29 - 06 - 2020
پایههای روششناسی علوم
دکتر بهرام وهابی*
در نگاه اول به راحتی میتوان میان علم و اسطوره تفاوت قائل شد و علوم را از اساطیر تفکیک کرد. علم، مفهوم مقدسی است که ساحت آن مملو از یافتههای دقیق و مبتنی بر روششناسی علمی است اما اسطوره تا حدی به دلیل خیالپردازیها و تمثیلات بشری از ناشناختههاست. جهان ناشناخته، همواره توجه بشر را به خود جلب کرده و انگار هر چه از جهان ناشناخته به جهان شناختهشده آید، قداست و هیبت خود را از دست میدهد و به مفهومی عادی و روزمره تبدیل میشود. نمونه این موضوع، کره ماه است که در اساطیر ملل به عنوان نیرویی مرموز و ناشناخته (و شاید با موجودات عجیبتر و ناشناختهتر در آن) مطرح شده به طوری که «سومه» (خدای گیاهان و خوراک) در عقاید هند باستان همان اسطوره ماه است و همچنین است وضعیت «بدر» و «هلال» ماه که در اساطیر، ناشی از نفرین «دکشه» یا دو نیم شدن ماه به دست «شیوا» است ولی با توسعه دانش، امروزه علاوه بر آشکار شدن دلایل علمی برای وضعیت بدر و هلال برای ماه و به تاریخ پیوستن این اساطیر درباره ماه، بشر روی این «خدای اساطیری» قدم نیز گذاشته و شاید تا چند ماه یا چند سال دیگر، تور تفریحی ماهگردی روزانه نیز برپا شود.
همچنین است اعتقادات بس قویتر درباره خورشید که در اساطیر یونان، خدای روشنایی (هلیوس که نام خورشید و هلیم نیز از آن مشتق شده است) با ارابه خود، آن را در هر روز از مشرق به مغرب میبرد و دوباره صبحی دیگر و سفری دیگر. در اساطیر ملل، انبوهی از خدایگان که هر یک ناشی از «احترام یا ترس بشر از یک مفهوم یا موجود غریب و ناشناخته است» به چشم میخورد مانند اساطیر یونان که در آن، خدای جنگ (کریتوس و مارس)، خدای دریاها (پوسیدون)، خدای خدایان (زئوس)، خدای دوزخ (هادس)، خدای آتش (ولکان که اصطلاح ولکانو به معنای آتشفشان نیز از همین ریشه است)، خدای زیبایی (ونوس)، خدای عقل و خرد (میترا) و دهها و صدها خدایگان و موجود ساخته ذهن بشر وجود دارد. در این اساطیر، هرکول (هراکلیوس) به عنوان اولین و تنها بشری است که به مقام خدایی میرسد، اطلس تایتانی است که کره زمین را بر دوش گرفته است، پرومتئوس فرشتهای است که مورد علاقه و لطف خدای خدایان (زئوس) بوده ولی به دلیل آموزش استفاده از آتش به انسان، مورد خشم وی قرار گرفت، سربریوس سگ سه سری است که تحت فرمان هادس بر دوزخ نگهبانی میکند، آراخنه زن بافندهای است که با خشم خدایان روبهرو شده و به صورت عنکبوتی مسخشده است.
انواع اسامی و القاب مانند آرگونات، کایرون، اورانوس، آفرودیته، آشیل، ایکاروس، کرونوس (خدای زمان و همخانواده کلمه کرونومتر)، اِروس و… در اساطیر یونان، فنگ هوانگ، هولی ژینگ، کیلین، پانگو (خدای خدایان و آفریننده جهان)، نیان و… در اساطیر چین، آناهیتا، اژدرهاک (ضحاک)، هما، سیمرغ و… در اساطیر ایران و دورگا، ناراسیما، شیوا، ویشنو و… در اساطیر هند نیز وجود دارد که هر یک بیانگر آرزوها، بیمها، امیدها و ناشناختههای جهان از دید بشر در دوران باستان است.
سوالی که اینجا پیش میآید این است که آیا میتوان مرز مشخص و دقیقی برای علم (یافتههای سیستماتیک بشر) و اسطوره متصور بود و به عبارت دقیقتر، آیا بشر امروز از اسطوره خلاصی یافته و اسطورهها با تمامی جلوهها و نمودهای خود، از جامعه بشری و از تفکر انسانی رخت بربسته است سوالی است بس دشوار با پاسخی دشوارتر. دشوار از آن نظر که اگر سوال شود که آیا علم، خود به اسطوره تبدیل شده است، چه پاسخی میتوان داد؟ مرز میان علم و اسطوره چیست؟
چه میزان از یافتههای «علمی» بشر با اسطوره آمیخته است و در حالت کلیتر و در حوزه باورها، چه میزان از «باورهایمان» با اسطوره و مشتقات آن (مانند تابو و توتم البته به شکلهای مدرن) تلفیق شده است؟
اگر علم را همان «دانش سیستماتیک» بنامیم (که علوم تجربی تنها بخشی از آن خواهد بود)، تا چه میزان از یافتههای علمی مبتنی بر اسطورههای ذهنی و در حقیقت تابوهای ذهنیمان هستند؟ به عنوان مثال، مگر نه این است که پذیرش غیرمنحنی بودن زمین منجر به این نتیجه در هندسه شده است که «کمترین فاصله میان دو نقطه، خط راست است» و این موضوع برای قرنها و بلکه هزاران سال، تابویی برای دانشمندان ریاضی بود ولی با گذشت زمان، بشر مجبور به ترک این باور و پذیرش «منحنی بودن سطح زمین و فضا» و در نتیجه پذیرش این گزاره شد که «نزدیکترین فاصله میان دو خط، یک منحنی و دورترین فاصله، یک خط راست است؟»
نمونه دیگر آن است که مطابق آنچه در تاریخ آمده است، در قرون وسطی برای دانستن تعداد دندانهای اسب، به جای شمارش آنها به تحلیل احادیث و روایات در مورد تعداد دندانهای اسب میپرداختند. پس اگر برای آگاهی از تعداد دندانهای اسب به شمارش آن بپردازیم، کاری علمی انجام دادهایم و اگر منتظر دستور از «خدای شمارش» یا «خدای دندانها» یا هر خدای ساختگی دیگر باشیم تا تعداد دندانها را برایمان ابلاغ کنند، دچار تابو و اسطوره شدهایم. اسطوره، خود نمونهای از تابو است و برای نقد اسطوره، باید به بررسی تابوها در زندگی بشر امروز پرداخت.
تابو از یک طرف معنای «مقدس» و از طرف دیگر معنای «حریم ممنوعه» دارد (یعنی هر چه در ذهن انسان به تابو تبدیل شود، اولا بسیار مقدس و محترم است و ثانیا انکارناپذیر بوده و حریمی است که بحث درباره آن ممنوع است). اساطیر نیز مقدس بوده، دارای حریم ممنوعه بودهاند. آنچه در اینجا میتوان گفت این است که اساطیر، مشهورترین قربانیان تابویی بشر هستند (یعنی مشهورترین تابوهایی هستند که برچسب تابویی بر آنها زده شده است) ولی تابوهای بیشماری در عقاید، باورها و انگارههای امروزین بشر وجود دارد که بسیار بیش از اساطیر، بر نحوه تفکر بشر تاثیر داشته و به دلیل ظاهر آراسته آنها، بس خطرناکتر از گذشته و تفکر اسطورهای هستند.
واقعیت این است که بسیاری از باورهای روزمره زندگیمان، ماهیت تابو دارند. از دیدگاه اینجانب، هر باوری در زندگی که «مقدس» و بحث درباره آن «ممنوع» باشد، خاصیت تابویی داشته و مذموم است.
پس مخالفت یا موافقت با امری، فینفسه تابو نیست بلکه «نحوه و مبنا»ی مخالفت و موافقت، تعیینکننده تفکر علمی یا اسطورهای (تابو) است. اگر مخالفت یا موافقت با هر پدیدهای، بر اساس اصل «تقدس» و «ممنوعیت» باشد، با تفکر اسطورهای مواجه خواهیم بود و اگر مخالفت یا موافقت بر مبنای استدلال و بر پایه نظم فکری و منطقی باشد، با تفکر علمی مواجه خواهیم بود.
برای مثال، اگر ایده موافقان و مخالفان اینترنت (به عنوان یک پدیده کاملا نوین) بر مبنای استدلالات منطقی و علمی (سیستماتیک و استدلالی) باشد، با «موافقت یا مخالفت علمی» مواجه هستیم ولی اگر موافقت یا مخالفت با پدیده اینترنت بر پایه انگارههای مقدس و حریم ممنوعیت استدلالی باشد (یعنی موافقت صرفا بر پایه موافقت محض و نه استدلالی و مخالفت نیز بر پایه مخالفت محض و نه استدلالی باشد)، با نگرش اسطورهای در مورد این پدیده (اینترنت) مواجه خواهیم بود اما اگر همانند شمارش دندانهای اسب در مثال پیشگفته، به شمارش مزایا و معایب این پدیده (اینترنت) و راهکارهای تقویت مزایا و کاهش معایب آن بپردازیم، شیوه علمی، منطقی و استدلالی را پذیرفتهایم. دلیل دارم که خدایمان نیز با وجود نگرش اسطورهای و تابویی بسیاری از دینداران به او، شیوه علمی و استدلالی را میپسندد و به این شیوه توصیه میکند، آنجا که فرمود: «لا تَقفُ ما لَیسَ لَکَ بِه عِلم» (پیرو چیزی که به آن آگاهی ندارید نباشید). این یعنی مرز میان اسطوره (تابو) و علم. پس خدایمان نیز خدایی علمی، منطقی و استدلالی است.
مهم این است که هر چیز (دقیقا هر چیز) را استدلالی پذیرفته یا رد کنیم و مطمئن باشیم که با این شیوه، خدای خود را به درستی اطاعت کردهایم.
معتقدم که حتی اگر باورهای مقدس و جزمی خود را به صورت استدلالی رد کنیم (که در تصور عام، باید انتظار عذاب الیم در این خصوص را داشته باشیم)، بسیار بهتر از آن است که آنها را به صورت اسطورهای بپذیریم. به عبارت دیگر رد استدلالی اسطورهها و باورهای تابویی ما بسیار مناسبتر از پذیرش اسطورهای آنها (بدون استدلال و بدون دانش) است. از آنجا که آسمان در تعبیر علمی آن، همان فضای بیرونی کره زمین است، هر چه از آسمانها انتظار داریم (خدایگان و افسانهها و اسطورهها)، معنایش انتظار از سیارات دیگر است که از دیدگاه استدلالی، مذموم بوده و مانند آن است که در سیاره مریخ، منتظر نزول اتفاقاتی از کره زمین باشیم (زیرا برای مریخ نیز زمین جزو آسمانهاست و میتواند محل استقرار خدایگان و اساطیر باشد) اما اگر بپذیریم که زمین و آسمان آن و مریخ و آسمان آن همانند هر سیاره و ستاره دیگر، جزئی از یک دستگاه عظیم به نام جهان هستی است، دیگر مفهوم استقرار خدایان و اساطیر در آسمانها معنای خود را از دست داده و مبانی تحلیلی، علمی و استدلالی جایگزین مبانی تابویی و اسطورهای میشود. به این ترتیب هیچ میوه ممنوعهای در جهان وجود نخواهد داشت و هر چیز اعم از پدیدهها، موجودات، مفاهیم، ذهنیات، باورها و موضوعات عالم، با محک و عیار استدلال و دانش سنجیده خواهد شد و این «سنجهپذیری» (با وجود تفکر اسطورهای و تابویی به معنای تقدس و ممنوعیت) ابزاری قدرتمند و موثر برای درک جهان هستی بر پایه توصیه بسیار مهم خداوند (لا تقف ما لیس لک به علم) خواهد شد. تصور جهان اسطورهای، تصور جهانی بیپایه و بس شکننده است که مطابق با سلایق، آرزوها، آمال، ترسها، سلطه ناشناختهها و موهومات شکل میگیرد ولی تصور دنیای استدلالی و شکستن تابوها و اسطورههای بیاساس و واهی بر پایه منشور پیشگفته الهی، بشارت جهانی نواندیش، نوگرا و پایدار با تفکرات علمی و استدلالی بشر را داده و حکومت حکمت را بر جهان جاری میکند. در چنین دنیایی است که ارزش بندگی یک درصدی خداوند بر پایه شناخت، استدلال و آگاهی بیش از اطاعت صددرصدی بر پایه نگرش اسطورهای به خداوند است. در نهایت، وقتی بندگی خداوند از دید استدلالی نسبت به دید اسطورهای و تابویی چنین باشد، باید بازنگری جدی در باورهای روزمرهمان در همه زمینهها و جایگزینی منطق و استدلال به جای نگرش اسطورهای و تابویی به موضوعات را سرمشق تفکرات خود قرار دهیم.
یاد بگیریم که آرامش و امنیت ذهنی خود برای باورهایمان را در تلاطم تفکر و اندیشه بیابیم و نه در جوار خاموشی و رخوت اسطورهها. در اینجا این سوال مطرح میشود که اصولا علم (با تعریف مشخص آن به معنای دانش منظم و نه هر نوع آگاهی) که تلاش شد مرزی میان آن و اسطوره ترسیم شود، چیست و چه الگوهایی وجود دارد که همین مفهوم نیز به شکل اسطورهای نگریسته نشود. به عبارت دیگر سوال این است که استدلال و استنتاج علمی چیست و چگونه میتوان آن را به گونهای نگریست که این فرآیند، خود منجر به اعتقادات جزمی و اسطورهای نشود و اصولا ملاکمان برای «علمی بودن» یک استدلال چیست؟ خواهیم دید که در جبهه علم نیز هنوز راه درازی در پیش است تا «تفکر علمی» بشر از پیرایه اسطورهای زدوده شده و «دانش خالص» بشر بتواند حقایق جهان را آشکار ساخته و ملاک تشخیص مناسبی برای «علم» از «شبهعلم» داشته باشد.
ایمره لاکاتوش در مقالهای که در سال ۱۹۷۷ میلادی با عنوان «علم و شبهعلم» در کتاب خود با عنوان «مجموعه مقالات فلسفی» مطرح کرد، تلاش داشت مرز مشخصی میان علم و شبهعلم ترسیم کند. چندی پیش از وی و در سال ۱۹۶۲، توماس کوهن با انتشار کتاب «ساختار انقلابهای علمی» (که به فارسی نیز ترجمه شده است) نظریه نسبتا جدیدی در مقابل نظریه سنتی روششناسی علمی اثباتگرایی و روششناسی کارل ریموند پوپر با عنوان ابطالگرایی مطرح کرد. در این بین، پل فایرابند در کتاب «برضد روش» (با نام اصلی AGAINST METHOD که آن نیز به پارسی ترجمه شده است)، وجود یک فرآیند ثابت و مستقل در روششناسی علم را انکار و پیشنهاد کرده که از روشهای متعدد که هر کدام میتواند در جایگاه خود و در موضعی مشخص، تبیینکننده بخشی از واقعیات جهان باشد استفاده شود و به گفته وی، اعتقاد یابیم که «علم نه خوب است و نه بد». قبل از اینها نیز لودویک ویتگنشتاین در تنها اثر چاپ شده دوران حیاتش با عنوان «رساله منطقی- فلسفی» در سال ۱۹۲۱، اعتقادات خود در زمینه نحوه توسعه دانش را بیان کرده بود (طبیعتا از سایر بزرگان این زمینه مانند مارتین هایدگر، امانوئل کانت، دیوید هیوم و برتراند راسل نیز نباید به سادگی گذشت). در پس این نامهای بزرگ چه حقیقتی نهفته است و این بزرگان، علم و اسطوره را چگونه میبینند و چه چیز را علمی و چه چیز را غیرعلمی میدانند. صرفنظر از نام این بزرگان، اندیشه آنها را مرور میکنیم.
میتوان گفت که تقریبا تا قبل از کارل پوپر، جامعه علمی «اثباتگرا» بود به آن معنی که جمله یا عبارتی علمی تلقی میشد که «تایید عمومی» خصوصا بر پایه شواهد تجربی یا عینی را داشته باشد. برای مثال، وقتی آب در اینجا، آنجا و همهجا در ۱۰۰ درجه سانتیگراد به جوش آید، این فرضیه که «آب در ۱۰۰ درجه سانتیگراد به جوش میآید» تبدیل به قانون خواهد شد مگر آنکه شواهدی خلاف آنچه تاکنون وجود داشته به دست آید (یعنی مورد یا شرایطی کشف شود که در آن، آب در ۱۰۰ درجه سانتیگراد به جوش نیاید). در این حالت (دیدگاه اثباتگرایی به علم)، دانشمندان تلاش میکنند هرچه بیشتر شواهد تاییدکننده برای یک نظریه بیاورند تا آن نظریه به قانون تبدیل شود. در نتیجه، قانون باید چند خصوصیت داشته باشد:
۱- در تمامی موارد مشاهده شده، صادق باشد یعنی بتواند همه موارد مشاهده شده را توضیح داده و در آنها مصداق داشته باشد (خاصیت توضیحدهی).
۲- قدرت پیشبینی داشته باشد و بتواند نتایج مشاهدات آتی را پیشبینی کند (خاصیت پیشبینی). در اینجا اگر «قانون» جامع و کامل باشد، حتی میتواند موارد غیرقابل پیشبینی را نیز توضیح دهد. به عنوان مثال، در توالی اعداد ۲، ۴، ۶، ۸ و ۱۰، اگر مشاهده بعدی در یک آزمایش، عدد ۱۲ باشد، قانون «هر عدد نسبت به عدد قبلی، دو واحد بیشتر است» به عنوان یک قانون صادق تلقی میشود اما اگر مشاهدات بعدی، اعداد ۱۳، ۱۶، ۱۹ و ۲۲ باشد، قانون فوق نقض شده و قانون «پنج عدد اول، دو واحد از عدد قبلی بیشترند و اعداد بعدی، سه واحد از عدد قبلی بیشترند» صادق خواهد بود. همان گونه که ملاحظه میشود، در اینجا این نظریه به خودی خود ملاک تصمیم نبوده و قدرت توضیحدهی و پیشبینی نظریه بر اساس مشاهدات واقعی، ملاک برتری یک نظریه است. اما آیا باید بر یافتهها و قوانینی که بدین طریق حاصل میشوند، اعتماد کرد و آنها را «اسطورهوار» پذیرفت؟ طبیعتا پاسخ منفی است. ذکر چند مثال میتواند بنیان «اسطوره علم» بر این اساس را بر هم ریزد. نخست آنکه نجوم بطلمیوس که زمین را مرکز کهکشان میدانست، قادر بود مشاهدات ما از آسمان و ستارگان را به خوبی توضیح دهد (خاصیت توضیحدهی) و حتی پیشبینیهای مناسبی نیز از حرکت ستارگان و اجرام آسمانی به دست دهد (خاصیت پیشبینی) در حالی که نجوم کپرنیک هم که خورشید را در مرکز منظومه شمسی میدانست، قادر به توضیحدهی مناسب مشاهدات بود و همچنین میتوانست پیشبینیهای دقیقی از اتفاقات سماوی به دست دهد.
به عبارت دیگر، هم نجوم بطلمیوس و هم نجوم کپرنیک میتوانستند خاصیت توضیحدهی و پیشبینی داشته و در عین حال، بسیاری از شواهد تجربی را به عنوان پشتوانه عینی خود داشته باشند. به همین دلیل است که هم نجوم بطلمیوس برای بطلمیوسیان و هم نجوم کپرنیک برای کپرنیکیان، «اسطوره» بودند. مثال دیگر، مثال ماهی قرمز در تنگ بلورین است. ماهی قرمز به دلیل انحنای تنگ بلورین (که برای ما به عنوان مشاهدهگر بیرونی، انحنای آن اثبات شده است ولی ماهی داخل تنگ، دنیا را همان گونه میبیند که انحنای تنگ به او میگوید) واقعیت دنیا را به عنوان یک واقعیت منحنی تصور میکند. جالب است که بدانیم اگر آن ماهی مانند انسان قدرت ساخت نظریه و قانون علمی داشت، میتوانست با همان دنیای منحنی خود، دنیا را چنان تفسیر کند که هم خاصیت توضیحدهی داشته باشد و هم خاصیت پیشبینی. به عبارت دیگر، الگوی احتمالی وی بر اساس منحنی بودن دنیا، هم میتوانست تمامی اتفاقات بیرون تنگ (رفتوآمد انسانها و حتی گردش ستارگان از دید انحنای تنگ) را توضیح دهد و هم میتوانست به راحتی آنها را پیشبینی کند در حالی که میدانیم مبنای منحنی بودن دنیا برای ماهی، صرفا مربوط به تنگی است که او را احاطه کرده و نه واقعیات جهان هستی. نکته جالبتر آن که هم ماهی درون تنگ و هم انسانهای بیرون از تنگ، میتوانند دنیا را براساس قوانین خود، توضیح داده و پیشبینی کنند.
زیاد نباید از رفتار ماهی تعجب کرد زیرا این اتفاق برای بشر نیز افتاده است. تا قرنها و بلکه هزاران سال، بشر قوانین هندسه اقلیدسی مبنی بر مسطح بودن فضا را پذیرفته بود و فرضیات آن را «اسطورهوار» در استدلالات و استنتاجات خود مورد استفاده قرار میداد. در این حالت و به دلیل مسطح بودن فضا، کمترین فاصله میان دو نقطه، یک خط راست و بیشترین فاصله، یک منحنی بود زیرا در فضای مسطح، هرگونه خمیدگی و انحنا موجب دور شدن یک مسیر میشود و عجب آنکه این اسطوره، اساس بسیاری از تحلیلها و الگوهای نظری در ریاضیات و هندسه را تشکیل میداد که جملگی بر مشاهدات عینی مصداق داشتند و خواص توضیحدهی و پیشبینی را همانند مثال ماهی در تنگ بلور داشتند. اسطوره فضای مسطح، با ظهور هندسه نااقلیدسی و بیان منحنی بودن فضا به سادگی فرو ریخت و در فضای جدید، نزدیکترین فاصله میان دو نقطه به صورت یک منحنی و دورترین فاصله، یک خط راست بود (عکس آن چه در هندسه اقلیدسی تصور میشد).
ادامه دارد
* پژوهشگر اقتصاد شهری
@BWurban7677

لطفاً براي ارسال دیدگاه، ابتدا وارد حساب كاربري خود بشويد