1 - 04 - 2020
قدمزدن با مرگ
در یک صبح سرد و گزنده آنطور که حافظهاش یاری میکند، یک روز پاییزی بود که او اولین برخوردش با مرگ را تجربه کرد؛ جلوی خانهشان نشسته بود، مردی بلندقد در حالی که یکپارچهپیچ سفید را روی دستهایش گرفته بود، جلوی عدهای زن و مرد که اصواتی به زبان غیر از آنچه او میشناخت را تکرار میکردند حرکت میکرد. او که تاکنون چنین صحنهای را ندیده بود، ناخودآگاه پشت سر آنها راه افتاد.
جمعیت پس از چند دقیقه به محوطهای بزرگ رسیدند که برآمدگیهای زیادی روی آن دیده میشد، مرد قدبلند پارچهپیچ سفید را در یک گودال گذاشت و در حالی که اطرافیان همچنان اصواتی را تکرار میکردند، چند نفر در گودال خاک میریختند.
پسرک که از دیدن این صحنه ترسیده بود پا به فرار گذاشت و خود را به خانه رساند.
– چرا گریه میکنی؟
مادر که از حالت پسرش، نگران شده بود، دوباره پرسید: چیشده؟ حرف بزن
وقتی ماجرا را از زبان پسرک شنید، با آرامشی آمیخته با مهربانی گفت: بچه کوچولوی یکی از همسایهها مرده بود، دفنش میکردن پسرک که تا آن روز چنین حرفی را نشنیده بود، در سکوتی همراه با ترس مادر را نگاه میکرد.
چیزی نیس، اون بچه رفته پیش خدا
این اولین تجربه پسرک از واژه مردن بود، اما هنوز معنی آن را نمیدانست. چند سال بعد در کلاس اول یا دوم مدرسهای چهارکلاسه بود یک روز بهیهخانم معلمی که همه درسها را یاد میداد، از بچهها خواست یک خاطره از زندگیشان را به عنوان موضوع انشا بنویسند هفته بعد وقتی نوبت خواندن انشا به پسرک رسید، خاطره آن روز سرد و مه گرفته را برای بچهها و خانم معلم روایت کرد و وقتی کارش تمام شد زیرچشمی بهیهخانم را میپایید تا واکنش او را ببیند.
– چرا این خاطره را نوشتی؟
– خانم اجازه، آخه میگن پیش خدا، جای خوبیه…
پسرک برای اولینبار از زبان بهیهخانم واژه مرگ را شنید و فهمید وقتی میگویند کسی به آسمان پیش خدا رفته یعنی که مرگ سراغش آمده او را با خودش برده، یعنی نفس نمیکشد.
***
پسرک به خانم معلمش علاقه داشت. هر وقت بهیهخانم از درس و مشق و رفتار و نظافت و لباسهای مرتبش تعریف میکرد، او خوشش میآمد و احساس غرور میکرد به همین خاطر وقتی از پدرش شنید که برای ادامه درس خواندن باید برود تهران، پیش پدربزرگ و مادربزرگ مادریاش، احساس کرد دلش برای خانواده و برای بهیهخانم تنگ میشود.
در نامههایی که با مادرش رد و بدل میکرد وقتی حال پدر و خواهرانش را میپرسید و دلتنگیاش را با او در میان میگذاشت، سراغ بهیهخانم را هم میگرفت و وقتی در یکی از نامههای مادرش فهمید که حال خانم معلم خوب نیست و بعد هم که فهمید سرطان گرفته و به قول مادرش رفته پیش خدا، روز خیلی بدی بود. دلش میسوخت نمیتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد.
بعدها یادش آمد، یا شاید به نظرش آمد که نامه مادرش در یک روز سرد و ابری پاییزی رسیده بود.
پسرک از تصور و یادآوری اینکه بهیهخانم در یک گودال است و کلی خاک رویش را گرفته، تا سالها رنج میبرد و دلتنگ میشد و با خودش میگفت: حیف شد.
***
پسرک در تهران پیش مادربزرگ و پدربزرگ مادری زندگی میکرد. اما شبهای جمعه پدربزرگ پدری، باباجعفر میآمد سراغش و او را به خانه خودش میبرد؛ خانه بزرگی، نزدیک میدان راهآهن کوچه آهنچیان.
پسرک خاطرات زیادی از خانه همیشه شلوغ باباجعفر داشت چون عمه و عموها هرکدام که ازدواج میکردند، چند وقتی را با بچههایشان در یکی از اتاقهای خانه پدری میگذراندند و بعدا اسبابکشی میکردند.
باباجعفر، بلندقد و رشید بود تا جایی که مدتها پسرک او را قهرمان رویاهای خود میدانست و هر وقت که دستش در دست پدربزرگ بود احساس میکرد که کوه هم به پای او نمیرسد.
یکی از دلخوشیهای پسرک، پنجشنبه بعدازظهرها، بودن با باباجعفر بود، مسیر خانه مادربزرگ مادری در خیابان امیریه و میدان منیریه تا خانه باباجعفر بخش همیشگی از خاطرات او بود؛ گاهی پیاده تا چهارراه معززالسلطان میرفتند و بعد از کنار سینما فلور و خیابان مهدیخانی تا میدان شاپور که خانه برادر باباجعفر نزدیکی آن بود و گاهی هم با اتوبوس تا ایستگاه کوچه دلبخواه که در کمرکش آن روبهروی یک چنار سر برآورده دخترخاله باباجعفر زندگی میکرد. باباجعفر میدانست پسرک بستنی دوست دارد و مسیر پر از خاطره پنجشنبه کلی قنادی و بستنیفروشی معروف بود، یک دفعه میرفتیم قنادی درگاهی نزدیک سهراه فرهنگ، یکبار میگفت پسرم بریم لادن واسه داش بزرگ اینا هم شیرینی و بستنی بخریم.
بستنیفروشی مورد علاقه از باباجعفر اما سر خیابان جمالالحق بود که تا میرسیدند صاحبش آقا مهدی یک بفرمای درست و حسابی میزد و پسرک کلی کیف میکرد.
***
ذوق و شوق بودن با باباجعفر آنقدر با حس و حال او در هم تنیده بود که وقتی پنجشنبه شد، یکی از عصرهای سرد و ابری بهمنماه، و پدربزرگ نیامد، صبرش به سر آمد به تکاپو افتاد، دلشوره دست از سرش برنمیداشت از مادربزرگ مادریاش پرسید:
– مگه امروز پنجشنبه نیس؟
عزیز که از انتظار پسرک خبر داشت، او را در آغوش گرفت و گفت: ….چرا ….. ولی بابابزرگ امروز نمیاد ….. کاری براش پیش اومده….
چند شب بعد، یکی از شبهای سرد میانه بهمن تهران، در پابهپای کرسی خوابیده بود. داییاش از راه رسید، هنوز لای در اتاق را باز نکرده، عزیز با دلواپسی پرسید:
– چی شد؟
پسرک که خود را به خواب زده بود، سرش را از زیر لحاف بلند کرد. دایی خبر بدی داشت؟
– تموم شد
پسرک در شب سرد زمستانی، پرونده خاطرات پنجشنبههای بابا جعفر را نیمهکاره بست.
***
هیچوقت ندانست چرا پدربزرگ مادریاش را با نام «آخدا» صدا میکرد، لقبی که برای خیلی از اعضای خانواده و فامیل هم ماندگار شده بود، اما بعضی وقتها با خودش فکر میکرد، شاید پدربزرگ، آنقدر خوب بود که میشد او را به خدا وصل کرد
یکی از خوشیهای تابستانی پسرک، این بود که با آخدا، سرکار او میرفت؛ مسیر امیریه تا چهارراه گمرک و بعد تا میدان مولوی در صبحهای تابستانی با اتوبوس و بعد پیادهروی زیر بازارچه تا رسیدن به خیابان شهباز و چهارراه قیاسی، احساس خوشایندی که وقتی کامل میشد که هنوز نرسیده، «کبلهای» با نگاه و رفتار مهربانش ما را به ضیافت نان و پنیر و چای و سنگک داغ دعوت میکرد.
یک بار از پدربزرگ پرسید:
– کبلهای یعنی چی؟
او خندید و گفت: اونایی که میرن کربلا و برمیگردن، کبلهای، صداشون میکنن.
پسرک با کنجکاوی پرسید:
– یعنی رفته کربلا…؟
پدربزرگ گفت:
– نمیدونم، راستش هیچوقت نپرسیدم، اما کبلهای صداش میکنن.
پسرک بزرگ و بزرگتر شد و رفتهرفته، خاطرات تابستانی او هم شکل و شمایل دیگری گرفت یک روز از پدربزرگ پرسید:
-راستی از کبلهای چه خبر؟
آخدا پس از سکوتی طولانی گفت:
– کبلهای تنها زندگی میکرد، معلوم نبود کس و کارش کجان. یه روز صبح که نیومد سرکار، رفتم در خونش، نبود، از در و همسایه سراغ گرفتن، اونام بیخبر بودن… رفت که رفت، معلوم نیس چه بلایی سرش اومده.
مهر و محبت آخدا آنقدر در وجود پسرک ریشه دوانده بود که یک بار وقتی که دیگر سر کار نمیرفت، طوری خوابش برده بود که انگار صدای نفسهایش نمیآمد.
پسرک که ترسیده بود، چندر بار او را تکان داد و آخدا با همان صدای مهربان همیشگی گفت:
– نترس پسرم، هنوز وقتش نرسیده، خواب شیرینی بود چرا بیدارم کردی!
چندی بعد در یکی از روزهای اردیبهشت بود که وقتش رسید؛ آخدا در حمام زمین خورد و یکی دو هفتهای به قول خودش ناخوش و بیحال بود تا سرانجام در نیمهشبی که هوا صاف و زلال بود، بوی خوش یاس امینالدوله در لابهلای خاطرات خوش آخدا پیچید و او نه در سرمای پاییز و زمستان که در هوای دلآویز بهار به سفر رفت.
***
انگار زمان عقب رفته بود، پسرک یکباره به یکی دیگر از تابستانهای خوش زندگیاش سرک کشید. گرمای تهران، خیلیها را به ییلاقهای اطراف تهران برده بود، باغچه کوچکی در اطراف دماوند با چند اتاق روستایی و کلی درخت سیب همه فامیل بودند، همه کسانی که او دوستشان میداشت. صدای خنده و بازی بچهها، بوی خوش خورشت قیمه و نان تازه در هوا تاب میخورد.
عمه مثل همیشه، گل سرسبد خانه بود، همه چیز را میدانست و همه چیز را راست و ریست میکرد، آن هم با لبخندی به وسعت دریا که در خاطرههای تابستانی پسرک، در لابهلای درختان سیب و همراه با طراوت صبحگاهی نقاشی شده بود.
***
عصر یکی از روزهای گرم، چسبنده و بد تابستان تهران، چند سال بعد پسرک جلوی یکی از اتاقهای بیمارستان ایستاده بود، در باز میشود پرستار بیرون میآید.
– حالش چطور است.
منتظر جواب نمیماند، داخل اتاق میشود. طراوت صبحگاهی دماوند، در هم پیچیدگی زیبای درختان سیب، یک باره ناپدید میشوند، زنی روی تخت خوابیده بود که دفتر خاطرات او را از لبخندهای عمه، نیمهتمام میگذارد؛ در آخرین روز تابستان، همه چیز تمام شده بود.
***
پسرک زمان و مکان را گم کرده بود، انگار زندگی برایش پس و پیش شده باشد.
***
یکی از روزهای پاییزی تازه از دانشکده آمده بود خانه که در صفحه تسلیتهای روزنامه چشمش به یک آگهی افتاد که از مرگ جوان ناکامی با نام و نشان خودش خبر میداد. چند دقیقهای بیحرکت ماند، خودش را در آینه ورانداز کرد، دستی به سر تا پای خود کشید:
– یعنی چی … من که زندهام.
فردای آن شب از روی آدرس که در آگهی چاپ شده بود، پشت میدان راهآهن، خود را به مسجد رساند. جلوی در عکس متوفی و اسم و رسم او را چسبانده بودند!
جوان ناکام … آگهی را چند بار خواند، دید که هیچکدام از مشخصات با او و خانوادهاش نمیخواند نفس راحتی کشید و به خودش آمد؛ – واقعا اشتباه شده، اون یکی دیگر است.
وقتی که داشت از مسجد برمیگشت خوشحال بود که نمرده، اما با خودش کلنجار میرفت که شاید دفعه بعدی، تشابه اسمی در کار نباشد.
یک دفعه حواسش رفت به مدرسه عیسی بهرامی در خیابان منیریه، انگار در کلاس پنجم نشسته بود.
معلم همه درسها آقای ارسانی بود. یکبار به عنوان موضوع انشاء، گفت هر کس یک خاطره بنویسد و او خاطرهاش از بهیه خانم را نوشته بود. وقتی انشاء را خواند و خواست سرجایش بنشیند، آقای ارسانی که همیشه از انشاهای او خوشش میآمد، این بار با تلخی گفت:
– خاطره بهتر از این نداشتی؟
پسرک تا آمد جواب بدهد، آقا معلم با تشر گفت:
– بشین… این حرفا برای من تو زوده
***
خاطرات مثل چرخ و فلک دور سرش میچرخیدند، گذرش به ونیز افتاد؛ وقتی با یکی از تاکسیهای شناور، شهر را دور میزد از طرف مقابل یک قایق نعشکش را دید که به گورستان میرفت در حالی که از کنار او قایقی میگذشت که عروس و دامادی زندگی تازه خود را جشن گرفته بودند. یکباره یاد همکلاس دانشکدهاش، دوستش فرامرز زرین افتاد که چقدر سینما را خوب میشناخت و نقادی میکرد. یک بار در انجمن فرهنگی ایران و ایتالیا، فیلم مرگ در ونیز را با هم دیده بودند و فرامرز میگفت چه مرگ باشکوهی و او بعدها به این فکر افتاد که پایانبندی فیلم سامورایی، صحنه مرگ آلن دلون ضد قهرمان داستان هم میتوانست باشکوه باشد.
***
یک بار که با پدرش رفته بود ابنبابویه سر خاک بابا جعفر، وقتی جلوی مقبره عدهای از شهدای ۳۰ تیر رسیدند، پدرش شعر روی سنگ قبر یکی از آنها را چند بار زمزمه کرد؛
بر سر تربت ما چون گذری همتخواه
که زیارت که رندان جهان خواهد شد.
پسرک خیلی این پا و آن پا کرد کنجکاو بود که علت توجه پدرش را بداند، وقتی دید او به دوردستها نگاه میکند، فکر کرد بهتر است بماند برای وقتی دیگر، اما سالها بعد که رفت سر خاک پدرش، روی سنگ سیاه یک تکه این شعر نوشته شده بود.
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جریده عالم دوام ما
***
زمان و مکان از دستش در رفته بود، خاطرهها، پس و پیش میآمدند و گاهی هم ناتمام میرفتند.
چند ماهی بود که آلزایمر، پدرش را اذیت میکرد تا جایی که رفتهرفته، به روزگار کودکی و جوانی و در خیال یار و دیار به سیر و سفر افتاده بود.
پسرک تمام عمر دلش میخواست بداند عشق و عاشقی پدرش چه جوری و چه شکلی بوده چون نمیتوانست پدرش را بدون عاشقی تصور کند.
یکی از شبها که دوباره به عقب برگشته بود، زبانش باز شد و حکایت عاشقی را روایت کرد که پسرک دریافت همان روایت و حکایتی است که در ذهن خود پرورانده بود، از زبان پدرش نشنیده بود.
***
اولین پنجشنبه پاییز بود. به خانه که رسید، پیامگیر تلفن، همه چیز را روشن کرد؛
– بیا حال پدر خوب نیست.
بعدازظهر سردی بود، نمنم باران بر در و دیوار میزد، هنگامی که آمبولانس از پیچ خیابان رد شد، برف روی زمین نشسته بود.
***
چقدر همه چیز آشنا به نظر میرسید، خانه قدیمیشان در امیریه کوچه وستاهل، درخت خرمالو، یاس امینالدوله، باغچه کوچک با شمشادهای اطرافش و حوض وسط حیاط که مثل همه زمستانها رویش را پوشانده بودند.
شاخههای درخت خرمالو روی پشتبام خانه ابایی افتاده بود. همه چیز مثل گذشته بود، اما شلوغی خانه او را میترساند مگر اتفاقی افتاده است؟ آنقدر جمعیت زیاد بود که خیلیها در کوچه جمع شده بودند. او از پشتبام خانه ابایی آنها را نگاه میکرد یکییکی آدمها را میپایید عموها، داییها، همه پدربزرگ و مادربزرگها و آن طرف بچههای دانشکده، ذوقزده شده بود، خیلیها را مدتها بود ندیده بود.
از پشت پنجره اتاق نشیمن عزیز و آخدا را میدید وسط جمعیت چشمش به زن و بچههایش افتاد.
در حیاط یکی دو نفر از همسایه بالا و پایین میرفتند رفتهرفته جمعیت زیاد میشد و او فکر میکرد نکند برای تشییعجنازه جمع شدهاند.
از اتاق عزیز صدای گریه میآمد آن طرفتر بزرگترها بر سر برگزاری مراسم کفن و دفن و ترحیم حرف میزدند یکباره چشمش میافتد به بهیه خانم که با همان لباس همیشگی که در مدرسه میپوشد کنار درخت خرمالو ایستاده و عمه را میبیند که یاسهای امینالدوله را در تنگ بلور پر از آب میریزد.
از پشتبام خانه ابایی همه چیز را میبیند اما وقتی دنبال خودش میگردد کسی را پیدا نمیکند.
از حیاط خانه جنب و جوش برمیخیزد، خبر آمد که آمبولانس سر کوچه افشار منتظر است او تلاش میکند خود را به جمعیت برساند، اما گویی دستی او را گرفته بود.
***
مه غلیظی پشتبام خانه ابایی را گرفته بود بوی آشنایی در هوا پراکنده بود خانه از جمعیت خالی میشود، فقط درخت خرمالو و یاس امینالدوله و شمشادهای کنار باغچه مانده بودند گویی پسرک به تماشای تشییعجنازه خود نشسته بود.
به زحمت از جا بلند میشود بدنش خیس عرق شده احساس میکند میان زمین و آسمان آویزان است تاریکی فرصت تشخیص زمان و مکان را نمیدهد یاد حال و روز مارسو قهرمان کتاب بیگانه آلبرکامو میافتد او هم وضعش آخر کار خراب شده بود به اتهام قتل به زندان افتاده و محاکمه میشود روز به روز مطرود میشود. او با دیگران متفاوت و بیگانه است.
***
رفتهرفته به خودش میآید، چشمهایش به تاریکی عادت میکند، تلاش میکند میان خواب و بیداری، واقعیتهای فیزیکی اطرافش را دریابد، احساس غریبی دارد، فکر میکند مسافری است که یک ایستگاه مانده به مقصد از قطار پیاده شده است.
پنجره را باز میکند، هوا گرگ و میش است، اما به نظرش رنگینکمانی نازک در افق دیده میشود.
مرغان دریایی در انتظار خورشید نشستهاند تا آواز خود را شروع کنند، اما او صدای دلنوازی را از دوردست میشنود که هر لحظه نزدیک و نزدیکتر میشود.
ابر و باران و من و یار ستاده به وداع
من جدا گریهکنان، ابر جدا، یار جدا

لطفاً براي ارسال دیدگاه، ابتدا وارد حساب كاربري خود بشويد