30 - 11 - 2019
ندا صدایم را میشنوی؟
رقیه حسینی- آرام بخواب که رخ کودکانهات در خواب زیباست. قلب کوچک تو بهای بزرگی را پس داد. بار سنگینی را تحمل کرد. هرچند کوتاه، اما برای تو. ندایت هنوز میپیچد. هنوز قلبهای زنده را غمبار میکند. گوشهای بیدار هنوز از شدت درد ندایت زنگ میزند.
دنیای کوچک کودکی تو با حرص زندگی مردی، پایان یافت. همانطور که کودکان همسال تو هر روز در حاشیهها و در دل جنگ و فقر زخمی از گناه نکرده میمیرند.
ندا… قلبها سیاه شده. چشمها خوابآلود و گوشها خستهتر از هر زمان. خسته از فریاد. خسته از چکه خون دیده معصوم. تو بزرگ نشدی. فرصت زندگی را از تو گرفتند. چیزی که حق تو بود. چیزی که حق صد هزار کودک دیگر بود. چیزی که خشم، درد و طمع آن را از تو، ستایش، حمیدرضا، آتنا و خیلی کودکان دیگر منع کرده. نمیدانم آن زمان که فریاد میزدی من کجا و در چه نیازی غرق بودم.ندای تو را نشنیدم یا شاید شنیده عبور کردم.
ندا… عادت کردم. عادت به شنیدن و غمبار شدن و فراموش کردن. به مردن و خاموش بودن عادت کردم. به انسان نبودن. به سرکوب کردن احساس و به بیتفاوت بودن، عادت کردم.
ندا… نمیدانم تا به کی باید ندا سر بدهی. نمیدانم تا به کی باید ندا سر بدهند.

لطفاً براي ارسال دیدگاه، ابتدا وارد حساب كاربري خود بشويد