17 - 05 - 2022
رئالیسم در روابط بینالملل
فریدون عسکری*- از سال ۱۹۳۹ میلادی تاکنون نظریهپردازان بزرگ و سیاستمداران، دنیا را از پشت عینک رئالیسم نگاه میکنند. دستورالعملهایی را که این نظریه پیشنهاد میکند به ویژه برای ایالاتمتحده آمریکا مناسب بود تا تبدیل به هژمون جهان شود. رئالیسم به رهبران ایالاتمتحده آموخت به جای ایدئولوژی بر منافع تمرکز داشته باشند، صلح را از طریق قدرت دنبال کنند و دریابند که حتی اگر قدرتهای بزرگ ارزش و اعتقادات متضادی داشته باشند، میتوانند همزیستی کنند. رئالیستها استدلال میکنند که خارج از مرزهای کشور، هرج و مرج وجود دارد، زیرا حوزه روابط بینالملل فاقد قدرت مرکزی است و میتوان نتیجه گرفت که آنها تمایز مشخصی بین سیاست داخلی و خارجی (بینالمللی) قائل هستند. از این رو هانس جی مورگنتا، نظریهپرداز آمریکایی- آلمانیتبار و استاد فقید روابط بینالملل و علوم سیاسی استدلال میکند سیاست بینالملل همانند همه سیاستها تنازع جهت کسب قدرت است. رئالیستها اولویت نخست سران کشورها را حفظ بقای کشور میدانند، زیرا در شرایط هرج و مرج نمیتوان به بقای کشور مطمئن بود. به نظر میرسد دولتهایی که در عرصه قدرت جایگاه برتری دارند نسبت به بقیه دولتهایی که قدرت کمتری دارند، شانس بیشتری برای بقا دارند. قدرت در واژگان رئالیسم بسیار مهم است و به صورت سنتی در معنای نظامی تعریف شده است. رئالیستها به قدرت و منافع ملی کشور در روابط بینالملل معتقدند. براساس نظریه رئالیسم هر کشوری مسوول تضمین رفاه و بقای خود است. رئالیستها عاقلانه نمیدانند که دولت تامین امنیت و بقای خود را به دیگر بازیگران نهادهای بینالمللی مانند سازمان ملل متحد یا سازمان دیگری واگذار کند، زیرا همان گونه که نیکولو ماکیاولی فیلسوف سیاسی و مورخ مشهور ایتالیایی در قرن شانزدهم میلادی نیز گفته است، دوست امروز میتواند دشمن فردا باشد.
به طور خلاصه، کشورها به خاطر امنیت خود نباید به دیگران اعتماد کنند. مطابق نظریه رئالیسم، اگر یک دولت احساس تهدید کند باید به دنبال آن باشد تا تواناییهای قدرت خود را مثلا با تقویت نیروهای نظامی افزایش دهد. البته شاید این شیوه برای برخی از کشورهای کوچکتر که احساس کنند از سوی دولتهای بزرگتر مورد تهدید قرار گرفتهاند، چندان کارآمد نباشد. از این رو رئالیستها عاملی را برای حفظ آزادی کشورها ضروری میدانند؛ موازنه قدرت.
اگر بقای یک کشور یا مجموعهای از کشورهای ضعیف از سوی کشور هژمونیک یا ائتلافی از کشورهای قویتر در معرض تهدید قرار بگیرد آنها باید نیروهای خود را متحد کنند، ائتلافی رسمی تشکیل دهند و به دنبال حفظ استقلال خود از طریق مهار قدرت طرف مخالف باشند.
سازوکار موازنه قدرت به دنبال آن است تا تعادل قدرت را به گونهای ایجاد کند که هیچ کشور یا ائتلاف کشورها در وضعیتی قرار نگیرند که بر بقیه تسلط پیدا کنند. رقابت بین شرق و غرب در طول جنگ سرد همانطور که از طریق نظام ائتلاف رسمی پیمان ورشو و سازمان پیمان آتلانتیک شمالی (ناتو) نهادینه شده بود، نمونه بسیار برجستهای از سازوکار موازنه قوا را در عمل نشان میدهد.
همچنین به اعتقاد رئالیستها، همانگونه که اقتصاددانان، حقوقدانان و علمای اخلاق، گسترههای اقتصاد، حقوق و اخلاق را حوزههای علمی مستقلی میدانند، حوزه سیاست نیز مستقل است و یک سیاستمدار بر حسب منافع در چارچوب قدرت میاندیشد. اقتصاددانان براساس مفهوم منافع در چارچوب ثروت، حقوقدانان براساس انطباق علمی با قوانین حقوقی و علمای اخلاق براساس انطباق عملی با موازین اخلاقی میاندیشند. در نظریه رئالیسم، معیارهای متفاوتی مانند اخلاق، سیاست و حقوق وجود دارد اما همه آنها برای تحکیم قدرت ملی استخدام میشوند، زیرا حوزه سیاست، حوزه مستقلی است. این استقلال بیش از همه به تعریف و تبیینی برمیگردد که توماسهابز فیلسوف سیاسی انگلیسی در قرن هفدهم میلادی از علم سیاست مدرن به عمل آورد و در اصل آن را به صورت روشمند و بر مبنای اصول ریاضی پایه نهاد.
* کارشناس روابط بینالملل

لطفاً براي ارسال دیدگاه، ابتدا وارد حساب كاربري خود بشويد