27 - 11 - 2019
من صف امضا دارم، پس نویسندهام
محسن خسروجردی*- صف امضا در جهان پدیدهای طبیعی است، اما در ایران با حضور سلبریتیها در همه عرصههای هنری کاملا به پدیدهای غیرطبیعی تبدیل شده است. مساله حضور سلبریتیها در عرصههای مختلف هنر از زوایای مختلف قابل بررسی است. این مساله ابتدا در خود هنر ریشه دارد. هنری که این روزها به سادگی میتواند یکشبه خواننده و نقاش و نویسنده بسازد. در چنین فضایی اثر هنری که اسم زیبایی هم دارد حاوی سمی مهلک است که مخاطب را میخواباند و مخاطب در خواب عمیقش گوشها و چشمها و حواسش به کل سنگین میشود و دیگر حس نمیکند.
سلبریتیها از این مخاطب حی و حاضر برای خوراندن سم بیشتر؛ سمی که خواسته یا ناخواسته تولید کردهاند، استفاده میکنند و مخاطب را بیش از پیش به خواب میبرند. اینجاست که گویی هنرمند به ظاهر هنرمند در چرخه تولید و بازتولید آثار سطحی، مخاطبان سطحی آماده به خدمتی بار میآورد که همواره باید آماده باشند و نباید رشد کنند تا آثار سطحی و بیهیچ سلیقه و سواد هنری تولید شدهای بتواند خوراک آنها شود. در چنین وضعیتی نویسنده و هنرمند بیاستعداد و کاهل که فقط سودای شناخته شدن در سر دارد از همین مسیر میانبر و هموار وارد میشود و به چرخه تولید و بازتولید مخاطب سطحی سرعت میبخشد. پس مساله اول خود تولید هنری در جامعه امروز است که با قدرت به نابودی آثار شایسته میپردازد و مخاطب بیسواد و کمهوش آن آثار همچنان که از مصرف آن اثر خوابآور لذت میبرد و در بیداری خواب خوشی را تجربه میکند روبهروی آثار مهم دیگر میایستد و آنها را متهم به مهجور بودن، مبهم بودن، پیچیده بودن، غیرمردمی بودن و موارد دیگر میکند و توصیه میکند که باید همانند سلبریتی نویسنده اندیشمند نیز خودش را نمایش بدهد و با لایکها و فالوورها صف امضای کتاب راه بیندازد. در این میان شاید تنها سواد فرد باشد که بتواند او را از این خواب نجات بدهد.
سواد یا سلیقه
این روزها بحث سواد رسانهای در مباحث دانشگاهی علوم ارتباطات داغ است. اما داغی این بحث با عملکرد بیبرنامهای روبهرو شد و به جایی رسید که خود سواد رسانهای که قرار بود وسیلهای برای محک عیار کالای رسانهای شده باشد به نقد کشیده شده است. اما همچنان سواد رسانهای میتواند کلید حل معمای چرایی پرفروش شدن سلبریتیها باشد. مخاطب از طریق سواد رسانهای که من اسم آن را سواد حواس میگذارم قادر است خوب ببیند و بشنود و بخواند و حس کند.
قطعا اگر برای اولین بار با تابلویی به سبک کوبیسم روبهرو شده باشید چیزی جز تصاویری مبهم و هندسی نمیبینید اما اگر سواد دیدن آن را داشته باشید کوبیسم به تابلویی نمایانگر چندصدایی باختینی با رسم شکل از زوایای دید متفاوت تبدیل میشود. با این وجود عدهای همچنان اعتقاد دارند که سلیقه شما متفاوت است. سلیقه نه مادرزادی است و نه انتخابی. سلیقه از طریق برخورد با آثار ایجاد میشود و هرچه این برخورد عمیقتر باشد درک انسان از تماشا و شنیدن و خواندن اثر نیز عمیقتر میشود. با این وجود امروزه لایکها و فالوورها هستند که معیارند.
لایکها و آدمها
مخاطب کتابی صف امضاخور میگفت: «نویسنده خوب باید بلد باشد مخاطبش را از اینستا جذب کند. چشم ندارند موفقیت نویسنده اینستایی رو ببینند.» اینستاگرام اخیرا اعلام کرده که میخواهد مردم کمتر به لایکها توجه کنند. حتی قرار است فالوورها هم دیگر نمایش داده نشوند. این اخبار نشان میدهد که سازندگان اینستاگرام در حال بازنگری در ساختار این شبکه هستند. این شبکه اجتماعی فضای خوبی برای کسبوکار شرکتها بود اما از جایی به بعد فضایی شد برای اعتبار گرفتن.
البته شاید قبل از آن جلسات سخنرانی و خودنمایی در جشنها و جایزهها و محافل ادبی و هنری تنها فرصتهای ممکن برای اعتبارگیری بودند اما اینستاگرام حالا فضا را بازتر کرده و در این وضعیت تعداد اعتبارخواهان و اعتبارطلبان هم بیشتر شده است. لایکها معیار سنجش شدهاند و فالوورها مشت محکمی بر دهان روشنفکران غرغرو که سلیقه مردم را درک نمیکنند. آنقدر این لایکها قدرت دارند که خود روشنفکران غرغرو هم گاهی تصمیم میگیرند اینستایی شوند و لایک بگیرند و فالووردار شوند. فالوور داشتن اصلا بد نیست اما نشانهای کیفی برای سنجش نیست و مخاطب اندیشمند این را خوب میداند.
در پایان پاراگرافی از کتاب سیاست ادبیات فرید قدمی را قرار میدهم که نشر روزنه منتشر کرده است. فرید قدمی در این پاراگراف از کتاب به تفاوت نوشته و نوشتار میپردازد. شاید برای مخاطب اندیشمند همین پاراگراف کافی باشد که عامهپسند بودن اثر و اینستایی بودن آن را بفهمد و به هیچ بهانهای به پذیرش آن تن ندهد.
«نوشتار به شکلی مضاعف رهاییبخش است: نخست آنکه، در لحظه قرائتش، مخاطب وضعیتی به جز وضعیت موجود را تجربه میکند و به واسطه تخیلش، که همزمان زیسته میشود، از وضعیت موجود رهایی مییابد؛ دوم آنکه نوشتار مژده تحقق مداوم این لحظههای رهایی را نیز در خود دارد: درنوردیدن آخرین مرز ممکن: مرز میان هنر و زندگی؛ مژده تحقق «روزی که هر لب ترانهایست/ تا کمترین سرود بوسه باشد. » (احمد شاملو، افق روشن)
نوشته، به عنوان جزئی از فرهنگ، اولا تنها ادامه وضع موجود است. ثانیا، در بهترین حالت، گریزی است برنامهریزی شده برای بازگشت به وضعیت موجود.
نوشته بلیطی است رفت و برگشتی که همیشه مخاطب را به خانه بازمیگرداند. نوشتار بلیطی است یکطرفه، بیبازگشت که مژده گم شدن و گم کردن را در خودش دارد.
نوشتار حاوی مژدهای است که هر لحظه امکان تحققش هست، اما هیچگاه نمیتوان از تحققش سخن گفت. . . »(قدمی، ۱۳۹۳: ۱۶ و ۱۷) قدمی، فرید (۱۳۹۳)، سیاست ادبیات، نشر روزنه
* کارشناس ارشد علوم ارتباطات اجتماعی

لطفاً براي ارسال دیدگاه، ابتدا وارد حساب كاربري خود بشويد