3 - 07 - 2022
دو پرنده
سمیه عسکری- هر روز از پنجره رو به خیابان، محو هیاهوی آدمها میشدم، محو کنش و واکنشهای جاری در زندگی. چند پرنده رها و خوشحال میآمدند پشت پنجره اتاقم و حد فاصل من ودنیای خارج را پر میکردند. مرتب به شیشه پنجره نوک میزدند. من به آنها غذا میدادم و از نوک زدنشان به شیشه پنجره لذت میبردم تا روزی که از این چند پرنده، تنها یک پرنده ماندگار شد و بقیه هوای سفر به سرشان زده بود.
روزی برای تولدم یکی از دوستان یکجوجه هلندی به من هدیه داد که مراقبت زیادی میخواست تا جایی که تمام وقتم را برایش میگذاشتم که نه تنها پرنده آن طرف پنجره که خودم را نیز از یاد برده بودم؛ پاک فراموش کرده بودم که من یک دلبستهای دارم. پرنده آن سوی پنجره، اوایل که میآمد بنا به عادت با نت عاشقانهاش مرتب به شیشه پنجره من نوک میزد و اینگونه مرا به سوی خودش میخواند. با گذشت زمان با وجود اینکه همچنان، تنها پشت پنجره من مینشست، اما دیگر آهنگ عاشقانهای که با نوکش مینواخت را نمیشنیدم یا اینکه دیگر بیخیال نواختن شده بود. انگار در سکوتی سرشار از خواهش غرق شده بود و من، غرق در بیتوجهی بودم.
چندماه گذشت یک روز عروس هلندی من، وقتی در خیاط خانه آزاد بود، پر گشود و رفت. من وقتی که ذهن زده خط ممتد رفتنش را دنبال میکردم، چشمم به پرنده عاشق افتاد که حتی در بیتوجهی من، در سکوتی صبورانه و پر خواهش آرمیده و منتظر بود. من در آن لحظه حالی پیدا کردم غیرقابل وصف؛ عشق به پرندهای که بدوننیاز به من، در اوج رهایی، مرا دوست داشت.
درمانده شده بودم؛ آخر چرا ما آدمها همیشه دوستیهای گران را با بیتوجهی از دست میدهیم؟ و در عوض چه شبها و روزهایی را بیهوده به تکرار، در پای دوستینشناسان هدر میدهیم.

لطفاً براي ارسال دیدگاه، ابتدا وارد حساب كاربري خود بشويد