29 - 02 - 2024
قدرتخواهان نوظهور
عرفان ناظریه- چند سالی میشود که دائما از زبان رجال و اندیشمندان سیاسی مسالهای به نام قدرتهای نوظهور و جهان چندقطبی را میشنویم؛ خبری که معمولا اذهان را به سمت سرزمین اژدهای سرخ (چین) میکشاند. شاید بتوان گفت تا پیش از حمله روسیه به اوکراین و گیر افتادن در جنگ، سرزمین تزارها نیز جزو رقبای احتمالی ایالت متحده برای رقابت بر سر قدرت جهانی بود، اما پایین آمدن شاخصهای امنیتی و دفاعی مانند خالی شدن برخی زرادخانههای تسلیحاتی و تحریمهای اقتصادی که در بلندمدت زیرساختهای استراتژیک این کشور را میتواند تهی از منابع کند، عملا آن را از جرگه رقبای جهانی کنار زد، بنابراین به نظر میرسد در بین اروپا، چین و روسیه، حاکمان اژدهای سرخ در راس مدعیان قرار داشته باشند.
چیستی ماهیت قدرت
به نظر میرسد ابتدا باید قدرت را تعریف کرد تا بدانیم وقتی حرف از نوع جهانی آن میزنیم دقیقا چه منظوری داریم، اما نگارنده میخواهد برای تعریف قدرت، آن را در دل چیزی کلانتر به نام سیاست تشریح کند. درباره چیستی سیاست و علم سیاست نظرات مختلفی وجود دارد، اما شاید مورد وفاقترین کلمهای که اندیشمندان مختلف این حوزه بر سر آن اشتراک نظر دارند و به نوعی دال مرکزی مفهوم پیچیده سیاست به شمار میآورد، قدرت است. دولت و رژیمهای سیاسی به دنبال کسب، افزایش، اعمال و بهرهوری از قدرت خود هستند. در همین راستا منابع مختلفی را برای قدرت یک دولت (State) برمیشمارند. مانند توان نظامی، موقعیت ژئوپلیتیکی، جمعیت، توان اقتصادی، وضعیت مطلوب سیاسی، توسعهیافتگی تکنولوژیک و علمی و غیره. حال در این میان هر متفکری از نقطه نظر خود به مساله نگاه میکند و یکی از عوامل فوقالذکر یا غیره را بااهمیتتر برمیشمارد، اما از نگاهی کلان هر مورد به تنهایی مهم است و میتواند نواقص سایر منابع قدرت را بپوشاند. ضمن اینکه نباید فراموش کرد که همه عوامل باید به صورت منظم با یکدیگر تنظیم شوند تا کشوری بتواند اثرات آن را مشاهده کند.
اگر قدرت را به معنای توان اثرگذاری طرفی بر طرف دیگر به صورت یکجانبه قلمداد کنیم در هر دوره شاخصههای آن به تبع تحول در نظام بینالملل دستخوش تغییر شده و مولفههای جدیدی را برای قدرتمند بودن تعریف کرده است.
بیشک بحث راجع به فلسفه قدرت و سیر تحول آن به صورت مفصل نه هدف گزارش حاضر است و نه در حوصله مخاطبان میگنجد، بلکه هدف از این نوشتار نگاهی به آینده قدرت و بازیگری ذیل آن در قرن ۲۱ است.
محیط جدید بینالملل
برای شناخت درست آینده بازی قدرت در قرن جدید، ابتدا باید بستری که در آن بازیگران دست به کنشگری میزنند را شناخت. میتوان گفت عرصه جدید در نظام بینالملل از دهه ۹۰ میلادی و دوران موسوم به پساجنگ سرد شکل گرفته است. تا قبل از این، جهان در وضعیتی موسوم به نظم دوقطبی به سر میبرد که به بلوک شرق (جهان سوسیالیستی و کمونیستی) و بلوک غرب (جهان سرمایهداری و لیبرالی) تقسیم میشد. در واقع کشورها به صورت کلی تحت یکی از این دو بلوک دست به مناسبات امنیتی، نظامی، اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و… میزدند. البته کشورهایی بودند که تحت عنوان جنبش عدم تعهد خود را معرفی میکردند، اما قدرت بازیگری در سطح این دو بلوک را نداشتند.
با سقوط اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۹۱ میلادی و به دنبال آن فروپاشی بلوک شرق، ساخت سیاسی جهان تکقطبی شد و باعث نفوذ و تسلط ارزشهای بلوک غرب در ساحتهای مختلف کشورهای دیگر شد. در این نظم جدید، شاهد نظام تکقطبی یا سلسلهمراتبی هستیم که در راس آن، قدرت هژمونیک ایالات متحده آمریکا قرار دارد و به نوعی نقش کنترلکننده مناسبات بینالملل و ضامن امنیت و حفظ سیستم موجود را بازی میکند. در واقع ایالات متحده با ابزارهای مختلفی چون قدرت نظامی، تحریمهای اقتصادی، قدرت نرم و نفوذ فکری، بازیگری از طریق نهادهای بینالمللی و سایر عوامل، دست به کنشگری ذیل وظیفهای که برای خود تعریف کرده است، میزند.
نباید فراموش کرد که همه اینها نقش ابزار را دارند و طبق دکترین امنیت ملی ایالات متحده همانطور که پیشتر اشاره شد هدف، حفظ نظم موجود بینالملل و صدور فرهنگ آمریکایی در کنار سایر اهداف است. در واقع میان تعاریف مختلف فرهنگ، اگر این مفهوم را به مثابه سبک زندگی بدانیم، همسان بودن آن بین ملل گوناگون باعث فهمیدن بهتر یکدیگر و به تبع آن تسهیل حکمرانی جهانی ایالات متحده میشود. در واقع آمریکا میخواهد با یکپارچه کردن فرهنگها، امر کنترل مناسبات بینالملل را در جهت مطلوب خود تنظیم کند.
آیا اوضاع به همین سادگی است؟
نباید فراموش کرد که مساله به همین بیدردسری نبوده است و بازیگران مختلف که توان اثرگذاری بینالمللی یا منطقهای نیز دارند، به روشهای مختلف جلوی این موضوع ایستادهاند. شاید یکی از معروفترین مثالهایی که در این عرصه میتوان به آن اشاره کرد، ظهور برخی جریانهای اسلامگرا باشد. در واقع با فشار غرب برای صدور اجباری مسائلی چون دموکراسیسازی به سبک غربی، دولت- ملتسازی مصنوعی و مسلط کردن اندیشههای لیبرالی (یا به تعبیری نئولیبرالی) بر معادلات کشورهای مسلمان که بتوانند فرهنگ خود را غالب و خردهفرهنگها را با به گوشه رینگ بردن به اضمحلال بکشانند، اما این مساله نهتنها باعث از بین رفتن آنها نشد، بلکه موجب واکنشی تهاجمی و رادیکال در پاسخ به کنشهای غرب شد. در همین راستا بازیگران دیگر هم با ابتکار خودشان به دنبال کسب و افزایش قدرت خود هستند تا بتوانند جایگاه خود را در نظم سلسلهمراتبی موجود ارتقا دهند.
در این خصوص میتوان برای مثالی دیگر به چین اشاره کرد. این کشور با تکیه بر قدرت اقتصادی و ابتکارات ترانزیتی همچون پروژه یک کمربند- یک جاده، در کنار قدرت نظامی و جمعیتی خود به دنبال تبدیل شدن به یک قطب در عرصه بینالملل است. سیاستهای پکن به دنبال این هدف است که بتواند با ایجاد زیرساختهای اقتصادی و وابسته کردن کشورها از طریق اعطای وام به آنها، برای اینکه بتوانند آن زیرساختها را در سرزمین خود ایجاد کنند، به مرور باعث نفوذ چین شده و میتواند آن را در جایگاه مهمی قرار دهد. بنابراین میتوان در پس آن ایدههای اقتصادی، منافع راهبردی پکن را نیز مشاهده کرد. در همین راستا سال گذشته، گزارشی از سوی یورونیوز منتشر شد که نشان میداد، دهها کشور فقیر در گرداگرد جهان زیر فشار وامهای خارجی چند میلیارد دلاری از چین، با خطر بیثباتی شدید اقتصادی و قرار گرفتن در آستانه فروپاشی مواجه هستند. کشورهایی که بیشترین میزان بدهی را به چین دارند مانند پاکستان، کنیا، زامبیا، لائوس و مغولستان، برای تسویه بدهیهایشان باید معادل درآمد مالیاتی خود را که برای باز نگه داشتن مدارس، تامین برق و پرداخت هزینه غذا و سوخت صرف میکنند، به چین بپردازند. مضافا اینکه ذخایر ارزی خارجی این کشورها صرف پرداخت سود این وامها میشود.
در ادامه باید خاطرنشان کرد که کشورهای اروپایی و روسیه نیز به نظر نمیرسد امروزه توان رقابت بر سر قدرت جهانی با ایالات متحده را داشته باشند. همانطور که در مقدمه گزارش اشاره شد روسیه در حال از دست دادن زیرساختهای راهبردی خود بوده و برای تامین برخی از تسلیحات محتاج کشورهایی چون کرهشمالی شده است. اروپا نیز از دو جهت توسط ایالات متحده کنترل میشود؛ اول از همه به وسیله ناتو و دوم به وسیله جنگ اوکراین. در خصوص استدلال دوم باید اشاره کرد که برخی شواهد نشان میدهد ایالات متحده با امنیتیسازی اوکراین برای روسیه توانست چند هدف را دنبال کند؛ نخست مسکو را درگیر یک جنگ کند، دوم تسلیحات خود را به اوکراین بفروشد و سوم، اروپا را خواهان خرید انرژی از خود کند. البته از بابت این جنگ چین هم منافعی کسب کرد، زیرا به واسطه تحریمهای غرب علیه روسیه تقریبا درصد بالایی از بازارهای مختلف روسیه در انحصار پکن قرار گرفت.
آیا جهان از حالت تکقطبی خارج میشود؟
همانطور که اشاره شد بازیگران مختلفی در برابر ایالات متحده دست به بازی بر سر قدرت میزنند؛ کشورهایی مانند چین در عرصه جهانی و ایران در عرصه منطقهای. واشنگتن نیز ساکت ننشسته و سعی میکند با ابزارهای مختلف نظام موجود هنوز هم با وجود تغییراتی که نسبت به سه دهه گذشته داشته است را حفظ کند، زیرا هنوز هم علیرغم تحولات، نظم کنونی به نفع منافع آمریکاست. کشوری مانند روسیه را با پروژه امنیتیسازی اوکراین، چین را با رقابتهای اقتصادی و مسائلی چون تایوان و ایران را با رقابت منطقهای، تحریم و مذاکره به جهت ایجاد تغییر در رفتار، سعی میکند که مهار کند. نباید فراموش کرد که هر کشوری میخواهد در راستای بالا بردن ضریب اجرای ارزشهای خود، جایگاه خود را در نظام سلسلهمراتبی بالا ببرد. مسالهای که مهم به نظر میرسد این است که آن دسته از کشورهایی که قدرت چنین کاری را دارند دست به بازیگری در همین نظم با ایجاد اصلاحات میزنند یا میخواهند به سمت برانداختن بنیان و استقرار نظمی جدید قدم بردارند؟

لطفاً براي ارسال دیدگاه، ابتدا وارد حساب كاربري خود بشويد