8 - 06 - 2021
نان و کتلت
حمیدرضا نیکدل- نزدیکانم میدانند که من چقدر عاشق خانههای متروکه در خیابانهای قدیمی شهر هستم. مثلا خانه ویلایی با آجر بهمنی و دری آهنی با یک تکمه زنگ عتیقه کنارش که حالا پس از سالها دیگر اصلا امیدوار نیست کسی فشارش دهد.
مثلا خانهای در خیابان بهار، وصال و کوچه پس کوچههای اطراف دانشگاه که سالها متروکه مانده است و درش حتی یکبار هم باز نشده و آرزوی من باز کردن آن است. از شما چه پنهان که چندی پیش دل به دریا زدم و این کار را کردم.
راهروی ورودی پر بود از خاک و خاشاک و بوی ناخالصی همهجا را پر کرده بود. وارد سالن که شدم هر گوشهای در و تختهای ولو بود و انواع و اقسام حشرات موذی و غیرموذی نعششان همهجا پراکنده و من بو میکشیدم تکتک سلولهای هوا را که بوی نا میدادند و اسانسی از روغن داغ مانده را به همراه داشتند.
داشتم به این فکر میکردم که پس از سالها چطور این بوی بیات سرخکردنی هنوز در هوای اینجا جا خوش کرده است. ناخودآگاه چشمانم را بستم و چهها که ندیدم!
چه زندگیهایی جریان داشته در گوشه گوشه آن خرابخانه. میدیدم بچههایی را که بالا و پایین میپریدند و بازی میکردند و مثل فیلمی که روی دور تند باشد به تماشای بزرگ شدنشان نشستم.
پدر و مادر شدنشان را دیدم که چگونه به عزای پدر و مادرشان نشستند و آخر سر چگونه فرزندانشان آنها را تشییع میکردند.
یکی از این بچههایی که از مدرسه آمده بود و از مادرش ناهار میخواست را دیدم که کیفش را به گوشهای پرت کرد و دست و رو نشسته در آشپزخانه بیقراری میکرد برای ناهار.
ناهار کتلت بود و من دلم قار قار میکرد پس همانطور که مادر داشت غذا را میکشید، من و آن کودک هر دو بیصبر پشت میز آشپزخانه نشسته بودیم و همانطور که پاهایمان را تاب میدادیم به نان تافتون روی میز ناخنک میزدیم.

لطفاً براي ارسال دیدگاه، ابتدا وارد حساب كاربري خود بشويد