18 - 03 - 2018
نوروز مهمان «لب خط»
ریحانه جولایی-درست از میدان خراسان به بعد با حجم زیادی از دستفروشها مواجه میشوم. زن و مرد با بچههایشان آمدهاند و گوشه خیابان بساط کردهاند. یک جا کوهی از لباسهای براق و زنانه روی هم جمع شدهاند و زنان با وسواس خاصی در حال انتخاب لباس هستند و جایی دیگر گوشهای از پیاده رو لباسهای کودکانه که در کاورهای پلاستیکی پیچیده شده روی شاخه درختان در نسیم اواخر اسفند رقص کنان منتظرند تا انتخاب شوند و لحظه تحویل سال مهمان تن ظریف دخترکان باشند. گوشهای دیگر پیرمردی گونیهای پستههای ریز و بادامهایش را جا داده و هر از گاهی یکی دو عدد پسته و بادام کف دست کودکان میگذارد.
شب عید در لب خط
حال و هوای خوش بهار همه را به وجد میآورد. شور و نشاطی که در تک تک خانهها و محلهها به مناسبت نوروز برپا میشود یکی از زیباییهای همین بهار دلنشین است. فرقی ندارد کجای این شهر بزرگ دودی باشی، شمال شهر با خانههای لوکس و برجهای بلند یا جنوب شهر و میان کوچههای تنگ و باریک که به زحمت دو نفر کنار هم راه میروند. کودک یا سالمند، حال همه در این روزها خوش است. به بهانه سال جدید سری زدم به محلههای قدیمی و فقیرنشین تهران، محلههایی که اگر چه داخل شهر هستند اما از نظر محرومیت تفاوتی با حاشیه شهر ندارند. برخلاف تصورم دراین محلات شور و شوق عید کمی بیشتر از سایر محلات تهران در جریان است.
از مرکز شهر یک ساعت راه است، اما گویی به اندازه زمین تا ماه تفاوت وجود دارد. خودشان اسم اینجا را گذاشتهاند «لب خط» . لب خط نام محلهای است حوالی میدان شوش در منطقه ۱۵ شهرداری تهران که جز مناطق آسیب دیده و معضل خیز تهران است، بیشتر بچههای این محل هر روز برای کسب درآمد در سطح شهر پخش میشوند و دستفروشی میکنند که البته این روزها بازی کردن نقش حاجی فیروز و سیاه کردن دست و صورتشان درآمد بیشتری را برایشان به همراه دارد. بیشتر خانوادههایی که اینجا زندگی میکنند درآمدشان از طریق دستفروشی بهخصوص گل فروشی است ، اعتیاد و مواد مخدر دراین محله بیش از هر چیزی به راحتی در دسترس همه است و خیلی از پدرها و مادرها و حتی بچهها معتاد هستند. اینکه این محله حتی یک حمام هم ندارد و ساکنان مجبورند برای رفتن به حمام سوار ماشین شوند و به محله دیگری بروند از مشکلات رایج است چون در خانههای آنها غیر از تعداد کمی، حمام وجود ندارد.
لب خط در انحصار غربتیها
بیشتر افراد ساکن در این منطقه را غربتیها تشکیل میدهند که به عبارت سادهتر همان کولیها میشوند. این گروه را بیشتر سبزواریها و شمالیها تشکیل میدهند که جای خاصی ندارند و مرتب بین شهرهای دیگر در رفت و آمد هستند. نکته جالب اینجاست که بیشتر این افراد فرهنگ خاص خود را دارند و جز فقر که سالهاست گریبانگیرشان شده خودشان مشکل دیگری ندارند.
دختران باید زیر ۱۶ سال ازدواج کنند
در واقع پیشینه تاریخی غربتیها میگوید ایرانی نیستند و از کشورهای اطراف به ایران آمدهاند که البته این ادعا باید بررسی شود. نوع فرهنگی که این گروه دارد و ادغام شدن آنها به وسیله ازدواج با سایر ساکنان محله باعث ایجاد آسیبهای مخصوص به خود شده مثل ازدواجهای زود هنگام که دختران باید زیر ۱۶ سال ازدواج کنند در غیر این صورت ننگ و رسوایی برای خانواده به بار میآورد. اکثر غربتیها اعتیاد دارند و پسربچهها هم در سنین بسیار پایین مجبورند کار کنند. وضعیت غربتیهای شمالی دردناک تر است. بار زندگی و لوازم زندگی روی دوششان است و مرتب در حال اسباب کشی هستند.
با تمام این مسایل زندگی در لب خط جریان دارد. بیشتر سبزواریها برای عید رسم و رسومات خودشان را دارند. با تمام سختیهایی که زندگی در تهران برایشان به ارمغان آورده اما هنوز پای جشن گرفتن که به میان میآید سنگ تمام میگذارند. یکی از زنها میگوید: عروسیهای ما از تهرانیها مفصل تر و با شکوه تره، ما همه زندگیمونو برا عروس یا ختنه سوران پسرها میذاریم وسط؛ بعضیها نزول هم میکنن تا جشنی که گرفتن از بقیه سر تر باشه. نوروز هم برای این افراد معنای خاص خودش را دارد. از خیابانهای اصلی و شلوغ که میگذرم و وارد کوچههای تنگ و باریک لب خط میشوم جز صدای جیغ و داد بچهها صدای دیگری نیست. خبری از بوقهای ممتد و داد و بیداد رانندگان و فروشندگان نیست و کوچهها به طرز عجیبی تحت کنترل بچههاست.
هزار تومان عیدی میدی؟
از هر جایی که رد میشوم نگاهها به سمتم میچرخد. اینجا یا باید ساکن باشی یا شناخته شده، در غیر این صورت تحت نظر و توجه قرار میگیری. در همین میان پسری ۲۰ ساله نزدیک میآید و هزار تومان عیدی میخواهد. عذر خواهی میکنم و به راهم ادامه میدهم. پسر دست بردار نیست، پا به پایم تا آخر خیابان میآید که انتهایش میشود خیابان «اوراقچیها». یکی از کسبه که صورت و لباسش از روغن ماشین سیاه شده است جلو میآید و سر پسر فریاد میزند: هزار بار نگفتم مزاحم خانومهای محترم نشو؟ گفتم بهت یا نه؟ بزنم استخوناتو بشکونم؟ پسر دو پای دیگر هم قرض میگیرد و فرار میکند. مرد جلوتر میآید و نگاهی کلی به من میاندازد؛ میگوید: جای خاصی میخواین برین؟ توضیح میدهم که برای تحقیق از حال و هوای عید آمده ام. میگوید: خوب جایی اومدی، اینجا همه برای عید خیلی زحمت میکشن؛ فقط مراقب باش کجاها میری. مرد دوباره به داخل مغازه بر میگردد. کمی آن طرف تر سر کوچه روی دو ماشین فرشهای لاکی شسته شده پهن شده تا زیر نور بی رمق اواخر اسفند خشک شوند. از اینجا به بعد رد پای بهار کاملا معلوم است.
بهار نزدیک است، پشت دیوار خانه
روی دیوار بیشتر خانهها فرشهای لاکی و سرمهای و کرم رنگ پهن شده، روی نردههای بی رنگ و رو لباسهای رنگارنگ و از در نیمه باز بعضی خانهها صدای شستن دیگ و آب گرفتن حیاط به گوش میرسد. از پیچ کوچه که میچرخم چند دختر در خیابان مشغول بازی هستند. ۱۰، ۱۱ ساله به نظر میرسند. از دور که من را میبینند به سمتم میدوند و حال و احوال میکنند. همان موقع مادرشان هم از در خانه بیرون میآید. خوشحال میشود و میپرسد: لباس عید آوردی؟ میگویم نه. ناامید میشود میگوید: به خدا این بچهها لباس ندارن. از پارسال که براشون لباس آوردن همونه نگا سرو ریختشو. حالا امسال خواهرمم از سبزوار اومده؛ اون وضع لباسش بدتره. توضیح میدهم که برای چه آمدهام میخندد و میگوید: اومدی از خوبی محل بگی؟ خدا خیرت بده، هر کی میاد از اعتیاد اینجا میگه ولی محل خوبی هم داره. من پنج ساله اومدم تهران ولی عید که میشه همه خوشحالن. تو همین خیابونای تنگ که میبینی فرش میاریم. یکی هم میاد با پارو و فرشا رو میشوره. خیلی خوش میگذره. زنای محل همه میان بیرون و کار میکنن، میریم خونههای هم کمک میکنیم و در و دیوار میسابیم. خونهها که تمیز نمیشه انقد کثیفه دیوارا ولی دلخوشیه دیگه.
حاجی فیروز کوچک
ساعت ۳ بعدازظهر خیابانها بیش از حد معمول ساکت و خالی است. در کوچهها فقط بچهها مشغول بازی هستند. کمی آن طرف تر پسر بچهای گوشه خرابهای نشسته و کلاه مقوایی قرمزش را به دیوار تکیه داده و خوب در آینه کوچک شکستهاش نگاه میکند با دقت مشغول سیاه کردن صورتش است. واکس نیمی از صورتش را سیاه کرده، پیشانی و بینی اش فقط مانده تا حاجی فیروز بشود و سر چهار راه شعر بخواند و برقصد. از کنار پسرک میگذرم، بچهها در گروههای چند نفری میدوند، در هر گروه یکی دو نفر دستشان چیزی شبیه بستنی یخی است اما هیچ شباهتی به بستنی یخیهای معمولی که از مغازه میخریم ندارد. چوبش از حصیر است و سر بستنی گرد و کوتاه، شبیه ته لیوان یا استکان است. فاطمه یکی از دخترانی است که دستش بستنی است و با فخر و دقت آن را میخورد. میپرسم از کجا بستنی خریدی؟ جواب میدهد: نمیدونم. باز میپرسم از مغازه؟ سرش را تکان میدهد و میگوید: نه مامانم میخره. هر چه جلوتر میروم بستنیهای بیشتری میبینم، بعد متوجه میشوم این بستنیها منبع درآمد پیرزنی است که با شربت برای بچهها بستنی یخی درست میکند و میفروشد.
محله در دست بلوچها
برای اینکه به کوچههای دیگر هم سری بزنم مجبورم از یک کوچه خیلی تنگ با بوی لجن عبور کنم. کسی پشت سرم میگوید: خانوم، خانوم. هر چه نگاه میکنم کسی نیست. صدا دوباره میگوید: بالا. سرم را بالا میبرم پسری جوان از آن بالا بیمهابا میگوید: اتاق خالی میخوای؟ جواب نمیدهم و راهم را ادامه میدهم؛ صدا دوباره میگوید: ارزون میدما.
اینجا جولانگاه روسپیان و موادفروشان است
کمی جلوتر چند مرد ایستادهاند. محله اینجا کمی متفاوت است. بچهها کمتر به چشم میخورند و به جایش مردان بلوچ با لباسهای بلند و سفید رفت و آمد میکنند. در هر گودی یا فرورفتگی چند نفری پایپ به دست، مثل یک کار عادی شیشه میکشند. زنهای معتاد، کارتنخواب یا روسپی هم با آرایشهای غلیظ که بیشتر آن معطوف چشمهای بی حال و رمقشان است روی دوپا نشستهاند و به دیوار تکیه دادهاند. از کنارشان که رد میشوم چیزهایی میگویند اما بیشتر از همه پیشنهادهای مختلف برای قیمت مواد میشنوم. یکی از خانهها درش باز است. چند کودک از آن بیرون میآیند و زنی با چادر مشکی داخل خانه میشود. صدایش میکنم و اجازه میخواهم وارد خانهاش شوم تا ببینم برای عید چه کار کردهاند. استقبال میکند و تعارفم میکند تا داخل شوم. خانه دو طبقه است اما ۵، ۶ خانوار در آن زندگی میکنند. هر خانوار یک اتاق. فرشی لاکی از پشتبام آویزان شده تا خشک شود. سطلی وسط حیاط کوچک است و چند لباس در آن تا خوب خیس بخورند و بعد شسته شود. زن خانهاش را نشانم میدهد. اتاقی که تر و تمیز است اما دیوارها وضعیت مناسبی ندارند. از سر و صدای ما زن جوان دیگری بیرون میآید. ابروهایش با رنگ و مدل عجیبی که مشخص است یک تازه کار تتو کرده توی ذوق میزند. شکمش برآمده و دو دخترش سرشان را از کنار پهلوی زن بیرون آوردهاند. بعد از سلام و علیک میپرسم چند سالته؟ میگوید: نمیدونم آخه شناسنامه ندارم، سواد هم ندارم. دوباره میپرسم چند ماه بارداری؟ باز نمیداند. همسایهاش از طبقه بالا میگوید ۴ ماهشه.
زن حامله دعوتم میکند تا خانه او را هم ببینم. جلوتر که میروم بوی بدی میآید. سفره پهن است و میفهمم بوی غذاست اما نمیدانم چه چیزی میخورد که این بو را میدهد. خانه او هم یک اتاق کوچک است با دو طاقچه که رویش چند اسب گچی طلایی است. در یک خانه دیگر در این طبقه قفل است و در خانه دیگر کاملا باز. زن حامله میگوید: شیرهکش خونس اینجا، جلو نری.
به دعوت یکی دیگر از زنان ساختمان، بالا میروم تا خانهتکانی آنها را هم ببینم. طبقه بالا هم فرقی با اتاقهای دیگر ندارد، همان اندازه کوچک اما وجود پنجرهها حالت دلگیر بودن را از اتاق گرفته است. خانه زن مرتب است. یک طرف کامل رختخواب است و روی ملحفههای رختخوابها عکسهای باربی و شخصیتهای کارتونی کشیده شده. در این خانه ۸ بچه قد و نیم قد زندگی میکنند. زن میگوید: دخترهای من خیلی درسخون و با استعدادن، برا عید هم خیلی کمک کردن، وایتکس خریدیم و افتادیم به جون خونه و چینیها؛ میدونی که سبزواریها چینی خیلی زیاد دارن؟
یک روز قهرمان میشوم نه قاچاقچی
دختر دیگری دستم را کشید و گفت بیا خونه ما رو ببین ما هنوز خونهتکونی نکردیم، بعد عید خونهتکونی میکنیم. اتاقی دیوار به دیوار اما شباهتی به بقیه خانهها نداشت. هم از نظر تمیزی، هم از نظر امکانات و هم اندازه خانه. اینجا واقعا خانه بود. اتاق داشت، آشپزخانه و حمام و دستشویی مجزا داشت و وسایل زندگی مثل مبل و تلویزیون ال سی دی بزرگ هم داشت. بخاری آنقدر زیاد بود که احساس خفگی داشتم. پسر خانواده از دیدن اینکه به خانه مجلل آنها سر زدم خوشحال بود و به سرعت روی مبل پرید، مدالهای روی دیوار را نشانم داد و شروع کرد به توضیح دادن: این مال مسابقه دو میدانیه، این مال فوتباله، این مال بارفیکس و آمادگی جسمانیه و... میان توضیحات پسر هیبتی پشت سرم احساس کردم. مرد خانه آمده بود تا ببیند غریبهای که وارد خانهاش شده کیست. اولین چیزی که دیدم لاله گوش مرد بود که ستارهای روی آن خالکوبی شده بود. روی صورتش چند جای زخم و روی گونهاش رد چاقو داشت اما با احترام به داخل دعوتم کرد و بعد از شنیدن بهانهها در مورد کمبود وقت خداحافظی کرد و پیشاپیش سال خوبی برایم آرزو کرد. موقع بیرون آمدن از خانه یکی از زنها گفت که او یکی از بزرگترین قاچاقچیهای محل است که وضع مالی خوبی هم دارد. موقع پایین آمدن از پلهها همان پسری که مدالها را نشانم داد بیمقدمه گفت: من مثل بابام نمیشم. من قهرمان ورزشی میشم.
شام مهمونی به جای آجیل شب عید
دوباره میرسم به جایی که بودهام، یعنی محله را دور زدهام. یکی از زنها خانه معصومه خانم را نشان میدهد، زنی که کسی روی حرفش حرف نمیزند و سالمترین پسرهای محل را دارد. در خانه کامل بسته نیست. در میزنم و مردی جوان در را باز میکند. با اخم میپرسد با کی کار دارم. اسم معصومه خانم را که میبرم خود معصومه خانم جلو میآید، پارچه ضخیم جلوی در را کنار میزند و تعارفم میکند داخل خانه بروم. خانه به هم ریخته است. حیاط آب و جارو شده اما داخل خانه به هم ریخته است. معصومه خانم خوشرو است و استقبال گرمی میکند. میگوید: دخترم اومده که کمک کنه. چینیها رو شستیم و داریم کابینتها رو تمیز میکنیم. از رسم و رسومات میگوید که هر سال همه فامیل که تهران هستند اینجا جمع میشوند و امسال احتمالا تمام پولشان را خرج غذا و خوراک مهمانی کنند چون عروس دارند و باید پاگشا کنند، برای همین آجیل نمیخرند.
چند بار اصرار میکند که چای برایم بیاورد، دختر خندانش از آشپزخانه بیرون میآید و میگوید: من زرنگ بودم خونه خودمو تمیز کردم و اومدم خونه مامانم. البته من تا شب عید چند بار دیگه خونه تمیز میکنم چون بچههام خیلی شیطونن.
شب عید کار کنه خودش پول لباسشو دربیاره
معصومه خانم میگوید: پسر کوچیکم رو فرستادم کار کنه. رفتم مدرسه به مدیرشون گفتم اجازه بده این چند روز نیاد مدرسه بره خودش دستفروشی کنه لباس شب عیدشو جور کنه، بچه پارسال هم لباس نپوشید. درسش خیلی خوبه، فکر نکنی کار میکنه، فقط شب عید میره. به دخترم گفتم من نمیرسم این بچه رو داماد کنم، شما باید خودتون دامادش کنین. نمیرسه عمرم، پسرم باید دانشگاه بره، کار خوب پیدا کنه و بعد از این محله بره یه جای خوب و تازه اونوقت زن بگیره. بچههای من نباید توی این محل بمونن. فقط یه پسرم بالا زندگی میکنه که اونم به خاطر من مونده. همه بچههامو از محل میفرستم بیرون.
لب خط هم برای خودش حال و هوایی دارد. درست است که هیچکس سبزه سبز نکرده اما اینجا با تمام ترسهایش، با تمام آسیبها و فقرش زندگی ادامه دارد. انسانهای شریف و دلسوز دارد. اینجا هم بهار آمده، بین بوی شیشه و تریاک درختان تک و یکی در میانش شکوفه دادهاند. زنها خانهها را شستهاند و لباسهایشان را امسال هم دوباره میپوشند و روی فقر را سیاه کردند؛ نداری لذت عید را برایشان تلخ نکرده. لب خط هنوز امید دارد. لب خط نوروز دارد. بهار در لبخط جاری است.

لطفاً براي ارسال دیدگاه، ابتدا وارد حساب كاربري خود بشويد