17 - 07 - 2018
ننه دلاور و فرزندان او
برتولت برشت (اویگن برتولت فریدریش برشت) متولد ۱۰ فوریه ۱۸۹۸ و درگذشته ۱۴ آگوست ۱۹۵۶ است.
برتولت برشت، نمایشنامهنویس، کارگردان تئاتر و شاعر مشهور آلمانی متولد دهم ماه فوریه ۱۸۹۸میلادی را بیشتر به عنوان نمایشنامهنویس تئاتر روایی (که نقطه مقابل تئاتر دراماتیک است) و به خاطر نمایشنامههای مشهورش در این فضا میشناسند.
برشت سرودن شعرهایش را در ۱۵سالگی و پیش از نمایشنامهنویسی آغاز کرد و نخستین سرودههایش را بین سالهای ۱۹۱۴تا ۱۹۱۷ میلادی سرود و آنها را در نشریات محلی منتشر کرد.
شعرهای نمایشی برشت را از مهمترین آثار او میدانند. اینها شعرهایی هستند که به صورت سرود، تصنیف یا ترانه وارد نمایشنامههای او شده و به مناسبتهای موضوعی خاص یا برای غنا بخشیدن به موضوع و افزایش اثرگذاری، به صورت پیشدرآمد، میانپرده، موخره یا در میان متن آورده شدهاند. این شعرها اغلب طنزآمیز یا هزلآمیز هستند و زیر پوسته شوخطبعانه خود مفاهیم بسیار جدی و آگاهکننده داشته و پیامرسان ایدههای نقادانه و اجتماعی برشت هستند. بیشتر نمایشنامههای برشت دربرگیرنده یک یا چند سرود، ترانه و شعر است.
برشت معتقد بود که آنچه میدانند را به دیگران بیاموزند و چه کلاسی بهتر و کارآمدتر از نمایشنامه و تئاتر؟ تئاتری که میتواند مفاهیم مورد نظر را آنطور که میل خالقش است منتقل کند و این کار را به ظرافتی انجام دهد که آنکه نباید بفهمد چیزی درنیابد و آنکه مستحق فهمش است دریابد. به همین خاطر بود که برشت تئاتر را از برج عاج به زمین و میان مردم کوچه و بازار آورد و تا میتوانست آن را از مظاهر بورژوازی خالی کرد و برائت جست از روشنفکران تهیمغز طوطیصفت که همواره ترجیحشان نفهمیده شدن و اسرارآمیز جلوه کردن بود تا فهمیده شدن و پرتوبخشی به جامعهشان.
برشت بارها به علمفروشی کاسبکارانه دانشمندان تاخته بود، دانشمندانی که اگر علمشان بمب میشد و بر سر کودکان بیگناه فرو میریخت یا فشنگی میشد تا سینه همسر یک زن یا پدر یک فرزند یا پسر یک مادر را میشکافت، برایشان چندان تفاوتی نمیکرد. آنها کاری به کیستی اربابانشان و استفادهای که از علمشان میبردند نداشتند و تنها چیزی که میدیدند میزان درآمد حاصل از فروش علمشان بود. این بردگان علمی خود را در معرض فروش میگذاشتند و هرخریداری که قیمت بالاتری را پیشنهاد میداد در اختیار همو قرار میگرفتند.
سرجوخه: شما واماندهها از کدام قسمتید؟
پسر بزرگ: از هنگ دوم فنلاندیها.
سرجوخه: ورقههایتان را نشان بدهید.
ننه دلاور: ورقههامان؟
پسر کوچک: این ننه دلاور است. نمیبینیدش؟
سرجوخه: نمیشناسمش، برای چه اسمش را گذاشتهاند دلاور؟
هر دو پسر (با هم): برای این اسمش را گذاشتهاند دلاور که ترسیده داراییش را از دست بدهد و با پنجاه تا قرص نان که توی گاریش بوده، از خط آتش توپخانه گذشته است.
ننهدلاور: نانها داشت کپک میزد، وقت هم کم بود، چارهای غیر از این نداشتم.
سرجوخه: شوخی موقوف! ورقههایت را بیاور بیرون.
دلاور (داخل یک قوطی فلزی را میکاود و ازگاری پایین میآید): بفرمایید! این هم تمام ورقههای من سرکار. این یکی یک کتاب دعاست، سالم و بیعیب، برای پیچیدن خیار. این یکی هم نقشه ولایت مراوی. خدا کند روزی گذارم بیفتد به آنجا، والا نقشه به درد موشها میخورد. این نوشته لاک و مهر شده هم نشان میدهد که اسبم مشمشه ندارد. حیوان زبانبسته مرد. ۱۵ «فلورن» میارزید، مال خودم نبود. خدا را شکر. این ورقهها بس است؟
سرجوخه: الکی نخواه به من قالب کنی. حقت را کف دستت میگذارم. خوب میدانی که باید ورقه عبور داشته باشی.
دلاور: با من مودب صحبت کنید. جلو روی بچههام که هنوز از دهانشان بوی شیر میآید، به من نگویید که میخواهم به شما قالب کنم. من با جنابعالی طرف نیستم. در هنگ دوم من فقط یک ورقه عبور دارم، آن هم قیافه نجیب و معصومم است. حالا اگر شما نمیتوانید این خط را بخوانید، تقصیر من نیست. برای خاطر شما نمیتوانم مهر به صورتم بزنم.
مامور سربازگیری: سرکار گمان میکنم این زن از آن ماجراجوها باشد. توی قشون انضباط میخواهند.
دلاور: خیر، توی قشون آش میخواهند!

لطفاً براي ارسال دیدگاه، ابتدا وارد حساب كاربري خود بشويد