18 - 03 - 2025
لذت پنهان پایبند نبودن به تصمیمات اول سال
شکستن تصمیمها نوعی آرامش خاطر گناهآلود با خودش دارد. درست است که وقتی تصمیمی را زیر پا میگذاریم، پیش خودمان احساس شکست میکنیم اما این شکست فرق دارد با شکستهای واقعی که منجر به تنزل جایگاه اجتماعیمان یا از دست رفتن سرمایهمان میشود. کاستیکا براداتان، استاد فلسفه دانشگاه تگزاس میگوید که ما اول هر سال تصمیماتی میگیریم، صرفا برای اینکه بعدا از شکستن آنها خرسند شویم. چرا چنین میکنیم و این کار چه چیزی درباره جامعه امروزمان میگوید؟
کاستیکا براداتان، استاد علوم انسانی کالج آنِرز در دانشگاه تگزاس تِک و محقق افتخاری دانشگاه کوئینزلند استرالیا در وبسایت تایم مینویسد: آیا توجه کردهاید که چگونه به محض اتخاذ تصمیمات همیشگیمان در سال جدید با غرور و تکبر به ناکامی در پایبندی به آنها میبالیم و درواقع احساس آرامش و حتی لذتی پنهان را به همراه آن تجربه میکنیم؟ ما در آشفتگی لذتبخش ایام تعطیلات، یعنی وقتی به پایان سال نزدیک میشویم و در آستانه سال جدید هستیم، با بیشرمی، خوشحالی و گوشهکنایه فراوان به خود از همه چیز چشم میپوشیم. با خنده به خود میگوییم «میخواهم امسال سیگار را ترک کنم، اما چه کسی را گول میزنم؟ هیچوقت قرار نیست چنین اتفاقی بیفتد!». به خوبی میدانیم که هنگام صبح و با به پایان رسیدن جشن سال نو، عقلمان سر جایش باز خواهد گشت اما فعلا تا بتوانیم، با بیقیدی، سرگرم بازی آخر سال میشویم.
تصمیمات مبهم یا غیرواقعبینانه دم دستمان در سال جدید ناکام میمانند چون قرار است ناکام بمانند زیرا این تصمیمات تا حدی با خنده و شوخی گرفته میشوند، آن هم در لحظهای که آزادی شورانگیزمان جایی برای سنجش و دقت باقی نمیگذارد. برای بسیاری از ما، این لحظه شاید یگانه زمانی از سال باشد که میتوانیم شکست را به سخره بگیریم، حتی با اینکه خود را در این حین دست بیندازیم. فقط همین زمان است که میتوانیم کنترل شکستهایمان را باز پس گیریم یا حداقل چنین احساسی داشته باشیم. بیشتر اوقات شکست است که ما را تحت سلطه درآورده و دست میاندازد و در این بین حتی قادر نیستیم لبخند بزنیم چراکه شکست موضوع خندهداری نیست. ما در فرهنگ غرب و به ویژه در ایالاتمتحده، معمولا فکر میکنیم که شکست به معنای مصیبتهایی جدی است مثل از دست رفتن جایگاه اجتماعی و حیثیتمان، شرمسار شدن جلوی مردم، به حاشیه رانده و طرد شدن از سوی جامعه. شکست هیچگاه تک و تنها به سراغمان نمیآید بلکه در کنارش به تدریج احساس ناامیدی و نابودی نیز میآید.
برای این مساله دلیل تاریخی خوبی وجود دارد. امروزه طرز فکر ما در مورد شکست از بسیاری جهات، تحت تاثیر اصول پابرجای کالوَنیستی قرار دارد که نقش بسیار مهمی در پیدایش سرمایهداری مدرن در غرب ایفا کرده است. دقیقا مانند کالونیستهای اولیه، کامیابی مالی و موفقیت اجتماعی را با احساس رستگاری شخصی مرتبط میدانیم. به دست آوردن پول و به رخ کشیدن آن نشانه «برگزیدگی» است. این مفهوم برای کالوَن ماهیتی الهی و مقدس داشت اما برای ما ماهیتی اجتماعی دارد. از سوی دیگر، عدم موفقیت در کسب درآمد نشانه فلاکت شخصی است؛ کالون چنین افرادی را «مطرود» نامید و آنان را جهنمی دانست. ما آنها را «بازنده» مینامیم و با اندکی خیرخواهی بیشتر، به حاشیه جامعه متمدنمان میرانیم.
تعجبی ندارد که اصول راهبردی در هر دو مورد یکسان است: برای برگزیدگان کالون کافی نیست که فقط رستگار شوند بلکه خواهان محکوم شدن گناهکاران هم هستند. گرمای جهنم نسیم بهشتی را بیش از پیش دلپذیر میکند. برندگان فقط در مقایسه با بازندگان، برنده شناخته میشوند و فقط در این صورت میتوانند واقعا احساس برنده بودن کنند.
در واقع وجود «بازندگان» کلید موفقیت سرمایهداری به عنوان نظام است: این همان چیزی است که حرکت مداوم سرمایهداری را حفظ کرده و همه را گوش به زنگ نگه میدارد. همانطور که برگزیدگان کالون هیچگاه نمیتوانستند کاملا از رستگاری خود مطمئن باشند و باید دائما برای آن تلاش میکردند، سرمایهداران نیز باید پیوسته مراقب باشند و اطمینان حاصل کنند که بین آنها و رقبایشان همواره فاصلهای وجود دارد و از آنجا که همه سرگرم انجام بازی یکسانی هستند- و با بیرحمی آن را بازی میکنند- نمیتوانیم بازی را متوقف کنیم. این کار یعنی به شخص دیگری اجازه دهید تا جای شما را بگیرد و احساس کنید «بازنده» هستید. با ادامه این چرخه، در نهایت تا حد مرگ کار میکنیم تا از لحاظ اجتماعی زنده بمانیم.
به همین دلیل آنچه سرمایهداری نیاز دارد، لزوما نه بازار آزاد یا مالکیت خصوصی، بلکه عامل سادهتری است: رتبهبندی. به واسطه این عامل، بازیکنان بازی سرمایهداری در هر لحظه میدانند که دقیقا در کجا قرار دارند، چه کسی جلو است و چه کسی عقب، چه کسی به موفقیت رسیده و چه کسی ورشکست شده است. همه چیز را رتبهبندی میکنیم؛ کشورها، شرکتها، دانشگاهها، دبیرستانها، کتابها، فیلمها و حتی افراد. هر یک از ما به مجموعهای از اعداد تقلیل یافتهایم که تا حد زیادی مسیر زندگی ما را از پیش تعیین میکند: امتیاز اعتباری، معدل، شاگرد اول بودن و رتبه دانشگاهی که در آن قبول شدیم. ما نه آنچه فکر میکنیم، بلکه چیزی هستیم که اعدادمان درباره ما میگویند.
دستاوردهای سرمایهداری شاید از چیزی تاریکتر نشات گرفته باشد و نه از میل شدید به موفق شدن. آنچه موجب موفقیت سرمایهدارها شده نه جستوجوی رضایت درونی، بلکه ترس از شکست است. ما با ترس از اینکه در زمره برگزیدگان اجتماعی نباشیم، هیچگاه از پیشی گرفتن از یکدیگر و بیشتر هزینه کردن دست نمیکشیم. در نتیجه شاید هیچوقت رسما ورشکست نشویم اما از اعماق وجودمان احساس میکنیم که مدتهاست از درون ورشکست شدهایم.
در سال ۱۸۵۳، هنگامی که نظام سرمایهداری هنوز در ابتدای راه قرار داشت، هرمان ملویل نیایش باشکوهش را در مورد بطالت با عنوان بارتلبی محرر: داستانی از والاستریت منتشر کرد؛ کتابی درباره هیچ کاری نکردن در دنیایی که همه مشغول انجام کاری بودند، هر کاری. تنها یک سال بعد، در ۱۸۵۴، هنری دیوید ثورو کتاب والدن را به چاپ رساند که در آن این پرسش را مطرح کرد: «چرا باید برای موفق شدن چنین عجله نومیدانهای داشته باشیم و در چنین اقدامات مذبوحانهای شرکت کنیم؟ اگر فردی پا به پای همنشینانش پیش نمیرود، شاید به این دلیل است که ضرباهنگ حرکت او متفاوت است.» ساختارشکنی این دو کتاب را به هیچوجه نمیتوان نادیده گرفت. تا حد زیادی به واسطه این کتابها پادفرهنگی در آمریکا به وجود آمد که تماما بر نیاز به «ساز خود را زدن» متمرکز بود. در این آمریکای دیگر، همه چیز وارونه شده است: شکست به جای موفقیت مورد ستایش قرار میگیرد و نه مردم سختکوش بلکه ولگردها، تنبلها و سایر بوهمینها اشخاص محترمی هستند. این پادفرهنگ با تمام سرزندگی و جذابیتش در حاشیه باقی مانده که احتمالا نکته مثبتی است. اگر قرار باشد چنین ارزشهایی عادی شوند دیگر لذتبخش نیستند.
با این حال این پادفرهنگ، با تصمیمات سال نو و لذت پنهانی که از شکست در پایبندی به آنها میبریم، به طور غیرمنتظرهای رواج پیدا میکند، حتی اگر سالی یک بار باشد، آن هم با احساس گناه بیاندازه.

لطفاً براي ارسال دیدگاه، ابتدا وارد حساب كاربري خود بشويد