5 - 11 - 2022
نخستین طرفدار شعر نو در ایران
«جهانصنعت»- به نظر میرسد اظهارنظر حاجزینالعابدین مراغهای، در سیاحتنامه ابراهیم بیگ سالها پیش از جوانه زدن اولین نهالهای شعر نو در ایران بوده است.
ناگفته نماند که سراسر تاریخ ادبیات و هنر ایران از فصول ادبیات انقلاب و ادبیات زمان جنگ خالی است. اما اگر بتوانیم روی برخی اشعار و نوشتهها دورانی را که به قیام مشروطیت منتهی شد نام «ادبیات انقلاب» بگذاریم در میان آن آثار یک کتاب درخششی خاص دارد.
این کتاب «سیاحتنامه ابراهیمبیگ» است و به قلم حاج زینالعابدین مراغهای ۷۲سال پیش منتشر شده است.
سیاحتنامه ابراهیمبیگ، شرح سفر یک بازرگان غیور و وطنخواه ایرانی ساکن مصر است که به عشق دیدار وطن از مصر حرکت میکند و از راه بادکوبه به زیارت مشهد و از مشهد منزل به منزل تا پایتخت میآید و سرخورده و رنجیدهخاطر از راه آذربایجان از ایران خارج میشود. ابراهیم بیگ در طول سفر خود، در راهها و دهاتها و شهرها با مسائل موجود و طبقات و صنوف مختلف مردم روبهرو میشود، همه چیز و همهجا را پریشان و آشفته میبیند و به امید اصلاح کارها شکایت به کارگردانان دولت میبرد و به ضرب ناسزا و کتک از حضور رانده میشود. سراسر کتاب انتقاداتی شیرین از اوضاع عمومی و پیشنهاداتی برای اصلاح امور است.
سفرنامه ابراهیم بیگ در مصر چاپ و به ایران فرستاده شد، دستگاه سانسور حکومت وقت «دوران ناصرالدینشاه قاجار» داشتن و خواندن کتاب را ممنوع و برای این کار مجازاتهای سنگینی اعلام کرد، اما کتاب همچنان به همت آزادیخواهان در جوف بستههای تجارتی مخفیانه به ایران میرسید و بین مردم توزیع میشد – مورخین تاریخ مشروطیت مینویسند که انجمنهای سری آزادیخواهان در زیر فشار دستگاه تفتیش کسانی را داشتهاند که فصول سیاحتنامه ابراهیم بیگ را حفظ خاطر کرده و در انجمنها برای سایرین میخواندند.
ابراهیم بیگ ضمن سفر خود در طهران، به مجلس شاعرانهای دعوت میشود و در باب شعر و شاعری اظهارنظری میکند. با توجه به اینکه اظهارنظر حاجزینالعابدین مراغهای سالها پیش از جوانه زدن اولین نهالهای شعر نو و پیش از اولین اشعار دهخدا و سایرین است جالب توجه میکند. «… هی غلیان و چای است که میآید، صحبت نیز گرم است. یک نفر از مهمانان را که در صدر مجلس جای داشت یکی از حضار مخاطب داشته به آواز بلند گفت:
جناب شمسالشعرا، بهتازگی چیزی انشاء فرمودهاید؟
گفت بلی، دیشب چیزی به نواب والا امیرزاده نوشتم. فردا جمعه است، بنده حضورا خواهم خواند. دست کرد به بغل، کاغذی درآورد، بنا کرد به خواندن و در اتمام هر بیتی از مستمعین صدای بارکالله، احسنت، احسنت است که بذل میشود. یکی از آن میان گفت: آفرین به خیال مبارک شما. بهبهبه چه خوب گفتهاید. پس روی به من کرد چطور است مشهدی. گفتم بنده از این چیزها نمیفهمم. گفت چطور نمیفهمی. کلامیست که سراپای روح است. گفتم هیچ روحی ندارد. این شیوه کهنه شده، مقتضیات زمان امروز در امثال این ترهات روحی نگذاشته. به بهای این سخنان دروغ در هیچ جای دنیا یک دینار نمیدهند مگر در این نلک، که سبب آن هم جز بیکاری و بیماری و بیعلمی و غفلت و دنائت نفس نیست که ظالمی را دانسته و فهمیده به عدالت و جاهلی را به فضیلت و لئیمی را به سخاوت ستایش کنی و به سبب یافتن این دروغهای بیمعنی نیز بر خود ببالی. زمان آن زمان نیست که مرد دانا بدین سخنان دروغین مزور فریفته شود. شاعری یعنی مداحی کسان ناسزاوار؟ مانند آن است که خوشنویس کشیده کاف و یا دایره نون را خوب میکشد و نیکو مینویسد. دیگر امثال این کارها چندان از فضائل انسانی معدود نیست. تو مطلب را درست بنویس گو کشیده کاف کج باشد، همه منصفان میگویند راست است. امروز بازار ما رزلف و سنبل کاکل کساد است. موی میان در میان نیست. کمان ابرو شکسته و چشمان آهو از بیم آن رسته است. به جای خال لب از زغال معدنی باید سخن گفت. از قامت چون سرو و شمشاد سخن کوتاه کن از درختان گردو و کاج جنگل مازندران حدیث ران. از دامن سیمین بران دست بکش و بر معادن نقره و آهن بیاویز، بساط عیش را برچین، دستگاه قالیبافی وطن را پهن کن. امروز استماع صدای سوت راهآهن در کار است نه نوای عندلیب گلزار. باده عقلفرسای را به ساقی بیحیا واگذار تجارت وطن را ترقی و رواج بده. حکایت شمع و پروانه کهنه شد از ایجاد کارخانه شمع کافوری سخن ساز کن. صحبت شیرینلبان را به دردمندان واگذار سرودی از چغندر آغاز کن که مایه شکر است. والحاصل این خیالات فاسده را، که مخل اخلاق اخلاف [است]، بهل کنار از حب وطن، ثروت وطن، از لوازم آبادی وطن ترانه بساز. از این شاعری که پیش گرفتهاید برای دنیا و آخرت شما چه فایده حاصل تواند شد. وطن شما از مظالم این حکام بیمروت چنان خراب شده که دیگر آبادی آن را تصور نتوان نمود. این امیرزاده ظالم که شما او را در صدق ثانی حضرت یوسف و در جلالت شأن بالاتر از حضرت سلیمان نبی تعریف کردهاید، بیدادگریست بیتربیت که امروز در بازار شئامت ما در آن غدار، که شما با یوسف پیغمبرش قرین داشتهاید، به سر این یوسف بیچاره چه بلاها که نیاوردند. از چوب و مشت و سیلی و لگد هیچ فروگذاری نکردند و کسی پیدا نشد که به حال او رحمی کند و یا اینکه از تقصیر او بپرسد. هرگاه میکشتند باز احدی نمیپرسید. خدای چشم را برای دیدن احسان فرموده، باید آن خود را مستور دارد. به دست جمعی بیپدران چوب دادن و به جان مردم انداختن که کور شو، دیده ببیند، رو به دیوار کن چه معنی دارد. این از آیین مسلمانی است؟ هرگاه تو شاعری و از حکمت شعر خبر داری سرگذشت امروز ما را نظم کرده در شهر سرکن تا خلق بدانند در ایران چه خبر است و هموطنان تو را از حقوق بشر به خودشان بباگاهان که در مقابل تعدیات این مشتی خذله بیش از این بردباری نکنند.
به اتفاق سایر امم ایرانیان اولین قوم متمدن زمین بودند و بیشتر از سایر ملل به عزت و افتخار میزیستند. حالا چه شده که محشیتر از همه اقوامشان میدانند و بیگانگان در ایشان به نظرخواری مینگرند. من خود ایرانی هستم، پنج ماه است به عزم دیدار وطن و زیارت بدین مملکت بدبخت رسیدهام. از بس ناملایمات، که همه روزه در هر طرف و در تمامی شعبات اداره ملک، میبینم دلم لختی خون شده، از خور و خواب و عیش و نشاط واماندهام ولی شما را از این عوالم بیخبر میبینم. افسوس که خون در ابدان شما فسرده گشته، از حسیات انسانی غافل ماندهاید.
از شدت تأثر که داشتم، گلوگیرم شد و اندکی نماند که خفه شوم. ناچار سکوت ورزیدم. مجلسیان تماما مات و متحیر روی من مینگریستند. پس از اندکی خودشان را جمع کردند چون از این عوالم به کلی بیخبر بودند باز بنای تصدیق شمسالشعرا را گذاشتند.»
منبع: آرش، اسفند ۱۳۴۶،
شماره ۱۵.

لطفاً براي ارسال دیدگاه، ابتدا وارد حساب كاربري خود بشويد