27 - 11 - 2022
پل چوبی؛ عاشقانهای در بستر تاریخ
محبوبه حقیقی- مهدی کرمپور سه سال پیش یک فیلم صددرصد خصوصی ساخت، فیلمی که با سرمایههای کوچک و بزرگ شخصی ساخته شد و از هیچ جایی برای ساختش
پول نگرفت.
بعد از ساختش هم اگرچه مجوز نمایش گرفت اما در فهرست هشت فیلم تحریمی حوزه هنری رفت و درحالی که آن فیلمهای تحریمی هم به مرور یک به یک در سینماهای دیگر اکران میشدند، چون شخص وزیر سابق ارشاد به او گفته بود « تا من هستم پول چوبی اکران نمیشود»، تقریبا بعد از دو سال در نوبت اکران ماندن، بعد از رفتن آن آقای وزیر به نمایش درآمد و با وجود اینکه سینما آزادی و باقی سینماهای حوزه هنری را نداشت، نزدیک به دو میلیارد تومان فروخت.
اما آیا ساختن فیلمی که هیچ پشتوانه مالی ندارد و به سادگی و براساس امیال شخصی یک نفر میتواند دو سال به اکران هم نرسد، ریسک خطرناکی نیست؟ مهدی کرمپور که با پل چوبی یک عاشقانه را در بستر وقایع سال ۸۸ روایت کرده جواب این سوال را در این گفتوگو داده است. او معتقد است عرصه رقابت خصوصی عرصه ترس نیست بلکه عرصه کیفیت است.
زمستان ۹۰ کمی بعد از جشنواره فجر که پل چوبی برای نخستین بار اکران شد، گفتید که سند فیلمتان چهل تکه است به این معنی که سرمایهگذاران بزرگ و کوچک پیدا کردید تا بتوانید یک فیلم صد در صد خصوصی بسازید؟ چرا اینقدر اصرار داشتید که سرمایهگذاران فیلم خصوصی باشند؟
چون در شرایطی که فیلم خصوصی تولید میشود، تو باید به یکجا جوابگو باشی و آن هم مردمند چراکه بخشخصوصی بر اساس عرضه و تقاضا شکل میگیرد و وقتی عرضه و تقاضا باشد تو باید بتوانی کسانی که روی فیلمت سرمایهگذاری میکنند را راضی کنی و برای اینکار باید هدفشان را درست بشناسی. ارگانها و نهادهایی هستند که اهداف دیگری را در فیلم دنبال میکنند ولی بخشخصوصی یک هدف دارد و آن ارتباط با مردم است و آن هدف را من میتوانم برایش برآورده کنم. خوشبختانه این موضوع ثابت شد، یعنی هفته دیگر فیلم دو میلیاردی میشود و من توانستم همه سرمایهگذارانم را از فیلمی که ساختم راضی کنم. به آنها قول دادم که من پولتان را برمیگردانم نه از آن قولها که همه میدهند و بعد سر سرمایهگذار را کلاه میگذارند. من همیشه قراری که با مخاطبم میگذارم، قراری که با هر کسی میگذارم، تا آخر سرش میمانم. به قراری که با بخشخصوصی گذاشتم که من پولتان را برمیگردانم و سود میکنید هم پایبند ماندم و آنها سود کردند.
خیلی ریسک بزرگی نبود؟ آن هم در آن شرایط بسیار سختی که بر سینما میگذشت؟
این کار بسیار سختی است چون تو میدانی که در ایران در طول یک سال حداکثر پنج فیلم در اکران میتوانند پول خودشان را برگردانند. من سه دوره رییس شورای صنفی نمایش بودم، رییس اکران کشور بودم، این را به ضرس قاطع میگویم، حداکثر پنج فیلم میتوانند پول خود را برگردانند از کل ۹۰- ۸۰ فیلمی که در سال تولید میشوند و بقیه آنها در حقیقت با بودجه دولتی ساخته میشوند که پولهایشان را برنمیگردانند و آن کارفرما اهداف دیگری را دنبال میکند. یعنی حدود پنج درصد فیلمها پول خود را از گیشه باز میگردانند و این پنج درصد که در بخشخصوصی تولید میشوند، کار بسیار دشواری را پیشرو دارند چون اگر همه میتوانستند که همه باز میگرداندند. برای من جذابیتش این بود که فکر میکردم آن کاری را که میخواهم میتوانم انجام دهم، یعنی میدانستم که میتواند پولش را برگرداند در ضمن میتوانم حرفم را در آن بزنم.
چقدر وقتی که داشتید فیلم را میساختید به خاطر اینکه سرمایهگذار خصوصی داشتید، دغدغهتان این بود که فیلمی بسازید که سرمایه را بازگرداند.
آن موقع که مینوشتیم اصلا سرمایهگذاری نداشتیم. آن موقع که من و خسرو (نقیبی) فیلم را مینوشتیم، خسرو معتقد بود که این فیلمنامه هرگز ساخته نمیشود و امکان ندارد که ما بتوانیم این فیلم را بسازیم و فکر میکرد کار الکی دارد میکند.
کی فیلمنامه را نوشتید؟
آخر ۸۸ و اول ۸۹٫ و خسرو فکر میکرد که من دارم کار بیهودهای انجام میدهم. یک روز رفتم دنبالش گفتم تو چرا کار را درست سر موقع تحویل نمیدهی، چرا انقدر بدقول شدی سر این پروژه؟ کمی من و من کرد و این را گفت. گفتم فردا وسایلت را جمع کن میخواهم ببرمت شمال. برش داشتم بردمش شمال ویلای خودم. قرنطینهاش کردم، بهش خوش میگذشت. میرفتیم با هم نهار میخوردیم، میرفتیم استخر، میآمدیم مینشستیم و خسرو شرایط ایجاد شده را دوست داشت. وقتی این فیلمنامه را تمام کرد و من گفتم که رفتم سرمایهگذار پیدا کردم، هرگز باورش نمیشد و وقتی هم داشتم فیلم را میساختم باورش نمیشد و وقتی فیلم در جشنواره فجر به نمایش درآمد باز هم به من میگفت باورم نمیشود و وقتی فیلم اکران شد یادم است که رفت از سردرها عکس گرفت، گذاشت در اینستاگرام و بعد این جمله را نوشت. نوشت وقتی این فیلم را مینوشتم هرگز فکر نمیکردم روزی همچین فیلمی اکران شود.
آن موقع اصلا سرمایهگذاری وجود نداشت اما من اعتقاد داشتم که این فیلم را میسازم و سرمایهگذار میآید و برمیگرداند. فیلم مخالفان زیادی دارد موافقان زیادی هم دارد. آدمها دیالوگهای این فیلم را به هم اساماس میدهند، در فیسبوک، درفضای مجازی، در اینترنت، در روزنامهها، در اکران خارج از کشور، فیلم پر از موافق و مخالف است و این خیلی برایم جذاب است. این واکنشبرانگیز بودن که در تمام کارهایم وجود داشته در این کار شدت بیشتری گرفت چون با مخاطب بسیار وسیعی ارتباط برقرار کرد و حالا راجع به پل چوبی یک دو قطبی وجود دارد که این دوقطبی را هم دوست دارم یعنی فکر میکنم، این هم جزو نمایش یک فیلم است. یعنی نمایش باید اینگونه باشد. شما وقتی کاری در حوزه علوم انسانی، علوم و سیاست و امثال اینها انجام میدهی، نمیتوانی وسط بمانی. هیچ وقت ما یک سیاست مدار وسط در وسط نداریم. اصلا امکان ندارد، باید موضع خودش را روشن کند. هیچ وقت هم یک آرتیست وسط در وسط نداریم، با یک فیلسوف یا موافقیم یا مخالفیم، مگر اینکه نخوانده باشیمش. اگر خوانده باشیم یا نظراتش را قبول داریم یا نداریم. همین اتفاق امروز برای پل چوبی افتاده و من این را همان روز اول میدیدم.
اینکه حمایت هیچ ارگان و سازمان دولتی را نداشتید باعث نمیشد که ترسو شوید؟ و دلتان بلرزد؟ محافظه کار شوید؟ این عدم حمایت دست فیلمساز را نمیبندد؟
به نظر من فیلمی که در آغاز پولش را درمیآورد و روی سود است، فیلم مرده است. برای اینکه آن فیلم امکان ندارد که فیلم خوبی شود. فیلمی که از اولش – یعنی در تولید- سود میکند که اکثر فیلمهای ما اینطوری هستند. حتی فیلمهایی در بخشخصوصی که همین الان دارند ساخته میشوند، سودشان را پیش از اکران بردهاند چون اسپانسر خوب گرفتهاند و در نتیجه دیگر دغدغه مخاطب ندارند. در فیلمی که تو دغدغه مخاطب داشته باشی، باید تلاش کنی نه ترسو باشی. باید تلاش کنی. عرصه رقابت خصوصی عرصه ترس نیست، عرصه کوآلیتی است، عرصه کیفیت است، تو باید بستهبندیات را دیگر درست کنی و همین است که فیلم من بستهبندی درستی دارد. خیلیها عصبانی میشوند یا حسادت میکنند به پل چوبی.
مردم هزار تومان میدهند بهترین DVD دنیا، کار اسپیلبرگ را از کنار خیابان میخرند و میبینند که خیلی هم از همه ما روی هم رفته بهتر فیلم میسازد. خب معلوم است او بهتر از همه است، بهتر از همه است در دنیا. خب کسی که میرود با هزار تومان فیلم اون را میخرد، چرا باید بیاید فیلم من را ببیند؟ برای دیدن فیلم من، نه ارگانها عدهای را برای تماشای فیلم بسیج میکنند، نه بچهها را میآورند فیلم مرا ببینند و نه … من باید مردم را واقعی به سالن بیاورم. این مردم هم دیگر آن مردمی نیستند که فیلمفارسی نگاه کنند. اینها همان مردمی هستند که دایم ما را حیرت زده میکنند. در انتخابات میبینیم که چطور حیرتزدهمان میکنند. یعنی با یک مردم دیگری مواجهیم. زیر پوست این شهر اتفاقاتی دارد میافتد. این مردم بهترین فیلمها را میبینند، این مردم دارند دنیا را سورپرایز میکنند. حالا وقتی میخواهی به اینها فیلمت را بفروشی باید خوب بستهبندی کنی. این اولین کار است. یعنی نه فقط کست، بلکه در پشت دوربین هم من بهترین فیلمبردار ایران را آوردم، بهترین طراح صحنه را آوردم، بهترین آهنگساز را آوردم، بهترین تدوینگر را آوردم، سعی کردم بهترینها، از پشت تا مقابل دوربین درست بچینم. چون دیگر کسی که دارد فیلمت را نگاه میکند، میتواند ضعف فیلمبرداریات را هم تشخیص دهد، پس باید فیلمبرداریت خوب باشد، باید طراحیت هم سلیقه داشته باشد.
باید پکیجت را درست بچینی، حالا اینکه تویش محتوا چیست، آن دیگر چیزی که من دوست دارم. من بستهبندیام را درست میکنم بعد میگویم حالا ببخشید این پیشنهاد مخصوص سرآشپز است بیایید پیشنهاد من را بخورید. بیایید غذایی را که من درست کردم ولی با سرویس درست به شما میدهم میل کنید. بهتان در بشقاب چینی میدهم، قاشق و چنگالتان را چیدم و شمع روشن کردم، حالا ببینید من چه غذایی برایتان دارم. بیایید نگاه کنید ببینید غذا چیست. من اینجور فیلم را میدیدم و ترسی هم نبود باید تلاشم را بیشتر میکردم.
پس بخشخصوصی بودن کار باعث شد که یک ویترین اساسی برای فروش بچینید.
بله. آن موقع که ما شروع به کار کردیم، سعی میکردیم که خیلی در سکوت خبری این کار را بکنیم حتی یک خلاصه داستان پرتی داده بودیم و… سعی میکردیم نگوییم قصه دقیقا چیست، چون میترسیدیم که جلویمان را بگیرند، شروع کردیم قصه را ساختن. هر روز که یک بازیگر به کار اضافه میشد، خبرش میپیچید بعد اعلام کردند که فیلم کهکشانیهاست. بعد از آن هم دقت میکنید که این کست ما در فیلمهای دیگری هم استفاده شد. یعنی اینکه بعضیها آمدند از همین کست ما در کارهای مختلف استفاده کردند و شکست تجاری خوردند، یعنی فقط کست نیست، فقط crew نیست، بستهبندی تو مهم است.
در کستینگ کارتان به طور واضحی همه سلیقهها را در نظر گرفتید یعنی از مخاطب تلویزیون تا کسی که سریالبین است، تا کسی که سینمایی است…
صدای پشت تلفن فرزاد حسنی است، میدانی؟
بله، مثلا کسی که رادان و مهناز افشار را دوست دارد تا سلیقه هدیه تهرانیپسند همه جور سلیقهای که میتواند بیاید سینما را شما در نظر گرفتهاید. این جمع تنوع سلیقهها، نگرانتان نمیکرد که به ذات و ماهیت اثرتان لطمه وارد شود؟
نه من به خاطر اینها انتخاب نکردمشان من به خاطر اینکه به درد این کار میخوردند، انتخاب کردمشان. من آدمها را سر جایشان انتخاب کردم. اصلا قرار نبود مهران مدیری بیاید. منتها ما اصلا یک مرد جذاب در آن سن و سال نداشتیم که بتواند یک بازیگری مثل مهناز افشار که شیرین است را از دست امیر (بهرام رادان) در بیاورد. هر کس دیگری، هر هنرپیشه دیگری را میگذاشتم میگفتند که بابا این الکی میگوید، این یارو که اصلا جلوی بهرام رادان کسی نیست. فقط مهران مدیری باورپذیر است چون نگاهش میکنند و میگویند جذاب است، اترکشن دارد. مهران مدیری انتخاب شد به خاطر اینکه مناسبترین انتخاب برای آن نقش بود و آخرین نفر هم به آن گروه ما اضافه شد. ببینید ما از اول، کار خودمان را سخت کردیم با انتخابهایمان. یا ببینید باید یک دوستی میگذاشتم برای بهرام رادان که وقتی که برمیگردد او به خاطرش، زنش را که مهناز افشار است ول کند. یعنی همه اینها نقیض همدیگر بودند. یعنی هر کدام اینها عین یک پازل پیچیدهای است که هی کستینگ کار را پیچیدهتر میکرد. جز مثلا برزو ارجمند که خودش همواره در همه کارهای من بوده و دوست داشته که باشد و در این کار هم یک نقش افتخاری بهش دادم، یا امید روحانی که همین جوری آمد یا فرزاد حسنی که سالها با هم کار کردیم و دوست داشت حضور داشته باشد یا آتیلا پسیانی که چهار فیلم با او کار کردهام… یعنی جز این چند نفر که واقعا لطفشان بود که آمدند بقیه بازیگرها در یک پازل سختی انتخاب شدند. فکر میکنم فقط بستهبندی نیست که پیشنهاد سرآشپز را پرطرفدار میکند چون رستورانهای خوبی را میبینیم که چون غذای بدی سرو میکنند ورشکسته میشوند. آمبیانس مهم است. امروز دیگر ما نمیتوانیم به مخاطب امروزی بگوییم که بیا برویم همان سگ پز کنار میدان آزادی ساندویچ بخوریم. دوست دارد در یک جایی بنشیند و گارسونش به او احترام بگذارد، همین. این یک رستوران است که باید درست چیدمان داشته باشد اما غذا هم خیلی مهم است، یعنی غذایش مهم است. ببینید در مورد پل چوبی و ارتباطش با مخاطب، دو مطلب مطرح شد یکی اینکه آقا حوزه هنری تحریم کرد پس گرفت ولی نه حوزه هنری شش فیلم را تحریم کرد.
و فقط دو تایش گرفت.
دوتایش گرفت. یکی من مادر هستم فریدون جیرانی و دیگری پلچوبی که از همه بیشتر فروخته. دو تا از این فیلمها ۳۰۰، ۴۰۰ میلیون فروش کردند که فیلمهای خوبی هم بودند. اصلا بحث ارزشگذاری نیست. دو تا فیلم خیلی خوب ما ۳۰۰، ۴۰۰ میلیون فروش کرده، در تبلیغاتشان هم بزرگ زدند که فیلم تحریمی حوزه هنری ولی نگرفت. فیلمهایی بود که با تبلیغات بسیار بالا آمد در شبکه ویدیویی و همان کست ما را داشت و بیشتر از ما کست داشت و تبلیغاتشان خیلی بیشتر از ما بود چون ما پول نداشتیم که بتوانیم این همه تبلیغ بکنیم برای اینکه بخشخصوصی بودیم. آنها اصلا کل پولشان را داده بودند برای تبلیغات و اسپانسر گردنکلفت داشتند. ۱۰ قسمت آخر کار به دلیل شکست تجاری اصلا بیرون نیامد.
پس نه کست، نه آن حاشیه حوزه هنری هیچ کدام کاری نمیکند. ممکن است اینها یک ذره حواس را جلب کند یعنی وقتی تو رد میشوی یک خرده دقت کنی که مثلا اینها بازی میکنند یا این فیلم را تو حوزه تحریم کردهاند، ولی ما باید بدانیم که تبلیغات شفاهی در این کشور هنوز حرف اول را میزند یعنی مردم میآیند بیرون دهن به دهن تبلیغ میکنند. جایی که فیلم خوب باشد با تبلیغات شفاهی میفروشد، جایی که غذایش خوب باشد با تبلیغات شفاهی مشتری میگیرد. لازم به بیلبوردهای بزرگ نیست و در عالم سیاست هم ما دیدیم کسی که تمام این شهر را بیلبورد کرده بود رای نیاورد ولی مردم با حرف و زیرپوستی رفتند یک فیلم دیگری دیدند، یک آدم دیگری را انتخاب کردند. پس مردم و طبقه متوسط خودش تصمیم میگیرد. ما باید به کارمان اعتقاد داشته باشیم و درست عرضهاش کنیم. این کاری بود که من در پل چوبی کردم. بهش اعتقاد داشتم از روز اول کمااینکه همکار فیلمنامهنویس من هم معتقد بود ممکن است ساخته نشود. من مطمئن بودم که اکران میشود. این اطمینان که خسرو در متنهایش هم نوشته بود که من مطمئنم جز اطمینان مهدی هیچ چیزی این فیلم را نساخت و اکران نکرد.
میدانی آن را که مردم شفاهی میگویند و دهان به دهان میچرخد با آنچه روی کاغذ میآید و منتقدان میگویند و بالاخره میشود بحث رایج محافل سینمایی دو تا موضوع است. با انتخاب کردن چنین بازیگرهایی حتی انتخاب کردن چنین قصهای نگران این نبودی که بهتان انگ فیلم بفروش ساز بزنند و آیا اساسا این انگ هشت؟
انگ خوبی است.
میخواهم بگویم که بعضیها طرفدار این هستند که فیلمهایی بسازند که مهم نیست چند نفر میبینندش مهم این است آنهایی که مخاطب من هستند میبینند و به هر حال این را یک امتیاز محسوب میکنند اما شما این کار را نکردهاید.
اشکال ندارد که آن فیلمها هم ساخته شود. ببین من اصلا در مورد این قضیه آدم دگمی نیستم. من میگویم که آن فیلم را هم من ساختم. سوپر روشنفکرانهترین فیلم ایران را که وقت اکرانش شیشهها را میشکستند؛ چه کسی امیر را کشت. بعد جالب است یکسریها الان میگویندای سازنده چه کسی امیر را کشت چرا این را میسازد؟ اما آیا در چه کسی امیر را کشت کسی آمد دفاع کرد از این فیلم؟ هیچ کس. الان سازنده چه کسی امیر را کشت چرا این فیلم را میسازد؟! خیلی برای من جالب است. ببین اصلا بحث این نیست. در چه کسی امیر را کشت هم من ۲۰ درصد شریک بودم و ما سود کردیم. در بخشخصوصی ساخته شد. چه کسی امیر را کشت را ما صد درصد در بخشخصوصی ساختیم. من و مرتضی رزاق کریمی شریک بودیم در فیلم باهم و سود کردیم. آن هم اتفاقا چند پاره بود. چون با هم چهار، پنج نفر بودیم شریک شدیم. مهم این است که تو واقعا اولش میگویی که من اینقدر مخاطب را هدف میگیرم، آخرش همان تعداد مخاطب را داشته باشی. من حرفم این است. یک فیلمی بسازیم برای مردم ولی کسی هم نیاید ببیندش، بعد میگوییم آقا این هنری است. من میگویم سینمای تجربی مفهومش تجربه سیاه مشق نیست. مفهومش این است که چیزی به هنر سینما اضافه کنی. اگر با یک فیلم تجربی بشود کاری کرد که لابراتوار خود سینما مثل ژان لوک گدار، اگر ژان لوک گدار شدی قبول است یک فیلم تجربی بسازی ولی نابلدی نباید فیلم هنری یا تجربی بسازی. فیلم تجربی فیلمی است که سینما را گسترش میدهد. ابعاد سینما را گسترش میدهد و همان فیلم تجربی هم میتواند فیلمی شود که ماندگار شود. اگر تو یک فیلم ماندگار ساختی دمت گرم. اگر عباس کیارستمی بودی دمت گرم، ولی عباس کیارستمی، بالاترین گردش مالی بخشخصوصی ایران را دارد. یادمان باشد فیلم عباس کیارستمی فیلم جعفر پناهی، فیلم اینها بالاترین فروشهای جهانی را دارد، ما اصلا فروشهایمان به گرد آنها نمیرسد. کافی است که اقتصاد آن فیلم را نگاه کنی، فیلم با بودجه بسیارکم ساخته شده، فروشهای میلیون دلاری کرده در دنیا. اصلا منظورم فستیوالها نیست. فستیوالها اتفاقا شوهایی هستند برای فروش. ببین این فیلم تجاری چقدر فروش کرده، فیلم تجربی، فیلم روشنفکری، فیلم جشنوارهای، آن هم یک بیزینس دیگری است که اتفاقا میلیون دلاری برگشتند. من میگویم کسی که این جوری میلیون دلاری برگردد من به عنوان آدم موفق نگاهش میکنم. عباس کیارستمی، جعفر پناهی را به عنوان آدمهای بسیار موفقی نگاه میکنم که خیلی زیادتر از دکان فرح بخش پول درمیآورند. خب، در این سینما یکسری تهیه کنندهای هستند که خرازی دارند، زیپ و دکمه و اینها میفروشند. آنها بیزینس کوچولویی دارند. بعدش هم فکر میکنند که فیلم بفروش میسازند. فیلم بفروش نیست، فیلم بفروش فیلم پناهی است، فیلم اصغر فرهادی است. فیلم اصغر فرهادی بیزینس درستی دارد، اکران میشود، در سینماهای آمریکا، فرانسه، گسترده، میلیون دلار دارد برمیگرداند. DVDهایش دارد میلیون دلار فروش میرود، حالا ما بیاییم اصغر فرهادی را به عنوان فیلم بفروش بزنیمش چون در ایران فروش خوب کرده. جدایی نادر از سیمین بالای یک میلیارد فروخته، این یکی فیلمش بالای یک میلیارد فروخته؟! خب این بیزینس است دیگر، فیلمش را درست بستهبندی کرده، فیلم خوب ساخته، مردم هم دیدند در همه دنیا دیدند. امروز رقابت دیگر آن رقابت کنار خیابان استانبول نیست. امروز دیگر رقابت به خاطر مالهاست. مال میسازند و میگویند بیایید حالا نگاه کنید، من برند میسازم، ویترین عظیم میزنم که بیایید از من خرید کنید. نروید کنار خیابان بخرید از آن دکان خرده فروشی. این بیزینس امروز دنیاست. یعنی امروز این قضیه را باید یک خرده خارج از احساس و شبه روشنفکری نگاهش کرد. امروز فیلمهای خوب در دنیا چه نوع فیلمهایی هستند؟ فیلمهایی هستند که اتفاقا ارتباط عالی دارند با مخاطب برقرار میکنند. البته فیلمها آندرگراند هم ساخته میشوند که شاهکارند. اگر از آنها هم ساختید هم من قبول دارم یعنی اگر از آن فیلمهای زیرزمینی و با بودجههای اندک و مستقلا ساخته شد که ابعاد سینما را گسترش داد و تجربه خاصی بود من کاملا عاشق آن فیلمها هستم. من میخواهم بگویم که امروز از متوسط بودن باید فرار کنیم. بزرگترین مساله این است که عرصه سینما در ایران عرصه آدمهای درجه ۳ و ۴ شدهاست. در صورتیکه در دنیا این عرصه، عرصه آدمهای درجه اول است. پس تو باید بیایی فیلمهای کم سرمایه کار کنی، فیلمهای تجربی کار کنی و دنیا را متحیر کنی و مخاطب خودت را یا باید فیلمهایی بسازی با پروداکشن درست و بتوانی مردم را بیاوری داخل سالن. فیلم متوسط فیلم بدی است. امروز مجلههای ما، روزنامههای ما، کتابهای ما، سینمای ما، موسیقی ما، همه از ابعاد مختلف مدیریت ما، سیاست ما، فلسفه ما، همه اینها دچار آدمهای متوسط زیادی است. یعنی استعداد متوسط زیاد انباشته باعث شده که ما آدمهای درجه یک و طراز اول نداشته باشیم و آدمهای متوسط دوست دارند آدمهای طراز اول و استعداد درجه یک را بکشند پایین و مثل خودشان بکنند و هر نوع انگی بهش بچسبانند. در صورتیکه آدم هوشمند، آدم درجه یک، آدمی است که میتواند فیلم خودش را موفق کند هر جوری چه low budjet و چه تجربی کار کند و دنیا را متحیر کند و چه بیگ پروداکشن داشته باشد، به هر حال امروز عرصه عرصه رقابت است.
وقتی تصمیم گرفتی قصه پل چوبی را بنویسی یا بسازی، اصلا میخواستی عاشقانه متفاوتی بسازی یا میخواستی یک مقطع از تاریخ را روایت کنی؟ این مقطع تاریخی دادن به داستان، فیلمساز را نگران نمیکند که فیلمش به یک زمان و یک جغرافیا محدود شود؟
هیچ کدام از این دو تا از هم جدا نیست. ما میخواستیم یک عاشقانه بسازیم اما در آن مقطع زمانی. مگر تمام فیلمهایی را که در مورد جنگ جهانی دوم ساخته شدند، فقط باید در جنگ جهانی دوم دیدشان؟ نه مگر همه فیلمهایی که در مورد روسیه زمان کمونیسم ساخته میشود، مال همان دوره است؟ حتی امروز فیلمهای درخشانی ساخته میشود که در مورد آن دوره است. اتفاقا یکی از بزرگترین مشکلات در غرب این است که ماجرا کم دارند و خیلی از اتفاقات در خیلی از کشورها نمیافتد. ولی آمریکا چون همیشه ماجرا دارد، حمله میکند به عراق، حمله میکند به افغانستان، از اینها ماجرا در میآورد. و دایم در فیلمهایش هست. ما اتفاقا در مورد ماجراهایی که بسیار دارد در کشورمان اتفاق میافتد اصلا فیلم نساختیم. یک فیلم خوب در مورد ملی شدن صنعت نفت نساختیم. خیلی اتفاق بزرگی است یعنی یک فیلم خوب، من درصددش هستم. یک فیلم یک تصویر خوب ما از مصدق نداریم در سینمایمان. انقلاب ۵۷ خیلی اتفاق بزرگی است در کشور ما ولی ما یک تصویر درست درباره این ماجرا نداریم. در مورد دهه ۷۰ در این کشور خیلی کم فیلم ساخته شده، یعنی همین دهه ۷۰ که همه جوانی ما درش گذشته، فیلم خوب درست و حسابی نداریم. آن دوره ما چه کارهایی میکردیم، که من اشاره کردم و در پل چوبی آوردم آن اتفاقاتی که در آنجا گذشته، پیشینهاش در دهه ۷۰ است. یک سریال مثلا حمید نعمتالله ساخت در مورد دهه ۶۰ که چقدر مورد استقبال قرار گرفت. ما اصلا باید در مورد مقاطع زمانی مختلف خودمان که بحرانی بوده حتما یک چیزهایی بسازیم و خیلی کم ساختهایم تا الان.
امروز تصویر ما در سینما خیلی کم است. تصویر طبقه متوسط شهری و تصویر دانشجوها و… تصویر واقعی نیست بر پرده. تصویر دروغی است به خاطر همین اگر تصویر خودشان را ببینند میآیند فیلم خودشان را میبینند و خودشان را در آن پیدا میکنند کمااینکه استقبال به نظر من طبقه متوسط شهری از فیلمهای اصغر فرهادی این را ثابت میکند. برای اولین بار در این کشور جایزه فجر با جایزه اسکار یکی میشود و پرفروشترین فیلم سال هم میشود. این یک اتفاق درست است یعنی این اتفاق نشان میدهد که امروز به یک بلوغی رسیدهایم پس آرتیستهای ما هنرمندهای ما در عرصههای مختلف از مردم عادی در کوچه و خیابان عقبترند. برای اینکه نمیتوانند کنارشان باشند، کارهایشان را اندازهشان بسازند بعد به مردم فحش میدهند. بعد کسی که فیلمش مورد توجه آنها قرار بگیرد بهش فحش میدهند میگویند تو فیلم بفروش ساختی. این اتفاقی که امروز افتاده، این است که هنرمند عقب مانده از جامعه، در یک دوران عقب افتاده و پارینهسنگی دارد زندگی میکند و فکر میکند که حالا مردم چرا او را درک نمیکنند، اصلا اینطوری نیست در صورتی که هنرمند باید مسلط بر کارش باشد، اگر مسلط بر کارش باشد، باید بداند که چه محصولی دارد تولید میکند یعنی با علم به اینکه دارد چه کاری انجام میدهد، آن وقت همان مخاطبش را میآورد داخل سالن. مثل این میماند که تو مجله صنعت ساختمان دربیاوری، مجله صنعت حملونقل در بیاوری، بعد انتظار داشته باشی مردم هر هفته صبح آن را بخرند. این مجله اسمش صنعت حملونقل است مردم صنعت حملونقل نمیخواهند بخوانند. تو باید یک کاری بکنی که مردمی که صنعت حملونقل دارند بیایند آن را بخرند و بخوانند. من میخواهم این را بگویم که خیلی روشن اگر میخواهی یک مجله اینترتیتمنت بزنی و یک مسایلی را درون آن مطرح کنی، باید خواست مردم را در آن لحاظ کنی، نمیشود تو مثلا یک سایت تندرو داشته باشی و بعد دایم به زمین و زمان و علقههای مردم فحش بدهی و بعد بگویی من خیلی کم خوانده میشوم. ما اقلیتیم تو اصلا با مردم حرکت نمیکنی، تو پشتت به مردم است. تو داری به علقههای مردم فحاشی میکنی بعد میگویی که ما اقلیتیم، خب بیا توی اکثریت. ما باید خواستهمان را با خواسته مردم مماس کنیم، یعنی بدانیم که در کجا زندگی میکنیم، و نخواهیم که سلیقه مان را به آنها تحمیل کنیم، اگر خواستیم حرفهایمان را گوش کنند به عنوان روشنفکر حق داریم ولی باید آنها را در نظر بگیریم و اگر در نظر بگیریم، میآیند حرفهایمان را گوش میکنند. ولی نمیشود آنها را در نظر نگیریم، از موضع بالا بخواهیم با آنها حرف بزنیم، به آنها دستور بدهیم و انتظار داشته باشیم که بیایند ببینند، خب نمیبینند. یعنی تو اصلا داری به سمت جنوب حرکت میکنی، آنها به سمت شمال حرکت میکنند. اصلا این دوخط به همدیگر هیچ وقت نمیرسند. مگر اینکه در آغاز فیلم سازوکاری که دارد انجام میدهد بر محصول خودش اشراف کامل داشته باشد و بداند که چه محصولی دارد تولید میکند، آن وقت آن محصول، آن سلایق مردم را تا حدودی در کار خودش رعایت کند، آن وقت بگوید که حالا ببینید و حرفهای من را هم گوش کنید. یک حرفهایی دارم برای شماها، بیایید حرفهای من را گوش کنید.
حالا یکسری مردم با حرفهای تو موافق هستند و یکسری مخالفند. نمیشود که توی خانهمان بنشینیم و برای خودمان ساز بزنیم و فکر کنیم بهترین آهنگساز دنیا هستیم. من انتخابم اثر گذاشتن و با مردم حرکت کردن و با مردم حرف زدن است. پس واردش میشوم، ضربه میخورم، فحشت میدهند، کتکت میزنند، همه اینها هم تویش هست. معلوم است که اگر تکان نخوری توی خانهات باشی هیچ اتفاقی برایت نمیافتد، همیشه هم محبوبی. اتفاقا هر دولت و حکومتی که میآید، میگوید بارکالله آقای فلانی را نگاه کنید، میزنند پشتش میبرندش بالا، همه دولتها هم بهت جایزه میدهند. این عافیت طلبی است یعنی وقتی تو میروی در اتاق خواب مینشینی و به همه فحش میدهی، عافیتطلبی است. همه حکومتها و دولتها هم این روحیه را دوست دارند و بر صدر مینشانندش، زینتالمجالس تمام فستیوالهای داخلی هم خواهد بود.
شنیدهها حاکی است که شخص وزیر قبلی گفته بود که تا من هستم پل چوبی اکران نمیشود، اساسا حالا که خدا را شکر روزی رسید که او رفت و پل چوبی اکران شد، این نگاه صاحبان قدرت را به هنر ارزیابی میکنید؟
دیشب اختتامیه جشنواره فیلم کوتاه تهران بود. یک اتفاق غمانگیز افتاد. من با محمد بزرگنیا و دکتر احمد ضابطی جهرمی و محمدرضا سکوت – داورها- نشسته بودیم آن ردیف و آقای میراعلایی مدیرعامل اسبق فارابی وارد شد، آقای میراعلایی تقریبا در چهار سال گذشته هر جا که وارد میشدند در صدر مینشستند ردیف اول اما الان که دیگر مدیرعامل نیستند هیچ صندلی خالی برایشان وجود نداشت و دیدیم که از آن آقایی که دم در ایستادهبود پرسید: جا نیست؟ گفت نه! یکه خورد، ایستاد دم در و بعدش هم سالن را ترک کرد. یعنی اینکه حتی صندلی برای نشستنش هم نبود و خیلی غمانگیز بود. من به محمد بزرگنیا گفتم که بلند شو ما جایمان را بهش بدهیم، خیلی زشت است بنده خدا، یک موقعی همه خیلی به او احترام میگذاشتند، یا هنوز آقای شمقدری رییس سازمان سینمایی بود، وزیر عوض شده بود در تالار وحدت هیچ جایی را پیدا نکرد و ایستاد باز دوباره نگاه کرد و بعدش هم سالن را ترک کرد. مدیرها باید بدانند که این عاقبت محتومشان است که روزی بر صدر مینشینند و روزی یک صندلی خالی برایشان هم وجود ندارد که بنشینند.
البته بستگی دارد که چگونه مدیری باشند.
آره ولی میدانی آنها همیشه بهترین مدیر هم که باشند مهمانان ما هستند. آنها هیچ وقت رییس ما نمیشوند، من به آقای ایوبی هم گفتم در جلسه خصوصی که من را دعوت کرد برای اینکه نظراتمان را بپرسد و بداند من گفتم اصلا فکر نکنید اینجا شما رییسید، اینجا باید اول بفهمید که شما هیچ کارهاید. شما مهمانید. ایشان میگفت که من میتوانستم مدیر کل سیاسی وزیر کشور بشوم، آقای رحمانی فضلی خیلی دوست داشت که من بروم آنجا مدیر کل سیاسی باشم. گفتم اگر آنجا میرفتید، شاید عاقبت به خیری بیشتری داشت چون هرچه که آنجا دستور میدادی اتفاق میافتاد اما اینجا هرچه که دستور بدهی اتفاق نمیافتد، اینجا یک عرصهای است که اصلا مال شما نیست. اینجا شما مهمانید، هرچه قدر که خودت را بیشتر با آن تنظیم کنید، اتفاق بهتری برایتان میافتد و در این عرصه حالا خوشبختانه یا متاسفانه، نمیشود هنرمند تزریق کرد، کما اینکه بارها در چندین دوره مختلف وزیران ارشاد، رییسان سازمان سینمایی سعی کردند که سینماگر تزریق کنند، سعی کردند که آدم بسازند، مدرسه درست کردند.
در دو سال گذشته یک اتفاقی افتاد که خیلی اتفاق جالبی است، شاید شما بدانید، آمدهاند طرح یک مدرسه- پانسیون را از یک طرح خارجی برداشتند آوردند پیاده کردند، ۴۰ تا آدم را از خانوادههای مختلف انتخاب کردند، شبانهروزی برایشان استاد آوردهاند که اینها را سینماگر کنند در رشتههای مختلف. پولش را هم یک ارگان بسیار گردنکلفت دارد میدهد، دو سال است دارند کار میکنند، پولهای عجیب و غریب دارد خرج میشود، مطمئن باشید یک نفر هم ازش بیرون نخواهد آمد، اگر بیاید آن یک نفر بیرون شبیه ما خواهد شد. چون فقط کافی است یک نفر بفهمد و استعداد داشته باشد و یاد بگیرد، حتما بعد از یک مدتی، میفهمد که همه واقعیت آن چیزی نیست که از دیدگاه رسمی گفته میشود چون ذات هنر این را میگوید. عرصه هنر نهتنها عرصه تزریق نیست بلکه نمیتوانید با بخشنامه و دستورالعمل به آن جهت بدهید. چون فرهنگ در ساختمان شکل نمیگیرد. فرهنگ آن چیزی است که بین مردم جاری است، فرهنگ آن چیزی است که باید از درون مردم درش بیاوریم، نمیتوانیم توی یک ساختمان بنشینیم، درها را ببندیم و در موردش بخشنامه صادر کنیم بگوییم مردم باید اینجوری باشند. مگر توانستیم تمام این سالها ویدیو را ببندیم، مگر توانستیم آستین کوتاه نیاییم. الان تو به بچه امروز بگو، آستین کوتاه میخندند. من اگر این خاطره را برای بچهام تعریف کنم که ما نمیتوانستیم آستین کوتاه بپوشیم، بچهام حتما باور نخواهد کرد. یعنی میگوید شما چه آدمهای بیعرضهای بودید. یعنی شک نکن که این اتفاق میافتد. عرصه هنر عرصهای است که تویش نمیتوانیم بر داریم یک آدمهایی را بسازیم، نمیتوانیم در یک ساختمان درس بدهیم. ما نتوانستیم ویدیو را بگیریم، نتوانستیم ماهواره را بگیریم، نتوانستیم جلو مطبوعات آزاد را بگیریم، جلو سایتها را نمیتوانیم بگیریم، جلو فیسبوک را نمیتوانیم بگیریم. امروز وزیر خارجه فیسبوک دارد، خب این اصلا یعنی چی؟ پس یعنی فیسبوک را برداریم، فیسبوک را آزاد کنیم بگذاریم همه ببینند.
امروز جایی است که ما باید بپذیریم آن چیزی را که در جامعه میگذرد، و سعی کنیم رویش تاثیر بگذاریم این همان بحثی است که در سینما هم مطرح است یعنی باید قدرتمندان و مدیران هم این را بفهمند نه ما به عنوان هنرمند این را بفهمیم. در هشت سال گذشته نتوانستهاند جلو فیلمسازی خیلیها را بگیرند. اگر ارشاد پروانه ساخت ندهد، میروند میسازند، من این را به آقای ایوبی گفتم، گفتم این پروانه ساخت را میبینید؟ خودتان را زیاد سبک نکنید، سعی کنید به همه بدید این پروانه ساخت را. بگذارید هنوز یک جایی باشد. مثل بابایی میماند که بچهاش سیگار میکشد، این باید رویش را آن وری کند، باید یک جایی را بگذارد آن برود سیگارش را بکشد بعدش هم مثلا جلو همدیگر سیگار نمیکشند، تمام شد. یعنی اگر معتقدیم که نباید حرمتها شکسته شود، حرمت همدیگر را نگه داریم. اگر پدر هر روز برود، به آن بچه گیر بدهد، ساکش را بگردد، خب یک روز هم بسته سیگار را پیدا میکند. آن بچه هم میگوید بعله میکشم. فیلمسازها بدون مجوز هم میروند فیلم میسازند، خانم بنیاعتماد فیلمش را میسازد، بالاخره اینها میروند، میآورد فیلمش را در جشنواره فجر به نمایش میگذارد.

لطفاً براي ارسال دیدگاه، ابتدا وارد حساب كاربري خود بشويد