30 - 11 - 2022
فیسبوک در کنترل وزارت امور خارجه!
محمد رضا ستوده
چند روزی است میخواهم به یک خبر مهم بپردازم اما توان آن را نداشتم زیرا خبر بسیار سنگینی بود و ترجیح دادم از کنار آن ساده عبور کنم.
فقط در همین حد بگویم که در اولین جلسه شورای شهر جدید صندلی حسین رضازاده شکست!
اما طی چند روز اخیر اتفاقات جدیدی در فضای سایبری کشور رخ داده است. آقای ظریف حضور خود را در سایت فیسبوک و توییتر علنی کردند و آنچنان حضور فعالی دارند که آدم نگران میشود به مسوولیت وزارتشان لطمه وارد شود. خبرها حاکی از آن است که روز گذشته آقای ظریف خانم اشتون را poke کردهاند.
دو روز پیش خانم مرضیه افخم هم به سایت فیسبوک پیوستند.
به احتمال زیاد از این به بعد داشتن صفحه فیسبوک برای کارمندان وزارت امور خارجه اجباری میشود! تنها نکتهای که وجود دارد این است که وزیر امور خارجه و سخنگوی وزارت خارجه از چه نوع فیلترشکنی استفاده میکنند که در شان ایشان باشد و آن را از کجا میآورند؟
آیا این دو عزیز با عضویت در یک سایت فیلترشده مرتکب عمل خلافی شدهاند؟!
تعدادی از خبرگزاریها دیروز از پیام تبریک آقای روحانی و وزیر امور خارجه از طریق توییتر به یهودیان ایران و جهان به مناسبت سال نوی یهودیان خبر دادند که با واکنش سایتهای اصولگرا همراه بود.
تعدادی از این سایتها ادعا کردند آقای ظریف در فیسبوک خود عضو پیچهای:
پوز زنی
پاتوق جوکهای خسته تهران
جون چه داغه سوختم
زرت و پرت
دختر و پسرهای فیتنس ایران هستند!
در انتهای مطلب امروز برای آقای رضازاده که به واقع یکی از وزنههای شورای شهر تهران هستند آرزوی سلامتی میکنیم و امیدواریم ایشان طی حادثه سقوط از صندلی آسیب خاصی ندیده باشند و در عین سلامت به مردم خود خدمت کنند.
قارچ
من قارچ بودم. این موضوع در تمام عکسهای دوران کودکیام مشخص است. به نظرم حس انزجارم تا همین چند سال پیش نسبت به این موجود به همین موضوع برمیگردد و ریشه در ناخودآگاهم داشته است. باید علتش کله قارچیام باشد. مدل موهای من قارچی بود و خواهرم کرنلی (کرنری؟ کلنری؟ کلنلی؟). در واقع عمه غیر از این دو مدل بلد نبود. عمه که از بخت بد ما برخلاف این داستانهای معروف، با مادرم رابطه خیلی خوبی داشت، دوره اولیه آرایشگریاش را روی کله ما امتحان میکرد. هر دو سه ماه یک بار، عمه با قیچی و کلیپسهای معروفش میآمد و یکی دو ساعت بعد من میماندم و کله قارچی و چشمهای اشکآلود و لبخند رضایت مادر! در واقع این اعتقاد کذایی که میگفت موی بلند، قد را میسوزاند (من که با همان موی کوتاه سوختم!) و مژه و ابرو را میخورد، توجیهی بود بر این اقدامات ناعادلانه. بعد از آن بعدازظهرها که خانه در سکوت و آرامش بود، ساعتهای طولانی رو به روی آینه قدی دیوار هال میایستادم، جلوی موهایم را خیس میکردم و با شانه سعی میکردم، شکل غیرمعمول و متفاوتی به چتریهای کوتاه و یک دست جلوی پیشانیام بدهم؛ تلاشی مذبوحانه و بینتیجه.
راستش اخیرا فهمیدهام تنها قربانی این اعتقاد قدیمی نبودهام. دوستانم هم مجبور بودهاند در کودکی به مصری کوتاه، قارچی، کرنلی، آلمانی و… رضایت دهند و خاطرات مشترکی از ساعات اشکآلود بعد از آرایشگاه داریم و حسرت به دل یک عکس از کودکی با موهای بلند و بافته هستیم. خوشبختانه از سر و ظاهر دختربچههای امروزی مشخص است که این دیدگاه کمکم دارد از جامعه رخت برمیبندد.

لطفاً براي ارسال دیدگاه، ابتدا وارد حساب كاربري خود بشويد