4 - 12 - 2017
سالهای سگی
مهمان امروز: ماریو بارگاس یوسا
ماریو بارگاس یوسا متولد ۱۹۳۶، از مطرحترین چهرههای ادبیات آمریکای لاتین بهشمار میرود. او در پنج دهه گذشته آثاری را مانند «سور بز»، «خانه سبز»، «گفتوگو در کاتدرال» و «شهر سگها» خلق کرده است. این نویسنده در عرصه سیاست و مقالهنویسی هم دست توانایی دارد و آثارش در روزنامههای معتبر اسپانیولیزبان به چاپ میرسد. شهرت «یوسا» با نخستین رمانش «زندگی سگی» آغاز شد.
این رماننویس پرویی هفتم اکتبر سال ۲۰۱۰ برنده جایزه نوبل ادبیات شد. حدود ۲۰ سال نام او جزو کاندیداهای این جایزه بود. «یوسا» در سال ۱۹۹۴ به عنوان عضو آکادمی اسپانیا برگزیده شد و در سالهای گذشته در بسیاری از دانشگاههای آمریکا، آمریکای جنوبی و اروپا تدریس کرده است. این نویسنده توانست در سال ۱۹۹۵ جایزه «سروانتس»، مهمترین جایزه ادبی نویسندگان اسپانیولیزبان را از آن خود کند و همچنین در سال ۱۹۹۶ برنده جایزه صلح آلمان شد. مارکز، رماننویس بزرگ کلمبیایی از دوستان نزدیک و صمیمی یوسا بود. اما در سال ۲۰۰۳ در نمایشگاه کتاب بوگوتا، در تهاجم یوسا به مارکز و «چاپلوسکوبا» خواندن او، این دوستی به تیرگی گرایید.
این تهاجم زبانی به علت دوستی نزدیک مارکز با فیدل کاسترو بود. آن روز یوسا به علت عکسالعمل شدید دوستداران مارکز که به قهرمان محبوبشان اهانت شده بود، ناگزیر شد از در پشتی سالن نمایشگاه خارج شود. البته یوسا در روز درگذشت گابریل گارسیا مارکز در مورد وی چنین گفت: نویسنده بزرگی که کارهایش، دانش و اعتبار گستردهای برای ادبیات زبان ما به ارمغان آورد، از دست رفته است. رمانهایش پس از او هم زنده خواهند ماند و به جذب خوانندگان از سراسر جهان ادامه خواهند داد.از میان رمانهای او، «سور بز»، «گفتوگو در کاتدرال»، «مرگ در آند»، «چرا ادبیات»، «جنگ آخر زمان»، «عیش مدام»، «چهکسی پالومینو مولرو را کشت؟»، «سالهای سگی» و «دختری از پرو» به فارسی منتشر شدهاند.
لحظهای بعد صدای سنگدل پرسید: «بگو ببینم سگ، دستهات درد میکنه؟»
برده گفت: «نه».
واقعیت داشت، چون دیگر نه تنش را احساس میکرد و نه زمان را. ذهن گیج و گولش آرام کناره پورتو اتن را به یاد میآورد، صدای مادرش را شنید «مواظب باش، ریکاردیتو، پاتو رو ماهی دمشلاقی خاردار نذاری» و دستهای دراز و نگهبانش را پیش آورد و او را زیر آفتاب بیرحم، در آغوش گرفت.
صدا گفت: «دروغ میگی سگ، اگه درد نمیکنه چرا زوزه میکشی؟»
فکر کرد کارشان تمام شده، اما تازه اول کار آنها بود.
صدا پرسید: «تو سگی یا آدم؟»
«پس چرا ایستادهای خبر مرگت؟ سگها چهار دست و پا راه میرن.»
خم شد و هنگامی که دستهایش را روی زمین گذاشت، دردی گزنده در آنها احساس کرد. پسر دیگری کنارش بود، او هم چهار دست و پا بود.
صدا گفت: «خب وقتی دو تا سگ تو خیابون به هم میرسن چه کار میکنن؟ جواب بده سگ، با تو هستم.»
لگدی بر پشت برده فرود آمد و او عجولانه پاسخ داد: «نمیدونم، دانشآموز.»
صدا گفت: «دعوا میکنن. پارس میکنن، به هم میپرن، گاز میگیرن.»
برده به یاد نمیآورد پسری را که با او توجیه میشد جایی دیده باشد. به یقین جزو یکی از افراد واحدهای آخر بود چون قدی کوتاه داشت. چهرهاش از درد به هم پیچید. صدا هنوز حرفهایش را تمام نکرده بود که پارسکنان و کف بر دهان، به جلو خیز برداشت و ناگهان مثل آنکه سگیهار به او حمله کرده باشد گزش دندانهایی را بر شانه خود احساس کرد. آنوقت بود که سراپایش عکسالعمل نشان داد و همچنان که پارس میکرد و گاز میگرفت یقین داشت که پوستش از موهایی ضخیم پوشیده شده، دهانش پوزهای برآمده است و در پشتش دمی چون شلاق در نوسان است…

لطفاً براي ارسال دیدگاه، ابتدا وارد حساب كاربري خود بشويد