2 - 07 - 2022
پاسبان و گاریچی
مسعود سلیمی*- چند وقت پیش که به یک برنامه مجازی در بررسی و تفسیر اشعار مولانا گوش میدادم، ضمن نکتههای زیادی که از سیر و سلوک این شاعر و عارف و انسانشناس بزرگ تاریخ نمیدانستم یا کم میدانستم، دانستم و بیشتر دانستم. یکی از داستانهایی که از او نقل شد، نظرم را به طرز خاصی جلب کرد، انگار همین دیروز، امروز، همین لحظه، در حال گذر است؛ شبگردی یا مثلا داروغه و به قول امروزیها پاسبانی، هر روز نزدیک صبح، در محل گشتزنی خود، مردی ژولیده و کهنهپوشی را دید که با یک گاری قراضه از کنار او رد میشد و هر بار هم مورد سوء ظن پاسبان قرار میگرفت و هر بار هم میپرسید؛ فلانی چی بار زدی؟ به نظر مشکوک میآیی! و هر دفعه هم گاریچی میگفت: قربان، آت و آشغال و خرت و پرته! و هر دفعه هم پاسبان قانع نمیشد و از گاریچی میخواست که بارش را خالی کند و بعد خودش درست و حسابی آنها را زیر و رو میکرد و چیزی جز درستی حرفهای گاریچی پیدا نمیکرد.
سلها، کار پاسبان و گاریچی بر همین منوال گذشت تا اینکه هر دو پیر و از کار افتاده شدند، روزی دوباره یکدیگر را دیدند. پاسبان پرسید؛ حالا که گذشت، اما راستش را بگو داخل گاری چی داشتی؟
گاریچی نگاهی به پاسبان انداخت و گفت: خدایی…! داخل گاری آت و آشغال بود، اما مهم خود گاریها بود که هر شب، نزدیک صبح میدزدیدم و با فروش آنها زندگی میکردم!
*
داستان پاسبان و گاریچی، همین امروز هم، واقعیت دارد؛ آدمها، دستکم، خیلیها حالا هر کاری که دارند، داشته باشند، مهم این است اگر خبر داشته باشند، آشغال را زیر فرش میریزند، یعنی ما آنقدر درگیر جزئیات، بیفکری و کمفکری، روزمرگی و باری به هر جهت هستیم که حتی موقعی که داریم آشغال را زیر فرش میریزیم، یا نمیبینیم که به قول معروف «سر گنده زیر لحاف است» یا دلمان نمیخواهد ببینیم؛ درست مثل پاسبان که گاری به آن بزرگی را میدید، اما هوش و حواسش به آن آت و آشغالها بود و اصلا فکر نمیکرد، مال دزدی میتواند جلوی چشمش باشد!
* روزنامهنگار پیشکسوت

لطفاً براي ارسال دیدگاه، ابتدا وارد حساب كاربري خود بشويد