نخستین سروده او در روزنامه «جبل» به چاپ رسید و در ۱۷ سالگی، چهره بزرگانی چون عطار و ابنسینا و ابنخلدون و برخی دیگر از حکما و نویسندگان پیشین را نقش کرد. جبرانخلیل پس از پایان دانشآموختگی رسمی خود، برای تکمیل هنر نقاشی به پاریس رفت و طی دو سال سکونت در فرانسه، افزون بر آشنایی با مکتبهای گوناگون هنر نقاشی، کتابی با عنوان «الارواح المتمرده» (روانهای سرکش) نوشت و در «بیروت» به چاپ رساند.
زمانی که اخبار ناگوار از مرگ خواهر و برادر جوان و بیماری مادر به او رسید، به میهن بازگشت و پس از دو سال سکونت در میهن، باز سفری به پاریس کرد تا از هنرمندان آن سرزمین، به ویژه «رودن»، لطایف فنون صورتگری را بیاموزد. «رودن» که سروده و نقاشی را در جبرانخلیل به کمال یافت، او را با ویلیام بلیک، سراینده و نقاش انگلیسی در قرن هجدهم بیشتر آشنا کرد و نام ویلیام بلیک قرن را بر جبرانخلیلجبران نهاد.
جبرانخلیل در این سفر، با بزرگانی چون روستاند، دبوسی و مترلینگ آشنا شد و از ذوق و اندیشه آنان، بهرههای فراوان برد. جبرانخلیل در سال ۱۹۱۰، بار دیگر به آمریکا رفت و در نیویورک در خیابان دهم دفتری را بنا نهاد کرد که سالها مکان گردهمایی نویسندگان و سرایندگان و هنرمندان عرب و دوستان و شیفتگان آمریکایی او بود. بهترین و پختهترین سرودهها و نقاشیهای او در این دوران بیست و یک ساله سکونت در آمریکا شکل گرفت و به صورت کتابها و نمایشگاههای گوناگون به جهانیان نمایش داده شد و جبرانخلیل را در زمانی کوتاه به اوج نامآوری رساند.
از جبرانخلیلجبران روی هم رفته شانزده کتاب به زبانهای عربی و انگلیسی بر جا مانده است که به ترتیب سال انتشار بر این پایهاند:
به زبان عربی:
۱- موسیقی
۲- عروسان دشت
۳- ارواح سرکش
۴- اشک و لبخند
۵- بالهای شکسته
۶- کاروانها و توفانها
۷- نوگفتهها و نکتهها
به زبان انگلیسی:
۸- دیوانه
۹- نامهها
۱۰- ماسه و کف
۱۱- پیشتاز
۱۲- خدایان زمین
۱۳- سرگردان
۱۴- مسیح، فرزند انسان
۱۵- پیامبر
۱۶- باغ پیامبر
در سال ۱۹۳۱، ندایی آسمانی جبرانخلیلجبران را به بازگشت فراخواند. سفینهای از جهان غیب در رسید و جان شیفته او را در ساحل جدایی در برگرفت و جسم شریفش را نیز که تنگ چشمان دور از مسیح، شایسته دفن در جوار کلیسا نمیدیدند، بنابر وصیت جبرانخلیل جبران، سفینه دیگری به زادگاهش بازآورد و به خاک «البشری» دوست داشتنیاش سپرد. تکههایی از نوشتههای او را در زیر میخوانیم.
از کتاب «دیوانه»
جبرانخلیلجبران
یک روز سگ دانایی از کنار یک دسته گربه میگذشت.
وقتی که نزدیک شد و دید که گربهها سخت با خود سرگرماند و اعتنایی به او ندارند، ایستاد.
آنگاه از میان آن دسته، یک گربه درشت و عبوس پیش آمد و گفت «ای برادران دعا کنید، هر گاه دعا کردید و باز هم دعا کردید و کردید، آنگاه یقین بدانید که باران موش خواهد آمد.»
سگ چون این را شنید در دل خود خندید و از آنها روبرگرداند و گفت «ای گربههای کور ابله، مگر ننوشتهاند و مگر من و پدرانم ندانستهایم که آنچه به ازای دعا میبارد موش نیست بلکه استخوان است.»
مترسک
یک بار به مترسکی گفتم «از ایستادن در این دشت خلوت خسته نشدهای؟» گفت: «لذت ترساندن عمیق و پایدار است، من از آن خسته نمیشوم.»
دمی اندیشیدم و گفتم: «درست است، چون که من هم مزه این لذت را چشیدهام.»
او گفت: «فقط کسانی که تنشان از کاه پر شده باشد این لذت را میشناسند.»
آنگاه من از پیش او رفتم و ندانستم که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردن من.
یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد.
هنگامی که باز از کنار او میگذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیر کلاهش لانه میسازند.
دو قفس
در باغ پدرم دو قفس هست. در یکی شیری است که بردگان پدرم از صحرای نینوا آوردهاند، در دیگری گنجشکی ست بیآواز.
هر روز سحرگاهان گنجشک به شیر میگوید «بامدادت خوش، ای برادر زندانی.»

لطفاً براي ارسال دیدگاه، ابتدا وارد حساب كاربري خود بشويد