27 - 11 - 2022
ورق زدن تاریخ
میگویند عشق به مرور زمان عادت میشود، درست یا غلط بودن چنین گفتاری به گردن کسی که برای نخستینبار به چنین دردی مبتلا شده است، اما آنچه من میدانم و آنچه که به خودم مربوط میشود این است که کتاب خریدن و کتاب ورق زدن، خواندن و یادداشت کردن را با عشق شروع کردم و در گذر روزها، ماهها و سالها به عادت بدل شده است.
در رهگذر همین عادت، عادت دیگری هم به قول قدما، عارض بنده شده است، به این معنا که هر وقت بدون زمینهسازی و بدون قصد قبلی، کتابی را پشت ویترین کتابفروشی میبینم یا کتابی به عنوان هدیه یا برای خواندن و معرفی کردن به دستم میرسد، قبل از هر چیز بهطور طبیعی روی جلد و عنوان آن است که توجه مرا به خود جلب میکند و بعد نگاهی گذرا به فهرست میاندازم و به دنبال آن تورقی میکنم، گاه خیلی تند و تیز و برخی اوقات هم با مکثی روی بعضی صفحهها و فصلهای کتاب… این عادت دیرینه اما باعث میشود تا برخی مشخصهها، چشم و ذهن مرا به سوی همذاتپنداری با کتابی که در دست دارم بکشاند.
***
از هنگامی که یادم میآید تاریخ و جغرافیا، تعریف از گذشتهها، شرایط فیزیکی سرزمینها و بهطور خاص کشور خودم را دوست میدارم؛ مدرسه که میرفتم بهترین نمرهها را در ادبیات و تاریخ و جغرافیا میگرفتم، طنز روزگار اینکه دیپلم ریاضی گرفتم بدون اینکه از ریاضی زیاد خوشم بیاید، اما دوست داشتن تاریخ و جغرافیا را همواره با خودم همراه دارم.
از هنگامی که یادم میآید، گفتن و شنیدن و خواندن، نوشتن و تعریف کردن از دوران کودکیام، از کشورها، شهرها، خیابانها، کوچه پس کوچههایی که با آنها زیستهام و نفس کشیدهام را به هر صورتی که باشد دوست میدارم و هرگاه که به هر دلیل و تحت هر شرایطی امکان یادآوری خاطرات سالهای دور و دراز، سالهای آفتابی، سالهای خشک و سوختهای که پشتسر گذاشتهام، پیش میآید حس نوستالژی، حس همذاتپنداری مرا بیدار میکند.
***
تابستان ۵۹ خورشیدی بود، برای گذران چند هفتهای که درس و مشق تعطیل بود، از پاریس به تهران آمده بودم.
روزهای آخر شهریور بود، یکی از دوستان مرا و خانوادهام را به شمال همیشه دوست داشتنی به خانه تابستانیاش، جایی نزدیک نشتارود عباسآباد دعوت کرده بود.
پس از گذران چند روز و شب فراموشناشدنی، آخر شب ۳۰ شهریور بود که به سوی تهران راه افتادیم؛ نزدیک کرج که رسیدیم یکی، دو ساعتی از ۳۱ شهریور ۵۹ گذشته بود همه چیز خبر میداد که عراق دوران صدام، جنگ با ایران را شروع کرده است.
با شروع جنگ مسیر هوایی کشور به خارج برای مدتی بسته شد و ما- در واقع همه آنهایی که به هر دلیلی مقیم خارج بودند- مجبور شدیم از راه زمینی به پاریس برگردیم.
درست یادم میآید که عصر یکشنبه- حدود ساعت ۵-سوم مهر ۵۹ بود، در میان صدها اتوبوسی که از ترمینال آزادی به سوی ترکیه در حرکت بود من و خانوادهام هم در یکی از این اتوبوسها نشستیم، بدون آنکه بدانیم تا رسیدن به آنکارا و بعد در پیش گرفتن بقیه راه تا فرانسه چه حوادثی انتظار ما را میکشند که خود داستانی جداگانه دارد.
***
پاییز ۱۹۸۳ بود، روزی یکی از دوستان دوران دانشکده را در پاریس دیدم در کافهای نشستیم تا قهوهای بنوشیم و گپ بزنیم، صحبت از کتاب پیش آمد، دوست قدیمی از کیفش کتابی را بیرون آورد و گفت:
«راستی، کتاب تازه اسماعیل فصیح درآمد»
دوستم کتاب را به من نشان داد: «ثریا در اغما» و اسم کتاب باعث شد برحسب عادت، نخستین نشانه علاقهمندی در من بروز کند و بعد نوبت به ورق زدن رسید؛ فصل اول، صفحه اول؛ «اواخر پاییز ۱۳۵۹، یک سهشنبه سرد، حدود دو بعدازظهر، در دهانه ترمینال، در ضلع شمالغربی میدان آزادی تهران، دستفروشها، گاریهای دستی و مسافرین اتوبوس…»
کار تمام شد! چارهای نبود، کتاب همانی بود که باید همذاتپنداری مرا از خواب بیدار کند.
«… اتوبوسهای عازم شمال و شمالغرب و حتی ترکیه و اروپا از اینجا حرکت میکنند…»
***
یکی از دلایلی که من کارهای نویسنده فقید، اسماعیل فصیح را بسیار دوست میدارم و تقریبا همه آنها را به دفعات خواندهام، حس نزدیک، قابل لمس و قابل قبولی است که در من به وجود میآید. خیلی از صحنههای آثار او به ویژه آنهایی که در تهران میگذرند در جاهایی است که من میشناسم، برخی را از نزدیک دیدهام و حتی در بعضی از جاهایی که او به آنها اشاره میکند زندگی کردهام؛ درست مانند نوشته صفحه نخست کتاب «ثریا در اعماق» که چند روز، دست بالا چند هفته پیش از حرکت قهرمان داستان از تهران به پاریس، من و خانوادهام، آن را زندگی کرده بودیم.
***
گاهی آدم برای اینکه مخاطب را وارد اصل ماجرا کند، فکر میکند چند خط بنویسد و بعد بقیه داستان را روایت کند، اما این چند خط به چند ستونه میشود بدل و به قول معروف کار به درازا کشیده میشود؛ اصل قضیه این است که چندی پیش کتابی به دستم رسید که بخش زیادی از محرکهای عادتگونه کتابخوانی مرا در خود داشت؛ اسم کتاب «نبرد لالهکان» و نام مولف «دکتر مرسل صدیق» بود. اولین جذابیت درست روی جلد بود و دومی با وجود اینکه به عنوان یک کارآفرین موفق شناخته میشود و مقالههایی هم برای «جهانصنعت» نوشته است، اما نامش در حوزه کتاب، تازگی داشت و بعد فهرست کتاب بود و ورق زدن گذرا که مرا به خواندن آن تشویق کرد؛ در پیشگفتار کتاب صفحه ۱۳ آمده است:
«… روابط ملتها در طول زمان در بستر تاریخ به تدریج شکل میگیرد همانگونه که به زمان طولانی نیاز دارد و پدیدههای گوناگون نیز اثر میگذارند و همیشه تاریخ گویای نقاط ضعف و قوت طرفین سازنده این روابط تاریخی هستند…»
با همین چند خط مشخص میشود که کتاب «نبرد لالهکان» در بستر تاریخ حرکت میکند.
در ادامه میخوانیم؛ «… هیچ ملتی برای همیشه قدرتمند و مسلط نبوده و طرف مقابل نیز هیچگاه در طول تاریخ ضعیف و ناتوان و تسلیم نبوده است. این گفتار به خصوص در مورد اقوام کهن و ملل متمدن که دارای سابقه تاریخی طولانی هستند کاملا صدق میکند…
بخشی از تاریخ ایران بازگوکننده رابطه با کشور روسیه است که فراز و نشیب فراوان به خود دیده است؛ روزگاری ایران دارای قدرت برتر بود و بر روسیه تسلط تاریخی داشته و زمانی نیز روسیه تسلط تاریخی داشته و برخی شرایط را بر ایران تحمیل کرده است…»
***
«نبرد لالهکان» یک کتاب تاریخی است که به بخشی از تاریخ ایران در تقابل با روسیه برمیگردد.
«نبرد لالهکان» در عین حال زندگی کودکی را روایت میکند که اصل و نسبش به روستای لالهکان، واقع در استان مرکزی امروزی و در بخشی از شهرستان ساوه در فاصله ۱۳۰ تا ۱۴۰ کیلومتری از تهران برمیگردد.
مولف در صفحه ۱۷ مینویسد: «دوران کودکیام در روستای لالهکان گذشت. خاطرات دوران کودکی در تمام لحظههای زندگیام زنده میباشد و همیشه آرزویم تکرار صحنههای آن دوره بود. همیشه به یاد آن بازیهای کودکانه میافتم که با پسرعموها و دخترعموها در حیاط بزرگ پدربزرگمان دور هم جمع میشدیم و ساعتها بعد از غروب آفتاب آتش روشن و بازی میکردیم… قصههای شبانه، داستان سالداتها بود، حمله روسها به ایران و جنگیدن پدربزرگهای ما با سالداتها و اشغال لالهکان و تخریب آن و ماندن و تخلیه و بازساختن لالهکان…»
***
با توجه به اسناد تاریخی به ویژه در نوشتههای احمد کسروی و مورخالدوله سپهر در مورد جنگ ساوه در آغاز قرن بیستم که ایران مورد تهاجم قشون روسیه تزاری قرار گرفته بود، نام روستای لالهکان دیده میشود و از جنگ لالهکان به عنوان مقاومت مردمی یاد شده است.
در صفحه ۳۱۸ کتاب درباره لالهکان میخوانیم؛
«… منطقه لالهکان در مسیر قزوین به ساوه در پنج فرسخی ساوه قرار داشت. لالهکان بزرگترین مرکز تجاری مسیر جاده ابریشم بود و در آن هفت کاروانسرای بزرگ وجود داشت…»
***
مولف کتاب، دکتر مرسل صدیق با افتخار، غرور و سربلندی از آبا و اجداد خود و از سرزمین پدر و مادریاش خود سخن میگوید؛ «نبرد لالهکان» با بازگویی خاطرات کودکی تا نوجوانی و تا امروز یک ایرانی به تشریح بخش مهمی از تاریخ ایران و رابطه با روسیه میپردازد.
مولف در صفحه ۲۰ کتاب مینویسد:
«… این کتاب تاریخ حماسه نبردهای زمستان سال ۱۲۹۴= ۱۹۱۵ در روستای لالهکان را بازگو میکند. کتاب سرچشمه گرفته از داستانهایی است که مادربزرگها و پدربزرگهای لالهکانی سینه به سینه به نسلهای بعدی منتقل کردهاند.
این کتاب متکی بر تحقیقات وسیع در مراکز اسناد تاریخی و کتابهای متعدد و تحقیقات کتابخانهای و تحقیقات اسناد و مدارک معتبر است…»
مولف ادامه میدهد: «… این کتاب بخشی از تاریخ ناگشوده و نانوشته کشور ایران است…»
به عقیده مولف اهمیت نبردهای لالهکان در این است که قشون ژنرالهای روسی زمینگیر شدند و در مقابل دفاع زنان و مردان لالهکان عقبنشینی کردند…»
در صفحه ۲۲ کتاب میخوانیم «فرزندان ایران در زمان نوشتن تاریخ به خوبی با اشغالگری آشنا هستند؛ بیداری ملتها بخشی از مقاومت ملتها در قبال بیگانگان است.»
***
نبرد لالهکان در ۴۲۰ صفحه به قول معروف به زینت نشر آراسته گردیده است.
فصلهای متعدد کتاب پس از مقدمه و مطالب آغازین با گذری در تاریخ روابط ایران و روسیه شروع میشود و به شرایط ایران قبل از ظهور نادرشاه و قدرتگیری شاه افشاری و سپس دوران زندیه میپردازد.
در بررسی تاریخ ایران- روسیه، بدون تردید دوران طولانی پادشاهی قاجار، یکی از مهمترین ادوار به حساب میآید که در کتاب بهگونهای مفصل به آن پرداخته شده است.
مولف برای نگارش «نبرد لالهکان» و برای هرچه بیشتر مستند بودن آن از منابع معتبر زیادی سود برده که هرکدام در زمره آثار گرانقدر تاریخ ایران محسوب میشوند.
دکتر مرسل صدیق برای بررسی و تشریح هرچه بیشتر مستندتر وقایع دوره طولانی و پرفراز و نشیب ایران جدا از منابع فارسی و خارجی، سفرهای زیاد داخلی و خارجی را هم چاشنی کار قرار داده است.
«نبرد لالهکان» از دو بخش جداگانه و در عین حال به هم پیوسته تشکیل میشود؛ بخشی که به زندگی و خاطرات مولف برمیگردد و بخش دیگری که با توجه به مستندات تاریخی نوشته شده که چهبسا بسیاری از خوانندگان عزیز هم دستکم از رئوس آنها باخبر باشند. «نبرد لالهکان» فرصتی است تا خواننده به ویژه دوستداران تاریخ بخش مهمی از تاریخ سرزمینمان، ایران را مرور کند.
«نبرد لالهکان» تالیفی خاطرهای- تاریخی است که میتواند مخاطب را با خود همراه کند.
برعکس آنچه میگویند «اگر صد عیبش را گفتی، یک حسنش را هم بگو» صاحب قلم میخواهد دو، سه مورد را نه به عنوان عیب بلکه در نقش تکمیلکننده، یادآوری کند که اگر در چاپ بعدی رعایت شود به باور بنده کتاب خواندنیتر میشود!
نکته نخست به کیفیت عکسها برمیگردد که چندان مطلوب به نظر نمیرسند؛ اهمیت عکس در به رخ کشیدن اهمیت رویدادها بر کسی پوشیده نیست.
نکته بعدی به مطلب آغازین کتاب تحت عنوان «شرحی بر چگونگی تالیف کتاب» برمیگردد که به نظر بنده باید قبل از صفحه ۱۳، یعنی فصل «تاریخ روابط ایران و روسیه» میآمد.
و آخر اینکه در صفحات پایانی به شهر کردنشین «کوبانی» اشاره می شود که از به روز بودن کتاب حکایت میکند و بهطور قطع نکته مثبتی است اما در نگارش رویدادهای تاریخی، رعایت «مقدم و موخر» دستکم برای دریافت بهتر و بیشتر به خواننده کمک میکند.
و حرف آخر…
بدون اینکه قصد مقایسه در میان باشد، «نبرد لالهکان» در زمره آثاری است که بسیاری از مشخصههای تحریککننده عادتهای مرا به کتابخوانی در خود دارد.
massoudmehr@ yahoo.fr

لطفاً براي ارسال دیدگاه، ابتدا وارد حساب كاربري خود بشويد