23 - 12 - 2021
نفرین و دعا
امیرحسین کاوه*
روزی دعا در مسیر خود نفرین را دید؛ با اوقاتتلخی بعد از سلام و علیکی نهچندان دلچسب، با دلخوری گفت: نفرین چرا؟؟
نفرین گفت: قبلا هم شنیدهام از من دلخوری؛ برایم پیامهای تو را آوردهاند؛ الان هم عجله داری و نمیخواهی حق را به من بدهی، باشد! قبول! من بد! من بد یمن! من بیصبر و عجول!
ولی بدان تو ای دعای مهربان، تو به امید استجابت هستی و با استجابت خوشحال و سرزنده میشوی؛ من هم اما به امید استجابتم؛ استجابتی که اگر محقق شود گاهی تن و بدنم میلرزد از هراس نابودی و گاهی خشنود میشود به مکافات عمل؛ گاهی به خیر و دلخنکی و آرامش مظلومی و گاهی به شر رسیدن به ظالمی!
دعا گفت: آخر تا من هستم چرا تو؟ چرا تو به زبانها میآیی؟
نفرین با بغض و زخم در گلو و چشمانی ورمکرده، خاکی بر سرش ریخت و گفت: وقتی میبینی در حقات ظلم شده و تهدید شدهای و نمیتوانی حتی فریاد بزنی، آن وقت که از شدت سخن ناحق، دندانهایت را روی هم فشردی ولی نتوانستی صدایت را بلند کنی، آن وقت تو هم دیگر به زبان نمیآیی!
وقتی چیزهایی دیدی و شنیدی از کسی که انتظارش را نداشتی، چگونه میتوانی دعا کنی؟ وقتی آنقدر زجر کشیدی بیآنکه کسی حال تو را بداند! آنگاه که زبانت را گاز گرفتی و آه کشیدی و از درون فروپاشیدی و کسی نفهمید حال تو را! آن وقت تو هم دیگر آرامش نخواهی داشت! امید نخواهی داشت! از استغاثه خبری نخواهد بود! و فقط مکافات عمل را میطلبی! آن وقت برای انتقام و شاید برای آرام شدن خودت فقط یک ابزار خواهی داشت:
و آن من هستم! نفرین!
و نفرینِ من بر لحظهای که جز نفرین هیچ کاری نمیتوانی بکنی!
برگرفته از کتاب «ناگفتههای چشم سوم»
*دبیر سابق سندیکای تولیدکنندگان لوله و پروفیل فولادی ایران

لطفاً براي ارسال دیدگاه، ابتدا وارد حساب كاربري خود بشويد