20 - 04 - 2020
روز یادبود
فرزین را جلو ورودی خوابگاه دیدم. میخواست سر حرف را باز کند که گفتم حوصله ندارم. گفت چقدر عنقم. من هم گفتم گهم. گه. نازنین را هم جلو مغازه اسماعیل دیدم. از در خوابگاه دخترها زد بیرون، از خیابان رد شد و یکراست آمد طرف من. کف دستش را فشار داد روی شکمم انگار بخواهد یک چیزی را فرو کند آن تو. گفت: تو چرا جلو در دانشگاه پیش بقیه نیستی؟ سیگارم را آتش زدم و زل ماندم تو چشمهاش. سه سال با سحر توی یک اتاق بود. خواستم بگویم آن شب حواست کجا پرت بود وقتی سحر خودش را از روسری آویزان کرد. نگفتم. چشمهاش اشکی بود. اسماعیل هم کنار دستم ایستاده بود و حواسم بود که هی ابرو میانداخت بالا برای نازنین. دو پک گرفتم و دود را ول دادم تو صورت نازنین. اسماعیل گفت: نازنین خانم شما بروید من راهیاش میکنم. نازنین گفت: از اینجا زل زدهای به اتاق خالیاش که چی؟ اتاق سحر همان بالاست. درست آنور خیابان، بعد فنسها، طبقه سوم. گفتم: زل نزدهام. بیخود گفتم. اصلا چرا باید برای نازنین توضیح میدادم؟ گفت: این قدر فوت نکن تو صورتم. باز پک زدم و این بار تمام دود را دادم تو ریهها. چیزی اصلا بیرون نیامد. اسماعیل یک چیز سردی را هی فشار میداد تو سینهام. دستش را که کنار زدم و صدای شکستنش آمد فهمیدم دلستر بوده. گفت: فدای سرت. اشکال ندارد. فدای سرت. نازنین گفت: قرار نیست به خودت تکان بدهی؟ گفتم: که چه غلطی بکنم؟ گفت: یعنی مهم نیست یکی آمده سحر را خفه کرده؟ گفتم: الان که شما دورهمی جمعاید جلو در دانشگاه یعنی خیلی برایتان مهم شده؟ نگاهش مثل وقتهایی بود که خر میشد. همین جوری یک بار با مشت کوبیده بود تو صورت فرزین. این بار ولی تکان نخورد. روسریاش را سفت کرد زیر گلویش و گفت: یکی آن شب از روی فنس پریده تو خوابگاه. کمالوند از طبقه دو دیده. اسماعیل دستم را کشید طرف مغازه. گفت: نازنین خانم شما بروید ما دوتایی با هم میآییم. گفتم: این دست را ول کن اسماعیل. که تند پس کشید. نازنین گفت: اگر شلوغش کنیم شاید یکی به فکر بیفتد قاتل را پیدا کند. گفتم: خاک بر سرت با این رفاقتی که داشتی. خاک.
یک چیزی از توی اتاق سحر وصل شده به سرم. مثل طناب. فاصله که میگیرم شکم میاندازد. تاب میخورد و سرم را هم با خودش تاب میدهد. نازنین پشت سرم میآید. خوب نمیبینم ولی صدای قدمهاش هست. میگویم: تو چرا افتادهای دنبال من؟ میگوید: تا کار دست خودت ندهی. چطوری قرار است کار دست خودم بدهم؟ حالا که سحر مرده چه جوری باید خودم را از این مورمور سگیای که تو جانم افتاده خلاص کنم؟ یاد فرزین میافتم. میگویم: فرزین کجاست؟ خودش را میرساند به من و جلوم میایستد. دستم را میگیرد. نمیکشم بیرون. با دست چپم سیگار درمیآورم و خاموش پک میزنم. میگویم: من الان باید چیزی بکشم. درد دارم. میگوید: برویم یک جای دیگر. سه دور تا حالا دور خوابگاه چرخیدهایم. حواسم نیست. باید چیزی بکشم. دستم را از دستش میکشم بیرون و از در خوابگاه پسران میروم تو. از دور میبینم که نازنین جلو مغازه اسماعیل منتظر ایستاده. اصغر کمالی از توی اتاق نگهبانی سرش را بالا میکند. دستی تکان میدهد و باز سرش خم میشود پایین. میخواهم رد شوم و بروم سراغ فرزین که انگار نمیشود. در نگهبانی را باز میکنم. بوی سیگار میزند بیرون. سیگار و بوی جوراب. میگویم: اینجا بوی گند میدهد اصغر. صابون بزن به خودت. بعد تند میزنم بیرون. منتظر نمیمانم فحشهایش را گوش بدهم. میداند تنش بو میدهد. به همین هم حساسیت دارد. داد میزنم: تو اصلا اینجا چه گهی میخوری؟ یکی را دیدهاند که از روی فنسها پریده تو خوابگاه. همانطور که دارم راه میروم میگویم. صداش میافتد. از جلو بلوک هشت و شش و پنج رد میشوم. جلو بلوک چهار وانت سلف پارک کرده. دو تا از کارگرهای سلف دیگ ناهار را از پشت وانت میگذارند جلو در. میپرسم: از کجا آمدهاید؟ همانطور که دو سر دیگ را گرفتهاند هاج و واج میمانند. یکیشان میگوید: از سلفسرویس. ناهار پخش میکنیم. لهجه کردی دارد. در دیگ را کمی بالا میزنم. میگوید: نکن. میگویم: پس چرا لباس کارگرهای رستوران تنتان نیست؟ دیگ را زمین میگذارند. میگوید: پس این چی است تنمان؟! مال رستوران است دیگر. میگویم: هر خری یکی از این روپوشهای سبز تنش باشد یعنی مال رستوران است؟ به هم نگاه میکنند. قلچماقاند. ولی خیالی نیست. همان جواب را میدهد: یعنی چی باید میپوشیدیم که شما خیالت نباشد؟ میگویم: هر حرامزادهای سرش را پایین میاندازد میآید توی محوطه. دختر مردم را توی خوابگاه دخترها خفه کردهاند. همین جلو. از همین جا نگاه کنی میبینی. طبقه سوم، طرف خیابان. میگوید: همانی که خودکشی کرده؟ محکم لگد میزنم به دیگ غذا. دیگ تکانی میخورد و درش یک وری میشود. همانی که لهجه کردی دارد خیز برمیدارد طرفم. نیمه راه ولی آن یکی دستش را میچسبد. روی مچ دست کلفتش جای خطخط چاقوست که خوب شده. میگوید: شما راست میگویی. آن هم همکلاستان بوده. بعد کارت مقوایی تاخوردهای از جیب پیرهنش میکشد بیرون و میگیرد جلو صورتم. علامت دانشگاه را روی کارت میبینم. میگوید: این کارت کارگریمان است. مال رستوران.
دم در اتاق فرزین پر از کفش است. از توی اتاق صدای خنده میآید. در میزنم. یکی آن تو جیغ میکشد. دستگیره در را چند بار بالا پایین میکنم. از داخل قفل کرده. داد میزنم: فرزین باز کن. ولی زیادی شلوغ است. محکم به در لگد میزنم. پسرک ریزهای از اتاق کنار نیمهلخت سرک میکشد. شکل جوجهتیغی است. همه جاش پر از مو است. میگوید: چی کار میکنی عمو؟ در را شکستی. یک چیزی توی دست راستش است که قایم کرده پشت در. فرزین که در را باز میکند پسر برمیگردد تو. یک لحظه نگاهم میرود توی اتاق. دور نشستهاند ورق بازی میکنند. پیرمردی هم بینشان نشسته که کارت پخش میکند. حتما پدر یکیشان است. میگویم: سیگاری بده. دستش را فشار میدهد تو سینهام. از پیرمرد حتما میترسد که اینطوری میکند. میگوید: سیگار ندارم. بلندتر میگویم: سیگاری بده تا قاطی نکردهام. پیرمرد کارتها را گذاشته زمین و زل زده به من. همهشان خفهخون گرفتهاند. فرزین برمیگردد توی اتاق چیزی در گوش پیرمرد میگوید و کتش را برمیدارد. میگوید: بیا ببینم چه مرگت است. جلو راهپله میایستد. میگوید: سیگاری ندارم. میگویم: خوب نیستم فرزین. باید خودم را آرام کنم. میگوید: میرویم از عباس میگیریم. میگویم: پول ندارم. دستم را میگیرد و میکشد طرف راهپله. عباس تعمیرات کامپیوتر دارد. دو خیابان بالاتر از خوابگاه.
فرزین گفت تو جلو نیا. نازنین از فرزین خوشش نمیآید ولی هنوز دنبالمان است. سحر ولی اینطور نبود. میگفت فرزین دیوانه است، همینش هم باحال است. تهوع دارم. نازنین تکیه داده به دیوار سیمانی خانهای و زیرچشمی من را نگاه میکند. چطور کسی چیزی نشنیده؟ یعنی صدایی هم حتی نبوده؟ مردن صدا دارد. این جوری نیست که روسری را چند دور بپیچی دور گردنت و تمام. حتما یکی بوده که دستش را گرفته جلو دهن سحر. تا موقعی که جان میدهد صدا نداشته باشد. آه هم حتی نکشد. ندیدم آن شب چی پوشیده بود. باید جنازه را میدیدم. تا رسیدم آمبولانس رفته بود. ندیدم موهاش را چطوری بسته. رنگ لبهاش را هم ندیدم. فرزین از مغازه میزند بیرون و دو تا سیگار لاپیچ شده میچپاند تو مشتم. حواسش ولی هنوز به مغازه است. انگار چیزی جا گذاشته باشد. میگوید: اینورها نیا. عباس بدجوری قاطی است. یکی از سیگارها را آتش میزنم. میگوید: عباس ببیند شر میشود. دود را عمیق میکشم تو. میگویم: بگذار بشود. میگوید: یکی گیر داده به عباس. فهمیده جنس دارد. شر درست نکن. راهم را میکشم و میروم توی کوچه کناری. برمیگردم فرزین نیست. نازنین ولی درست پشت سرم ایستاده. میگویم: میکشی؟
نشستهام زمین بین بقیه دانشجوها. جلو در دانشگاه. سیگاری را که کشیدم نازنین محکم با کف دست کوبیده بود توی سینهام. گفته بود حق سحر نیست اینقدر لش باشی. چیزی نگفتم. دوست داشتم چیزی روی زبانم میچرخید ولی فقط طعم گس حشیش مانده بود و یک خط آبی توی آسمان، درست زیر خط افق. بعد عین خوابگردها دنبال نازنین راه افتاده بودم تا جلو در دانشگاه. دوست نداشتم اینجا باشم. باید میرفتم مغازه اسماعیل، چاقوی کالباسبریاش را برمیداشتم و میرفتم سراغ عباس. مهم نبود چرا. شاید هم بود. دوست نداشت دوروبر لانه سگش بگردم. فرزین بیخود میگفت که کسی پاپیاش شده. عباس از من خوشش نمیآمد. دوست نداشتم عباس تو سرم باشد. دوست نداشتم پلاستیک پنج گرمی را پرت کند روی میز و زل بزند توی چشمم. باید میگفتم پولش را دارم میدهم سگ پدر. مفت که نیست. دستم را میبرم تو جیب پیرهنم و سیگاری مینشیند توی دستم. کناری با آرنج میزند تو پهلوم. میگوید: خر شدهای؟ فکر کردهای آمدهای آمستردام؟ میگویم: حالا نتیجه هم دارد؟ سیگاری را از بین انگشتهام میکشد بیرون و برمیگرداند توی جیبم. بعد دو سه بار هم با انگشت نرم میکوبد روی جیبم. میگوید: چی نتیجه دارد؟ میگویم: همین گلهای جمع شدن. بعد سرپا میایستم و به دانشجوها نگاه میکنم که ردیف ردیف جلو در دانشگاه نشستهاند. نازنین نیست. توی جمعیت که قاطی شدیم گمش کردم. میگوید: چه نتیجهای؟ دختر بدبخت خفه شد رفت. نگاهش میکنم. موهاش بلند است و از پشت دُماسبی بسته. شکمش هم از زور لاغری چسبیده به ستون فقرات. میگوید: به نظر من خودکشی نبوده. دوباره کنارش مینشینم زمین. میگویم: یعنی چطوری؟ کسی چیزی نشنیده؟ تو خوابگاه به این عظمت؟ شانه میاندازد بالا. نگاهش که میکنم یاد مغزی خودکار میافتم. دندانهاش را هم انگار زغال مالیده. میگویم: روزی چند پاکت میکشی؟ میگوید: دو پاکت. میگویم: با این لاپیچ کارت راه میافتد؟ میخندد و لاپیچ را از دستم میگیرد و برمیگرداند سرجاش. بعد دست میکند تو جیبش و مشتش را بیرون میکشد دو تا کلید و سه تا قرص سفید. قرصها را برمیدارد و میاندازد تو جیبم کنار لاپیچ. میگوید: از دیروز توی ترکم. قرار است فیلم بازی کنم. یکی از قرصها را از جیبم میکشم بیرون و میاندازم ته حلق. به نظرم مزه ترشی دارد. میگویم: وضعت خوب است پس. میگوید: فکر نمیکنم کارگردانش مالی باشد. حتما گند میزند به فیلم. دنبال یک خری میگشت مثل من که پول نخواهد. ولی میخواهم براش بازی کنم. سر و صدای دانشجوها بالا میگیرد. آن جلو همه یک دفعه بلند میشوند و بعد انگار باد تو جمعیت افتاده باشد و لوله میشود. میگوید: رییس حراست هم که آمد. میگویم: نقش اولی؟ میگوید: رفیق یک خریام که ماشین میدزدد تا مخ دوست دخترش را بزند. دختر هم تو یک دخمهای تو تهران دانشجو است. من هم آنقدر غذا نمیخورم تا جانم درمیآید. آن جلو رییس حراست دکمه کتش را باز کرده و با دست به چند تا از دانشجوها اشاره میکند که بروند داخل دانشگاه. یکی میپرد روی کاپوت پژو جلو نمایندگی ایرانخودرو. بلند قد است و شلوار جین تنگش تو چشم میزند. یک چیزهایی میگوید که نمیشود فهمید. کناریام میگوید: از گرسنگی مردن خریت است. باید شیر گاز را باز کنم روی سرم و تمام. یک همچین چیزی. خوابم میآید. کمی هم سرم گیج میرود. پاهام را میخواهم دراز کنم که نمیشود. فشار میدهم تو پشت دانشجوهایی که ردیفردیف رو زمین نشستهاند. یکیشان برمیگردد و میگوید: مگر مریضی؟ آن یکی مشتی تو هوا میپراند که دور است و به جایی نمیگیرد. میگویم: کنار گردنش جای زخمی بوده مثل سوختگی سیگار. زخم تازه. سرش را تکان میدهد و میگوید: من هم فکر نمیکنم خودکشی کرده باشد. این جور مردن خریت است. میگویم: باید دو رکعت نماز بخوانم. بعد بلند میشوم و خاک پشت شلوارم را میتکانم. میگوید: سر ظهری فقط دو رکعت؟ میخندد و تنش را کش میدهد. میگویم: برویم مسجد. دو رکعت میخوانیم قربه الیالله.
سرم را تکیه میدهم به دیوار مسجد و با پا جعبه مهرها را کمی هل میدهم جلو. بعد قرصها را از جیبم درمیآورم و دو تایی با هم میاندازم بالا. چشمهام را میبندم تا کمی بخوابم. حتی ده دقیقه. ولی نمیشود. مسجد شلوغ است و هوا دم کرده. این همه آدم چپیدهاند توی این یک ذره جا. از مغزی خودکار خبری نیست. نماز نخوانده از مسجد زد بیرون. انگار از کسی فرار کند. به بقیه نگاه میکنم. آدمهایی که سرظهری میآمدند تو. زیاد بودند. از کنار دیوار سجادهای برمیدارم و پهن میکنم جلو روم. کسی میگوید: قاتل برای خودش ول میچرخد. اینها عین خیالشان نیست. میگویم: یکی از روی فنسها پریده تو خوابگاه دخترها. کسی میگوید: من خودم با دانشجوها حرف زدم. این جوری نبوده. چند نفری از آن جلو بلند میشوند و بیرون میروند. دیلاقاند و پرریش. یکی که پوز کشیدهای عین لکلک دارد میگوید: کسی خودش را با روسری خفه نمیکند. آن هم روسری خودش. همانی که با دانشجوها حرف زده بود از ردیف جلو میگوید: شما اصلا از کجا شنیدهای این جوری بوده؟ موهاش را عین سربازها ماشین کرده و موقع حرف زدن تندتند پلک میزند. میگویم: همه تو خوابگاه میدانند چطوری مرده. حالا تو چه میگویی؟ آن یکی مهرش را برمیدارد و آرام میگذارد توی جعبه مهرها. میگوید آن مرحومه که به رحمت خدا رفته ولی شایعه هم کم نیست پشت سرش. بلند میگویم: شایعه چی افتاده پشت سرش؟
همه تنم داغ شده. یک سایه قرمز رنگی تو آسمان افتاده که هوا را داغ کند. میگوید: منظورم این است که همین جوری هم نیست که بگوییم کسی پریده تو خوابگاه. صدا تو سرم میپیچد. داد میزنم: تو گه میخوری شایعه درست میکنی. صدای کسی میگوید: تو خانه خدا حرمت دهنت را داشته باش. سایه قرمز، قرمزتر میشود. اصلا سیاه میشود و شکم میاندازد زیر پلکم، داد میزنم: این بیناموس غلط زیادی میکند. یکی آرنجم را میگیرد و میکشد پایین. میگوید: الان توی مسجدی. گناه دارد. میگویم: آن بدبختی که باید زیر گل بخوابد گناه ندارد؟ میگوید: شما اصلا کی هستی؟ کارت دانشجویی داری؟ میگویم: تو خر کی هستی؟ دستم را میکشد طرف در. میگویم: ول کن. با سر به کسی اشاره میکند که پشت سرم است و نمیبینم. دستم را میکشم بیرون. این بار مچم را سفت میچسبد. کسی میگوید: به این چی کار دارید؟ مچم را که بیشتر فشار میدهد ناخودآگاه با مشت میکوبم توی سینهاش. آهی میکشد و از پشت میافتد روی سر لکلک و آنهایی که کنارش نشستهاند. توی سرم ولوله میشود و شانهام یک دفعه آتش میگیرد. یکی از پشت محکم زده. آن قدر که تنم یک دور میچرخد و بین زمین و آسمان صورتم میکشد به دیوار مسجد. بعد توی شکمم درد میپیچد. سرم میچسبد به پاهایم و مزه خون میرود زیر دندانم. باید دو نفری با هم بازی کنیم. من با گاز خودم را میکشم تو هم آنقدر غذا نخور تا بمیری. تو که گفتی فیلم را خراب میکند. من نگفتم. مهم نیست. اینها همه مال بعد است. حالا چی کار کنیم؟
چشم که باز میکنم سایه بزرگش را بالای سرم میبینم. پوتینهاش را هم میبینم که کمی خاک نشسته روش. از شکمش به بالا همه چیز سیاه است. پاهایی را میبینم که دورهاش میکنند. بعد پوتینهاش تند تند روی زمین تکان میخورند. دستم را روی زمین میکشم و جعبه مهرها مینشیند توی دستم. جعبه را تند بلند میکنم و همه مهرها را میریزم وسط سجاده. مهرهای گلی سنگین را. کنارهای سجاده را جمع میکنم توی مشتم و بلند میشوم. بعد فقط من میمانم و او. توی گرمای هوا. با این همه خط سیاهی که چشمهام را پر کرده با روسری سحر که سرش را میخ کرده به تخت اتاقش.
سرش را که میچرخاند میکوبم توی صورتش. توی یک لحظه همه ازش فاصله میگیرند. خون را میبینم که پخش میشود توی هوای مسجد. تنش روی سجادهها رقصی میزند و خون را بین همه میچرخاند.
شب شده و هنوز پشت یخچال اسماعیل نشستهام. اسماعیل کرکره مغازه را پایین کشیده و یک چیزی درست میکند برای خوردن. من گفتم نمیخورم. میگوید: طرف را ناکار کردی. الان دنبالت میگردند. بعد صدای سرخ شدن چیزی از ماهیتابهاش بلند میشود. میگوید: امشب را در رفتی؛ فردا پیدات میکنند. بلند میشوم و یخچال را دور میزنم. کرکره را بالا میزنم و نور میریزد تو خیابان. میگوید: امشب را همین جا بمان. فردا با هم میرویم پاسگاه. میگویم: یکی را دیدهاند که از روی فنسها پریده توی خوابگاه دخترها. همان شب. میگوید: حالا آن جانماز را چرا چپاندهای توی سینهات؟ بگذار همین جا بماند.
مهرهای گلی توی سجاده سنگینی میکنند. سنگینیشان را تازه حس میکنم. خیابان خلوت است. تاریک و خلوت. ساکت هم هست. چراغهای خوابگاه آن طرف خیابان تک و توکی روشناند و نور کمجانی تو خیابان میاندازند. ولی صدایی نیست. میروم تو خیابان و کرکره را از پشت پایین میکشم. تو تاریکی خیابان چند قدم جلو میروم و به سیاهی اتاق خالی سحر نگاه میکنم. سرم کمی گیج میخورد ولی حال خوبی دارم. باد خنکی روی پوستم مینشیند و زخم روی صورتم از زق زق میافتد. پشتم را میچسبانم به دیوار تا درد کتفم آرام شود. یکی از چراغهای خوابگاه دخترها چشمکی میزند و تند خاموش میشود. سه اتاق بعد از اتاق سحر. سرم را که میچرخانم نازنین را میبینم که دو سه متر آن طرفتر پشتش را تکیه داده به یکی از درختها. میگویم: چرا هنوز بیرونی؟ توی تاریکی؟ میگوید: حراست آمده بود تو خوابگاه. دنبال تو. میگویم: تو برگرد. فردا با اسماعیل میرویم پاسگاه. چند قدم جلو میآید و دستم را میگیرد. میگوید: چرا دعوا راه انداختی تو مسجد؟ دستم را فشار میدهد و کمی خودش را نزدیکتر میکند. میگویم: پشت سر سحر حرف میزد. تنش بوی خوبی دارد. تنش یا بویی که از لباسهاش بلند است. چشمهاش درشتاند. درشتتر از چیزی که همیشه فکر میکردم. میگوید: سحر الان مرده. نیست. چه فرقی میکند؟ میگویم: چرا این خیابان چراغ ندارد؟ کمی فاصله میگیرد و کنار یکی از درختهای کنار خیابان مینشیند زمین. من هم کنار دیوار توی تاریکی مینشینم و سجاده را میگذارم زمین. مهرها بیرون میریزند و قل میخورند سمت درختها، توی تاریکی غلیظی که نمیبینم. میگویم: شب قبلش یک جای سوختگی روی گردنش بود. توی تاریکی تکانی میخورد و صدای نفساش را میشنوم که میریزد توی هوا. مثل کسی که خیالش از چیزی راحت شده باشد. آن طرف دیوار، توی خوابگاه دخترها، چراغ یکی از اتاقها روشن میشود. نور اریب از پنجره میریزد توی تاریکی و خط باریک روشنی بین من و نازنین میکشد. انگار کسی از وسط آسمان بین ما نور تابانده باشد. توی نور و ذرات معلق شب، دست نازنین را میبینم که دراز شده طرف من. دستی که از آرنج توی تاریکی گم است و انگشتهاش آرام و ملایم در هوا تکان میخورند. انگار به تارهای سازی زخمه میزنند که نمیشود دید.

لطفاً براي ارسال دیدگاه، ابتدا وارد حساب كاربري خود بشويد